دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۴۸۸

فیض کاشانی
بتی از دور اگر بینی مرو پیش که من دیدم سزای خویش از خویش
بکوی دلبری افتد گذارت بهر دو دست گیر ای دل سر خویش
در آن کو صد بلا می آید از پس در آن کو صد خطر میخیزد از پیش
شود تن زار و جان مأوای انوار جگر از غصه خون دل از جفا ریش
گهی از غمزهٔ بر دل خورد نیر گه از مژگانی آید بر جگر نیش
گه از زلفی بجان آید کمندی گه از گیسوئی افتد دل بتشویش
چها از عشق اینان من کشیدم هنوزم تا چه آید بعد ازین پیش
طبیبانرا ز غم دل خون شود خون اگر دستی نهندم بر دل ریش
برسوائی کشد آخر مرا کار ندارم طاقت کتمان ازین پیش
مگر عشق خدائی گیردم دست که سازم عاشقی را مذهب و کیش
رساند تا مرا آخر بجائی که نبود حد انسانی ازین بیش
خدایا فیض را عشق رسائی کرم کن از محبت خانهٔ خویش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، هشداری است از زبانِ تجربه‌دیده‌ای که از آسیب‌ها و تلخی‌هایِ عشق‌های زمینی و دلبستگی به زیبایی‌هایِ ناپایدار و مغرور سخن می‌گوید. شاعر، راهِ عاشقیِ انسان‌هایِ فریبنده را مسیری پرمخاطره و آکنده از رنج، تحقیر و پریشانی می‌داند که عاقبتی جز ویرانیِ جان و تن ندارد.

در بخش دوم، شاعر راهِ برون‌رفت از این بن‌بستِ عاطفی را در گروِ روی آوردن به عشقِ الهی می‌بیند. او باور دارد که تنها با استعانت از پروردگار و برگزیدنِ عشقِ معنوی به عنوانِ طریقِ زندگی، می‌توان از تنگنایِ امیالِ نفسانی رها شد و به کمال و آرامشی دست یافت که فراتر از ادراکِ بشری است.

معنای روان

بتی از دور اگر بینی مرو پیش که من دیدم سزای خویش از خویش

اگر از دور، فردِ زیبا و دلفریبی را دیدی که همچون بت می‌ماند، به سوی او مرو؛ زیرا من خود این مسیر را پیموده‌ام و نتیجه‌یِ تلخِ این دلبستگیِ نابخردانه را با تمام وجود چشیده‌ام.

نکته ادبی: بت در اینجا استعاره از محبوبِ زمینیِ بی‌وفا است که همچون بت بی‌جان و سرد است.

بکوی دلبری افتد گذارت بهر دو دست گیر ای دل سر خویش

اگر گذرت به کویِ محبوب افتاد، با تمامِ توان و با شتابِ هرچه تمام‌تر از آنجا فرار کن و جانِ خود را از این دام برهان.

نکته ادبی: به دو دست گرفتنِ سرِ خویش، کنایه از گریختن و نجاتِ جان با سرعت و جدیت است.

در آن کو صد بلا می آید از پس در آن کو صد خطر میخیزد از پیش

آن گذرگاه، مکانی است که از پشت سر و پیشِ رو، صدها بلا و خطر برای عاشق ایجاد می‌کند و آرامش را از او می‌رباید.

نکته ادبی: کوی در اینجا نمادِ فضایِ پرآشوبِ عشقِ مجازی است که محصور در خطر است.

شود تن زار و جان مأوای انوار جگر از غصه خون دل از جفا ریش

در این مسیر، جسمِ آدمی از رنج و اندوه فرسوده می‌شود و جانِ او در آتشِ این دلبستگی می‌سوزد؛ جگر از غصه پرخون می‌گردد و دل به خاطر بی‌مهری‌هایِ محبوب، مجروح و زخمی می‌شود.

نکته ادبی: مأوای انوار در اینجا به معنایِ تابشِ آلام بر روح است که گویی جان را می‌گدازد.

گهی از غمزهٔ بر دل خورد نیر گه از مژگانی آید بر جگر نیش

گاهی با یک نگاهِ دزدانه و غمزه، تیری بر دل می‌نشیند و گاهی مژگانِ بلندِ او چون نیزه، جگر را آماجِ درد می‌سازد.

نکته ادبی: غمزه و مژگان ابزارهایِ شکارِ دل در شعرِ کلاسیک فارسی هستند.

گه از زلفی بجان آید کمندی گه از گیسوئی افتد دل بتشویش

گاهی تارهایِ زلفِ او چون کمندی بر جان می‌افتد و تو را گرفتار می‌کند و گاهی گیسوانش با پریشانیِ خود، دلِ عاشق را دچارِ آشفتگی و سرگشتگی می‌سازد.

نکته ادبی: زلف و کمند نمادِ اسارت و گرفتاریِ عاشق هستند که گریزی از آن نیست.

چها از عشق اینان من کشیدم هنوزم تا چه آید بعد ازین پیش

من چه رنج‌ها و دردهایی که از عشقِ اینان نکشیدم و هنوز هم در حیرتم که در آینده چه بلاها و مصیبت‌هایِ دیگری بر سرم خواهد آمد.

نکته ادبی: اشاره به تداومِ نگران و اضطرابِ شاعر از پیشامد‌هایِ آینده دارد.

طبیبانرا ز غم دل خون شود خون اگر دستی نهندم بر دل ریش

اگر طبیبان بخواهند نبضِ این دلِ مجروحِ مرا بگیرند یا درمانی بر آن بگذارند، خودشان نیز از شدتِ اندوهِ نهفته در آن، خون‌جگر خواهند شد.

نکته ادبی: اغراقِ ادبی برای بیانِ عمقِ جراحتِ دل که حتی از دایره‌یِ توانِ طبیبان خارج است.

برسوائی کشد آخر مرا کار ندارم طاقت کتمان ازین پیش

عاقبتِ این راه به رسواییِ من ختم می‌شود؛ دیگر تاب و توانِ آن را ندارم که مانندِ گذشته، این همه درد را در پنهان نگه دارم.

نکته ادبی: کتمان به معنایِ پنهان‌کاری است که در اینجا دیگر کارایی ندارد.

مگر عشق خدائی گیردم دست که سازم عاشقی را مذهب و کیش

مگر اینکه عشقِ پروردگار دستِ مرا بگیرد و یاری‌ام کند تا عاشقیِ حقیقی را به عنوانِ آیین و مذهبِ زندگیِ خود برگزینم.

نکته ادبی: عشقِ خدایی در تقابل با عشقِ زمینی، راهِ نجاتِ نهایی تصویر شده است.

رساند تا مرا آخر بجائی که نبود حد انسانی ازین بیش

تا سرانجام مرا به مقامی برساند که از ظرفیت‌ها و درکِ انسانیِ معمول فراتر است و به مرتبه‌ای والا دست یابم.

نکته ادبی: حدِ انسانی نمادِ محدودیت‌هایِ خاکی و درکِ مادی است.

خدایا فیض را عشق رسائی کرم کن از محبت خانهٔ خویش

پروردگارا، به «فیض» عشقی عمیق و واصل‌کننده عطا کن و با پرتوِ محبتِ خویش، خانه‌یِ دلِ مرا آباد ساز.

نکته ادبی: فیض تخلصِ شاعر است که در بیت آخر به خود اشاره کرده است.

آرایه‌های ادبی

استعاره بت

اشاره به محبوبِ زمینی که فریبنده و گاه بی‌رحم است.

کنایه به دو دست گرفتن سر خویش

کنایه از فرار کردن، گریختن و نجات یافتن از مهلکه.

مراعات نظیر زلف، گیسو، مژگان، غمزه

تکرارِ اجزایِ چهره و موی برای ترسیمِ سیمایِ معشوق.

تشبیه زلف چون کمند

تشبیه زلف به کمند (طناب شکار) برای نشان دادن قدرتِ اسیرکنندگیِ عشق.

اغراق طبیبان را ز غم دل خون شود خون

بزرگ‌نماییِ عمقِ درد برای تأکید بر ناعلاج بودنِ رنجِ عشقِ مجازی.