دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۴۷۰

فیض کاشانی
در دلم مهر ماهروئی بس در سر از عشق های و هوئی بس
آب چشم و هوای دل داری آتش عشق و خاک کوئی بس
چون مرا نیست تاب بزم وصال سر کوئی و جستجوئی بس
بخیال از وصال خرسندم ز آب دنیا مرا سبوئی بس
زان دهان قانعم به دشنامی یادم آرد بگفتگوئی بس
دست در گردنش نیارم کرد زان رخ و زلف رنگ و بوئی بس
هر دو عالم فدای یک مویش فیض را مویه و موئی بس

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، بیانگر حال‌وهوای عاشقی است که در اوجِ فروتنی و تسلیم در برابر معشوق قرار دارد. شاعر در این ابیات، به جای طلبِ وصلِ مستقیم و دست‌نیافتنی، به کمترین نشانه‌ها و خاطراتی از محبوب قناعت می‌کند و همین ذره‌های کوچک از عشق را برای آرامش جان خود کافی می‌داند.

فضا و درون‌مایه کلی این اثر، زهدِ عاشقانه است؛ یعنی عاشق چنان غرق در شیفتگی است که حتی دشنامِ معشوق یا گذری کوتاه از کوی او را غنیمت می‌شمارد. این رویکرد، نشان‌دهنده آن است که برای یک عاشقِ حقیقی، یادِ معشوق و فضایِ پیرامونِ او، ارزشی والاتر از هر وصالِ ظاهری دارد.

معنای روان

در دلم مهر ماهروئی بس در سر از عشق های و هوئی بس

در دل من محبتِ معشوقی زیبا‌چهره جای دارد و ذهنِ من از هیاهو و شور و شوقی که این عشق ایجاد کرده، لبریز است.

نکته ادبی: واژه «ماهرو» استعاره از معشوق است و «های و هو» بیانگر آشفتگیِ درونی و شورِ عاشقی است.

آب چشم و هوای دل داری آتش عشق و خاک کوئی بس

اشک‌های چشمانم و آرزوی دیدارِ تو برایم کافی است؛ شعله عشق تو و حتی گرد و خاکی که در کویِ تو نشسته، برای من به اندازه کافی ارزشمند است.

نکته ادبی: «آب چشم» کنایه از گریستنِ بسیار است و «خاکِ کوی» نمادِ فروتنیِ عاشق در برابر آستانِ معشوق.

چون مرا نیست تاب بزم وصال سر کوئی و جستجوئی بس

از آنجا که من توان و طاقتِ تحملِ شکوهِ مجلسِ وصالِ تو را ندارم، همین که در کویِ تو باشم و در پی‌ات جستجو کنم، برایم کفایت می‌کند.

نکته ادبی: «تاب» به معنای توان و تحمل است و «بزم وصال» استعاره‌ای از مرحله‌ی عالیِ رسیدن به معشوق است.

بخیال از وصال خرسندم ز آب دنیا مرا سبوئی بس

من حتی با خیالِ رسیدن به تو هم خوشحال و راضی هستم؛ در این دنیای مادی، همین سهمِ اندکی که از یادِ تو دارم برایم کافی است.

نکته ادبی: «سبو» نمادِ جرعه‌ای اندک از معنویت یا یادِ معشوق در برابر دریایِ بی‌کرانِ هستی است.

زان دهان قانعم به دشنامی یادم آرد بگفتگوئی بس

من از آن لب‌های تو، حتی به شنیدنِ یک دشنام هم قانعم، چرا که همان گفت‌وگو، یادِ تو را در خاطرم زنده می‌کند.

نکته ادبی: این بیت دربردارنده آرایه تضادِ معنایی است؛ عاشق حتی از سرزنشِ معشوق نیز لذت می‌برد.

دست در گردنش نیارم کرد زان رخ و زلف رنگ و بوئی بس

چون نمی‌توانم دست در گردنِ تو بیندازم و تو را در آغوش بگیرم، همین که بتوانم عطر و رنگِ چهره و گیسوانت را حس کنم برایم بس است.

نکته ادبی: «دست در گردن کردن» کنایه از وصالِ فیزیکی است که شاعر آن را دور از دسترس می‌داند.

هر دو عالم فدای یک مویش فیض را مویه و موئی بس

تمامِ دنیا و آخرت را فدای یک تار موی تو می‌کنم؛ برای «فیض» (شاعر)، همین گریستن و همین یک تار موی تو کافی است.

نکته ادبی: «مویه» به معنای گریستن و ناله کردن است که با واژه «مو» جناسِ ناقص دارد.

آرایه‌های ادبی

استعاره ماهرو

استفاده از چهره‌ی زیبا برای اشاره به وجودِ خودِ معشوق.

تضاد و پارادوکس قانعم به دشنامی

رضایت عاشق از برخوردِ تندِ معشوق که نشان‌دهنده غرق شدن در عشق است.

جناس و ایهام مویه و موئی

بازی زبانی بین گریستن (مویه) و تارِ مو (مو) برای تأکید بر دلبستگیِ شاعر.

کنایه آب چشم

اشاره به اشک و گریه بسیار به دلیلِ فراق.