دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۴۸۷

فیض کاشانی
دل برد از من ترک قباپوش بسته کمر من در خیل هندوش
از حد چو بگذشت ایام هجرش در خفیه رفتم تا بر سر کوش
گفتم وصالت گفتا رخ دوست تا وقتش آید اکنون تو میکوش
گفتم نگاهی گفتا که زود است چندی بحسرت خون جگر نوش
گفتم که لطفی گفتا که خامی در دیگ قهرم یکچند میجوش
گفتم که زلفت زد راه دینم گفتا چه دینی پر زهد مفروش
گفتم که خون شد دل در غمت گفت در یاد ما کن دل را فراموش
گفتم که هجرت بنیاد ما کند گفتا که ای فیض بیهوده مخروش
رفتم که دیگر حرفی بگویم بر لب زد انگشت یعنی که خاموش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، روایتگر گفتگوی پرکشش و عارفانه میان عاشقِ بی‌تاب و معشوقِ بی‌نیاز است. شاعر در این اثر، فضای سلوک و پیمودن راه دشوار عشق را به تصویر می‌کشد که در آن، عاشق با انواع رنج‌ها، طلب‌ها و شکوه و شکایت‌ها به درگاه معشوق می‌رود، اما هر بار با پاسخ‌های مقتدرانه و راهگشای معشوق مواجه می‌شود که او را به صبر، تحملِ سوز و گداز، و نهایتاً سکوت و فنا دعوت می‌کند.

درونمایه اصلی اثر، گذر از خامی به پختگی در پرتو انوار الهی است. معشوق در این ابیات، نقش مرادی آگاه را دارد که برای به کمال رساندنِ مریدِ شتاب‌زده، او را به آزمون‌های سخت می‌آزماید و پیام اصلیِ این مسیر را نه در کلام، بلکه در خاموشی و جان‌سپردن در راهِ دوست می‌داند.

معنای روان

دل برد از من ترک قباپوش بسته کمر من در خیل هندوش

آن محبوب زیبا و مقتدر (ترک) با لباسی آراسته، دل از من ربود و مرا چنان شیفته خود ساخت که گویی در جرگه غلامان حلقه به گوش او درآمده‌ام.

نکته ادبی: ترک نماد زیبایی و قدرت و هندو نماد سیاهی گیسو و بندگی است.

از حد چو بگذشت ایام هجرش در خفیه رفتم تا بر سر کوش

چون دوری و فراق از او به نهایت رسید و طاقتم تمام شد، پنهانی به سوی کوی و محله او روانه شدم.

نکته ادبی: خفیه به معنای پنهانی و کوش در اینجا به معنای کوی و برزن است.

گفتم وصالت گفتا رخ دوست تا وقتش آید اکنون تو میکوش

تقاضای وصال کردم، او گفت: به زیبایی چهره دوست نگاه کن و تا زمان رسیدن به موعد مقرر، به تلاش و مجاهده مشغول باش.

نکته ادبی: میکوش در اینجا به معنای سلوک و تلاش در مسیر کمال است.

گفتم نگاهی گفتا که زود است چندی بحسرت خون جگر نوش

خواستم که نگاهی به من افکند؛ گفت: هنوز زمان آن فرا نرسیده است، مدتی را در حسرتِ دوری، رنجِ بسیار بکش.

نکته ادبی: خون جگر نوش کنایه از رنج کشیدن و صبر در غم است.

گفتم که لطفی گفتا که خامی در دیگ قهرم یکچند میجوش

از او طلب مهربانی و لطف کردم؛ پاسخ داد: تو هنوز در ابتدای راهی و پخته نیستی، پس مدتی در کوره امتحاناتِ سختِ من، رنج بکش تا به کمال برسی.

نکته ادبی: خامی و پختگی استعاره از عدم تکامل روحانی و رسیدن به عرفان است.

گفتم که زلفت زد راه دینم گفتا چه دینی پر زهد مفروش

گفتم گیسوان تو ایمان و دین مرا به غارت برد؛ گفت: کدام دین؟ (اشاره به ضعف ایمان) پس با این زهدِ ظاهری، بر کسی فخر مفروش.

نکته ادبی: زد راه دینم به معنای راهزنی عقاید و ایمان است.

گفتم که خون شد دل در غمت گفت در یاد ما کن دل را فراموش

گفتم در غمِ دوری تو دلم به خون نشست؛ گفت: اگر می‌خواهی به یاد ما باشی، خودپرستی و دلبستگی به خود را رها کن.

نکته ادبی: فراموش کردنِ دل کنایه از نفیِ خود و انانیت در راه عشق است.

گفتم که هجرت بنیاد ما کند گفتا که ای فیض بیهوده مخروش

گفتم که دوری تو، بنیان هستیِ مرا نابود می‌کند؛ گفت: ای فیض، بیهوده و بی‌ثمر فریاد و شکایت نکن.

نکته ادبی: فیض تخلص شاعر است و مخروش به معنای فریاد نکشیدن و نالیدن است.

رفتم که دیگر حرفی بگویم بر لب زد انگشت یعنی که خاموش

خواستم سخن دیگری بگویم، انگشت بر لبانش نهاد؛ به این معنا که در این راه، تنها راهِ رسیدن، سکوت است.

نکته ادبی: این بیت اوجِ عرفانی غزل و بیانگر لزوم خاموشی در برابر حقیقت است.

آرایه‌های ادبی

استعاره ترک و هندو

ترک نماد معشوقِ زیبا و مقتدر و هندو نماد گیسوی سیاه و مقام بندگی است.

کنایه خون جگر نوش

کنایه از تحمل رنج‌های طاقت‌فرسا در راه عشق.

تمثیل دیگ قهر

تشبیه سختی‌های سلوک به دیگی که خام را می‌پزد و به کمال می‌رساند.

تضاد خامی و پختگی

تضاد در مفهوم کمالِ معنوی برای نشان دادن مسیر رشد عاشق.

مراعات نظیر انگشت و لب

تناسب میان اعضای بدن که برای تصویرسازی سکوت به کار رفته است.