دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۴۸۰

فیض کاشانی
چو مرد او شدی مردانه میباش چو مست او شدی مستانه میباش
اگر در سر هوای دوست داری ز خویش و آشنا بیگانه میباش
چه خواهی لذت مستی بیابی شراب عشق را پیمانه میباش
چه درهای سعادت بازخواهی کلید عشق را دندانه میباش
چو زلف او پریشان شد بصد دل درو آویز خود را شانه میباش
و گر زلفش شود زنجیر عشاق برو عاشق شو و دیوانه میباش
چو گل باشد تو بلبل باش و مینال و گر شمعست رو پروانه میباش
اگر جز جان تو مسند کند دوست فغان کن ناله کن حنانه میباش
تو یک قطره ز بحر لامکانی درون این صدف دردانه میباش
خمش کن گفتگو بگذار ای میباش دهانرا مهرکن بی چانه میباش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات در زمره آموزه‌های بلند عرفانی قرار می‌گیرند که بر محور

تسلیم و فناء فی‌الله

می‌چرخند. شاعر در فضایی آکنده از شور و اشتیاق، سالک را مخاطب قرار می‌دهد تا برای رسیدن به وصال محبوب حقیقی، از تعلقات دنیوی و خودخواهی‌های خویش دست بشوید و با پذیرشِ تمام‌عیارِ احوالاتِ عاشقانه، از شجاعت در طریق تا پذیرشِ رنج‌های جان‌کاهِ عشق، خود را برای درکِ حقیقتِ متعالی آماده سازد.

پیام اصلی این اشعار، دعوت به

هوشیاری در مستی

و

خاموشی در عینِ ادراک

است. شاعر تأکید دارد که عاشق نباید در مسیرِ عشق، عقلِ جزئی‌نگر و مصلحت‌اندیش را دخالت دهد، بلکه باید با غرق‌شدن در معشوق، وجود خویش را به ابزاری برای ظهورِ تجلیات الهی بدل سازد؛ چرا که حقیقتِ آدمی در گروِ این صدفِ مادی، گوهرِ نایابی از عالمِ معناست که تنها در سکوت و تسلیم، عیان می‌گردد.

معنای روان

چو مرد او شدی مردانه میباش چو مست او شدی مستانه میباش

زمانی که وارد مسیر حق شدی، همچون مردانِ راه، شجاع و ثابت‌قدم باش و اگر جام عشق او را نوشیدی و مستِ حق شدی، در تمامِ احوالِ خویش، همان حالتِ مستی و بی‌خودی را حفظ کن و از آن بازنگرد.

نکته ادبی: استفاده از فعل امر "می‌باش" در اینجا استمرار و تداومِ حالتی درونی را طلب می‌کند.

اگر در سر هوای دوست داری ز خویش و آشنا بیگانه میباش

اگر در سرت هوای رسیدن به معشوق (خداوند) را داری، باید از دلبستگی‌ها به خود و آشنایان دست بشویی و نسبت به تعلقاتِ دنیوی بیگانه و بی‌توجه باشی.

نکته ادبی: "بیگانه بودن" در اینجا استعاره از انقطاع از ما سوی‌الله است.

چه خواهی لذت مستی بیابی شراب عشق را پیمانه میباش

اگر می‌خواهی لذت واقعیِ مستیِ الهی را درک کنی، باید وجودِ خویش را همچون ظرفی (پیمانه‌ای) خالی از خودخواهی کنی تا شرابِ عشقِ حق در آن جای گیرد.

نکته ادبی: "پیمانه" نمادِ جانِ عاشق است که ظرفیتِ پذیرشِ تجلیاتِ معشوق را دارد.

چه درهای سعادت بازخواهی کلید عشق را دندانه میباش

اگر می‌خواهی درهای سعادت و کمال بر رویت گشوده شود، باید خود را به منزله‌ی دندانه‌های کلید بسازی؛ یعنی همان‌گونه که کلید برای گشودنِ قفل، شکلی خاص می‌پذیرد، تو نیز باید به اقتضای عشق، تغییر کنی و تابعِ امرِ او باشی.

نکته ادبی: تلمیح و تمثیلِ زیبایی است که ضرورتِ انطباقِ اراده‌ی عاشق با اراده‌ی معشوق را نشان می‌دهد.

چو زلف او پریشان شد بصد دل درو آویز خود را شانه میباش

هنگامی که زلفِ معشوق (که کنایه از پیچیدگی‌های جمالِ الهی است) پریشان شد و دلی را اسیر کرد، تو همچون شانه‌ای باش که در میانِ آن زلف می‌آویزد و با آن درگیر می‌شود (یعنی تسلیمِ این سرگشتگی باش).

نکته ادبی: "زلف" در عرفان، نمادِ کثرات و صفاتِ الهی است که عقل را پریشان می‌کند.

و گر زلفش شود زنجیر عشاق برو عاشق شو و دیوانه میباش

و اگر زلفِ معشوق برای عاشقان همچون زنجیرِ اسارت شد، تو از این اسارت نهراس، بلکه آن را با جان و دل بپذیر و در بندِ عشقِ او عاشق و دیوانه باش.

نکته ادبی: تضادِ ظاهری میان "زنجیر" (قید) و "دیوانگی" (رهایی از عقل)، بیانگرِ آزادیِ حقیقی در بندِ معشوق است.

چو گل باشد تو بلبل باش و مینال و گر شمعست رو پروانه میباش

اگر او همچون گل زیبا و لطیف است، تو باید همچون بلبل باشی و با ناله و فغانِ عاشقانه از او ستایش کنی و اگر او به مانندِ شمع است، تو باید مانند پروانه باشی و بی‌محابا در گردِ او بسوزی.

نکته ادبی: اشاره به پیوندِ جدایی‌ناپذیرِ عاشق و معشوق در کهن‌الگوهای ادبِ فارسی (گل و بلبل، شمع و پروانه).

اگر جز جان تو مسند کند دوست فغان کن ناله کن حنانه میباش

اگر معشوق، غیر از جانِ تو را برگزید (یا اگر جانِ تو را نخواست)، باز هم مأیوس مشو؛ بلکه همچون ستونِ حنانه (تنه درختی که در هجرِ پیامبر ناله می‌کرد) از دردِ دوری بنال و فریاد سر بده.

نکته ادبی: تلمیحِ قرآنی/روایی به "ستونِ حنانه" که در فراقِ پیامبرِ اسلام ناله می‌کرد؛ نمادِ اشتیاقِ شدیدِ روحانی است.

تو یک قطره ز بحر لامکانی درون این صدف دردانه میباش

تو در اصل قطره‌ای از اقیانوسِ بی‌کرانِ عالمِ معنا (لامکان) هستی، پس خود را حقیر مپندار و در درونِ این جسمِ مادی، همچون مرواریدی گران‌بها و اصیل باش.

نکته ادبی: "لامکان" اصطلاحی عرفانی برای اشاره به عالمِ ربانی و ورایِ جهانِ ماده است.

خمش کن گفتگو بگذار ای میباش دهانرا مهرکن بی چانه میباش

سخن را کوتاه کن و گفتگو را رها ساز؛ ای کسی که هستی، دهانت را ببند و همچون کسی که چانه (قوتِ تکلمِ عقلانی) ندارد، در سکوت و مشاهده باقی بمان.

نکته ادبی: تأکید بر "خمش" (سکوت) به عنوانِ آخرین مرحله‌ی سلوک که در آن زبانِ عقل از کار می‌افتد.

آرایه‌های ادبی

استعاره شراب عشق

عشقِ الهی به شراب تشبیه شده که مستی‌آور و ازخودبی‌خودکننده است.

تلمیح حنانه

اشاره به داستانِ ستونِ حنانه که در فراقِ پیامبر ناله می‌کرد، برای بیانِ شدتِ اشتیاق.

تمثیل گل و بلبل / شمع و پروانه

استفاده از کهن‌الگوهای ادبی برای نشان‌دادنِ رابطه و تناسبِ عاشق و معشوق.

تناقض (پارادوکس) بی چانه میباش

دعوت به سکوتِ مطلق و ترکِ استدلال‌های عقلی در برابرِ کشفِ شهودی.