دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۴۶۴

فیض کاشانی
برون آی و خورشید رخ بر افروز شب فرقت ماست مشتاق روز
ز هجر تو تا چند سوزد دلم جمالی بر افروز و هجران بسوز
فراق تو تاکی گهی وصل هم همه شب مده گاه شب گاه روز
دلا وصل و هجران شب و روزیست گهی این گهی آن بساز و بسوز
گهی مست شو گاه مخمور باش گهی پرده در باش که پرده روز
چو زاهد ز مستیت پرسد بگو مرا جایز آمد ترا لایجوز
بجو وصل دایم تو ای فیض ازو نهٔ قابل این سعادت هنوز

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بیانگر شور و اشتیاق عارفانه برای رسیدن به محبوب است که با بیانی نمادین، احوال مختلف عاشق را در مسیر سلوک ترسیم می‌کند. شاعر در این قطعه، تقابل‌های دوگانه زندگی همچون وصال و فراق یا مستی و هوشیاری را بخشی ناگزیر از راه عاشقی می‌داند و بر لزوم صبر و استقامت در این مسیر تأکید می‌ورزد.

در لایه‌های عمیق‌تر، این شعر به تمایز میان نگاهِ خشکِ زاهدانه و نگاهِ شورمندانه عارفانه اشاره دارد. نویسنده در نهایت با فروتنی، خود را برای رسیدن به وصال کامل، هنوز نیازمندِ پالایش و آماده‌سازی می‌بیند.

معنای روان

برون آی و خورشید رخ بر افروز شب فرقت ماست مشتاق روز

از نهان‌خانه بیرون بیا و چهره‌ات را که همچون خورشید درخشان است نمایان کن؛ چرا که ما در شبِ تیره هجران تو گرفتاریم و بی‌تابانه در انتظار طلوعِ خورشیدِ وصال تو هستیم.

نکته ادبی: ترکیب 'خورشیدِ رخ' اضافه تشبیهی است که در آن چهره به خورشید تشبیه شده است.

ز هجر تو تا چند سوزد دلم جمالی بر افروز و هجران بسوز

دیگر بس است! تا کی قلب من باید در آتش دوری تو بسوزد؟ با تاباندنِ نور جمالت، آتشِ هجران را خاموش کن و به این جدایی پایان بده.

نکته ادبی: فعل 'افروز' در مصراع دوم به معنای روشن کردن و جلوه دادن است که در تضاد با سوختنِ هجران به کار رفته است.

فراق تو تاکی گهی وصل هم همه شب مده گاه شب گاه روز

این دوری و جدایی تو تا کی ادامه خواهد داشت؟ کمی هم طعم وصال را به من بچشان. همیشه مرا در چرخه شب و روزِ هجران رها نکن.

نکته ادبی: تکرار واژگان 'شب' و 'روز' در کنار هم نشان‌دهنده گذر سریع و خسته‌کننده زمان در حالتِ فراق است.

دلا وصل و هجران شب و روزیست گهی این گهی آن بساز و بسوز

ای دل من، بدان که وصال و هجران همانند شب و روز همیشه در حال دگرگونی‌اند؛ گاهی نوبتِ یکی است و گاه نوبتِ دیگری. پس در برابر این چرخه، صبور باش و در آتش عشق بسوز.

نکته ادبی: کنایه 'بساز و بسوز' دعوت به صبر و پایداری در برابر ناملایماتِ راهِ عشق است.

گهی مست شو گاه مخمور باش گهی پرده در باش که پرده روز

در احوالاتِ عاشقی، گاهی مستِ جامِ عشق باش و گاهی در خمارِ این دوری، گاهی پرده‌ها را بدر و اسرار را فاش کن و گاهی خود پرده‌نشین باش و همچون روز، حقایق را بپوشان.

نکته ادبی: تضاد میان 'مست' و 'مخمور' و 'پرده‌در' و 'پرده‌روز' نشان‌دهنده تلاطم‌های روحی سالک است.

چو زاهد ز مستیت پرسد بگو مرا جایز آمد ترا لایجوز

هرگاه زاهدِ خشک‌مغز درباره مستیِ تو از عشق پرسید، به او بگو: این حالِ خوش و مستی برای من که عاشقم رواست، اما برای تو که پیروِ قواعدِ ظاهری هستی، جایز نیست.

نکته ادبی: استفاده از اصطلاحات فقهی 'جایز' و 'لایجوز' در بستری عرفانی، طنزی تلخ برای تمایز عاشق و زاهد است.

بجو وصل دایم تو ای فیض ازو نهٔ قابل این سعادت هنوز

ای فیض، تو از او همواره طلبِ وصال کن، هرچند که هنوز به درجه‌ای از کمال نرسیده‌ای که شایستگیِ آن سعادتِ بزرگ را داشته باشی.

نکته ادبی: اشاره به تخلص شاعر ('فیض') که در بیت پایانی آمده و تواضعِ سالک در برابر عظمتِ محبوب را نشان می‌دهد.

آرایه‌های ادبی

استعاره خورشیدِ رخ

تشبیه چهره محبوب به خورشید برای نشان دادن درخشندگی و روشنایی‌بخشی آن.

تضاد (طباق) شب و روز / وصال و هجران

استفاده از کلمات متضاد برای نشان دادن ناپایداری احوالات انسانی و چرخه تغییرات در مسیر سلوک.

پارادوکس (متناقض‌نما) بساز و بسوز

دعوت به سازگاری و در عین حال سوختن در آتش اشتیاق که تضادی درونی در رفتار عاشق است.

تلمیح و اصطلاح‌پردازی جایز و لایجوز

استفاده از اصطلاحاتِ فقهی برای تقابلِ جهان‌بینیِ عاشق (که احکامِ عشق را دارد) و زاهد (که احکامِ شریعتِ ظاهری را).