دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۴۷۵

فیض کاشانی
میکنم هرچند پنهان میشود این راز فاش عشق را نتوان نهفتن هست بیجا این تلاش
دل ز من بردی ببر جان نیز اگر خواهی رواست هر دو عالم باشد ار قربان یکموی تو باش
مدعائی نیست دلرا غیر جان کردن فدا مدعی گر غیر این گوید سپردم با خداش
مرغ دل خواهد که بر گرد سرت گردد مدام گر بجان میشد میسر بنده میکردم تلاش
ماه و خورشید فلک شمع و پری حور و ملک هر فروزان روی پیش روی تابان تولاش
سرو شمشاد و صنوبر کی رسد بر قامتت هر سهی قدی بلاگران بالای تو کاش
دل بر آن ناید عبث آن زلف را بر هم مزن این دل آشفته جز زلف پریشان نیست جاش
ای که گفتی نیست خوبانرا وفا بردار دل از پی دل میرود کاری ندارم با وفاش
گر تو گوئی دل نسازد با جفای گلرخان دیده سازد با رخش کو دل نسازد با جفاش
هرکسی خواهد که از خود دفع گرداند بلا فیض میخواهد که باشد تا که باشد در بلاش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اشعار بازتابی از یک عشق عمیق، بی‌پروایانه و مطلق است که در آن عاشق، تمام هستی و آرزوهای خود را در گروِ رضایت معشوق می‌بیند. فضای کلی شعر، تسلیم محض در برابر تقدیر عاشقانه‌ای است که شاعر آن را نه تنها ناگزیر، بلکه مایۀ افتخار خود می‌داند و در پی آن است تا برتری معشوق را بر تمام زیبایی‌های هستی به اثبات برساند.

شاعر با زبانی صریح و آکنده از شور، باورهای رایج درباره بی‌وفایی معشوق یا رنج‌های عشق را به چالش می‌کشد. برای او، درد و رنجِ عشق یا حتی بی‌وفایی معشوق، در برابر لذتِ نگریستن به جمال یار، ناچیز و بی‌مقدار است و او مشتاقانه خود را در این گرداب فرو می‌برد.

معنای روان

میکنم هرچند پنهان میشود این راز فاش عشق را نتوان نهفتن هست بیجا این تلاش

هرچقدر هم که تلاش کنم تا این راز (عشق) را پنهان نگه دارم، باز هم آشکار می‌شود؛ چرا که پنهان کردن عشق غیرممکن است و این تلاش، بیهوده و بیجاست.

نکته ادبی: استفاده از "فاش" در مقابل "پنهان" برای ایجاد تضاد معنایی در مصراع اول.

دل ز من بردی ببر جان نیز اگر خواهی رواست هر دو عالم باشد ار قربان یکموی تو باش

دلِ مرا بردی؛ اگر جانم را هم بخواهی، حق داری و رواست. حتی اگر مالک هر دو جهان باشم، همه را فدای یک تار موی تو می‌کنم.

نکته ادبی: تلمیح به ارزشمندی موی یار در برابر جهان.

مدعائی نیست دلرا غیر جان کردن فدا مدعی گر غیر این گوید سپردم با خداش

دل من هیچ خواسته‌ای جز فدا کردن جان در راه تو ندارد. اگر کسی غیر از این ادعا کند و چیزی جز فداکاری من بگوید، کارش را به خدا واگذار می‌کنم.

نکته ادبی: "مدعی" در ادبیات کلاسیک به معنای کسی است که بی‌دلیل ادعایی دارد و در اینجا به معنای رقیب یا منتقد است.

مرغ دل خواهد که بر گرد سرت گردد مدام گر بجان میشد میسر بنده میکردم تلاش

مرغِ دلم همیشه می‌خواهد که گردِ سرِ تو پرواز کند؛ اگر این کار با فدا کردن جانم میسر می‌شد، حتماً تمام تلاشم را می‌کردم.

نکته ادبی: تشبیه دل به مرغ برای القای بیقراری و پرواز به سوی یار.

ماه و خورشید فلک شمع و پری حور و ملک هر فروزان روی پیش روی تابان تولاش

ماه و خورشیدِ آسمان، شمع‌ها، پریان، حوریان و فرشتگان؛ هر چهره‌ی درخشان و تابان که در عالم است، در برابر زیبایی روی تو مثل خاکِ زیر پای تو است.

نکته ادبی: "تولاش" واژه‌ای مهجور و به معنای "به او" یا "نزد او" است که در اینجا به معنای مقایسه و خاکساری آمده است.

سرو شمشاد و صنوبر کی رسد بر قامتت هر سهی قدی بلاگران بالای تو کاش

سرو و شمشاد و صنوبر هرگز نمی‌توانند به زیبایی قامت تو برسند. آرزو می‌کنم که تمامِ بلندقدانِ عالم، فدای قامتِ تو باشند.

نکته ادبی: "سهی قد" به معنای قد بلند و کشیده است که به تشبیه قامت یار به درخت سرو اشاره دارد.

دل بر آن ناید عبث آن زلف را بر هم مزن این دل آشفته جز زلف پریشان نیست جاش

بی‌جهت زلف‌هایت را آشفته نکن، چرا که دلِ من برای جای دیگری نیست؛ این دلِ آشفته و بی‌قرار، جایگاهش فقط در میان زلف‌های پریشان توست.

نکته ادبی: کنایه از اینکه قلب عاشق تنها در بند زلف معشوق آرام می‌گیرد.

ای که گفتی نیست خوبانرا وفا بردار دل از پی دل میرود کاری ندارم با وفاش

ای کسی که گفتی خوبان بی‌وفا هستند و دل از آن‌ها بردار؛ من با وفاداری یا بی‌وفایی آن‌ها کاری ندارم، من فقط در پیِ خودِ آن دل هستم.

نکته ادبی: شاعر تعمداً از وفاداری چشم‌پوشی می‌کند تا بر اصالتِ عشقِ خود تأکید کند.

گر تو گوئی دل نسازد با جفای گلرخان دیده سازد با رخش کو دل نسازد با جفاش

اگر تو می‌گویی که دلِ عاشق با جفا و بی‌مهریِ گل‌رویان نمی‌سازد، به چشمان من نگاه کن؛ چشمانم سختیِ دیدارِ روی آن‌ها را تحمل می‌کند، پس دل هم با جفایشان می‌سازد.

نکته ادبی: توجیه منطقیِ عاشق برای پذیرش رنج به دلیل جمال یار.

هرکسی خواهد که از خود دفع گرداند بلا فیض میخواهد که باشد تا که باشد در بلاش

همه مردم می‌خواهند که بلا و سختی را از خود دور کنند، اما "فیض" می‌خواهد تا زمانی که زنده است، در بلا و رنجِ عشقِ تو باقی بماند.

نکته ادبی: اشاره به تخلص شاعر "فیض" و پارادوکسِ طلبِ بلا در عشق.

آرایه‌های ادبی

مبالغه هر دو عالم باشد ار قربان یکموی تو باش

شاعر برای نشان دادن عظمت معشوق، بخشیدن دو عالم را در برابر یک تار موی او ناچیز می‌شمارد.

استعاره مرغ دل

دل به مرغی تشبیه شده که بی‌قرار است و می‌خواهد گردِ سرِ معشوق پرواز کند.

تناقض (پارادوکس) باشد تا که باشد در بلاش

در حالی که همه از بلا گریزانند، عاشق خواهانِ ماندن در بلا و سختیِ عشق است.

تضاد پنهان / فاش

استفاده از واژگان متضاد برای تأکید بر اینکه عشق را نمی‌توان مخفی نگه داشت.