دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۴۷۷

فیض کاشانی
دلبرا درد مرا درمان تو باش عاشقانرا سر توئی سامان تو مباش
درد بی درمان مرا در جان ز تست هم دوای درد بی درمان تو باش
شد دل بریانم از تو داغدار مرهم داغ دل بریان تو باش
در ره تو جان و دل کردم فدا مر مرا هم دل تو و مرهم تو باش
دل برفت و جان برفت ایمان برفت دل تو باش و جان تو باش ایمان تو باش
بی دلانرا دلبر و دلدار تو عاشقانرا جان تو و جانان تو باش
از سر هر دو جهان برخواستم فیض را هم این و هم آن تو باش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه شعری عمیق در بیانِ سوز و گداز عاشقانه‌ای است که در آن، سالک تمام هستی، عقیده و دارایی معنوی و مادی خود را در برابر محبوب از دست رفته می‌بیند و با زبانی خواهشمندانه، از او می‌خواهد که جای خالی تمامی این داشته‌های از دست رفته را پر کند.

درونمایه اصلی شعر، عبور از خودِ خویشتن و رسیدن به مرحله فنائ در معشوق است؛ جایی که عاشق دیگر به دنبال درمانِ بیرونی نیست، بلکه می‌خواهد خودِ معشوق، جایگزین تمام هویت، ایمان و جهان‌بینی او شود و یگانگی مطلق برقرار گردد.

معنای روان

دلبرا درد مرا درمان تو باش عاشقانرا سر توئی سامان تو مباش

ای دلبر من، تو درمان درد من باش. تو که پیشوای عاشقان هستی، تنها به نظم و سامانِ ظاهری اکتفا مکن (بلکه فراتر از آن، هستیِ من باش).

نکته ادبی: تضاد میان درد و درمان و استفاده از فعل امری برای بیان استغاثه عاشقانه.

درد بی درمان مرا در جان ز تست هم دوای درد بی درمان تو باش

دردِ لاعلاجی که در اعماق جان من ریشه دوانده، از جانب عشق توست؛ پس خودت تنها داروی این دردِ بی‌درمان باش.

نکته ادبی: استفاده از واژه جان به عنوان جایگاه درد و پیوند دادن منشأ درد به معشوق.

شد دل بریانم از تو داغدار مرهم داغ دل بریان تو باش

دلم از فراق تو مانند گوشت بر آتش، بریان و داغدار شده است؛ پس تو مرهم و تسکینی بر این دلِ سوخته باش.

نکته ادبی: استعاره از بریان شدن دل که به معنای سوختن و گداختن در آتش عشق است.

در ره تو جان و دل کردم فدا مر مرا هم دل تو و مرهم تو باش

من در مسیر عشق تو، همه دارایی‌ام که همان دل و جانم بود را فدا کردم؛ حال که دیگر چیزی ندارم، تو هم دل من و هم مرهم دردهای من باش.

نکته ادبی: تکرار واژه مرهم که در ابیات پیشین نیز به کار رفته بود، بر پایداری نیاز عاشق تأکید دارد.

دل برفت و جان برفت ایمان برفت دل تو باش و جان تو باش ایمان تو باش

دیگر نه دلی برایم مانده، نه جانی و نه ایمانی؛ حالا تو خودت دل و جان و ایمان من باش.

نکته ادبی: اوج فنای عاشق؛ نفی خود و اثبات معشوق در تمامی مراتب وجودی.

بی دلانرا دلبر و دلدار تو عاشقانرا جان تو و جانان تو باش

تو برای کسانی که دل از دست داده‌اند دلدار باش و برای عاشقان، خودِ جان و حقیقتِ حیات باش.

نکته ادبی: استفاده از مشتقات واژه دل برای ایجاد موسیقی درونی و پیوند مفاهیم.

از سر هر دو جهان برخواستم فیض را هم این و هم آن تو باش

من از دلبستگی به هر دو جهان چشم پوشیده‌ام و رها شده‌ام، پس برای من که 'فیض' هستم، تو خودِ این دنیا و آن دنیا باش.

نکته ادبی: تخلص شاعر در بیت پایانی و اشاره به عبور از دنیا و عقبی در راه عشق.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) درد و درمان

تقابل این دو واژه نشان‌دهنده بن‌بست عاشق و نیاز او به تنها ناجی یعنی معشوق است.

تکرار دل، جان، ایمان

تکرار این واژگان برای تأکید بر تهی شدن عاشق از خود و جایگزینی معشوق در تمام ابعاد وجودی اوست.

تخلص فیض

نام شاعر در بیت آخر که امضای او بر پای این اعتراف عاشقانه است.