دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۴۶۳

فیض کاشانی
بیاد عشق ما میسوز و میساز بدرد بی وفا میسوز و میساز
سفر دیگر مکن زینجا بجائی در اقلیم بلا میسوز و میساز
چو پروانه بدل نوریت گرهست بگرد شمع ما میسوز و می ساز
چو بلبل گر هوای باغ داری درین گل زار ما میسوز و می ساز
دلت از جور ما گر تیره گردد به امید صفا میسوز و می ساز
بحلوای وصالت گر امید است درین دیک جفا میسوز و می ساز
گهی در آتش ما شعله میزن بخوی تند ما میسوز و می ساز
گهی در فرقت ما صبر میکن به امید لقا میسوز و می ساز
که از وصل خودش ما کام میجوی درین نور و ضیا میسوز و می ساز
سر زلفم اگر در شستت آید در آن دام بلا میسوز و می ساز
وفا از ما مجو ما را وفا نیست درین جور و جفا میسوز و می ساز
کسان عشق بتان ورزندای فیض تو در عشق خدا میسوز و میساز

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، دعوتی است عارفانه و عاشقانه به صبر، تحمل و تسلیم در برابر دشواری‌های مسیر عشق. شاعر با تکرار عبارت «بسوز و می‌ساز»، بر این نکته تأکید دارد که رنج و جفا نه مانعی در راه عشق، بلکه ابزاری برای تصفیه روح و کمالِ جانِ عاشق است. در دیدگاه سراینده، سالک باید از شکایت دست بشوید و با پذیرش تمام سختی‌ها و تندخویی‌های معشوق، به شعله‌ور شدن در آتش عشق تن دهد.

در نهایت، این اثر از سطح یک عشقِ انسانیِ زمینی فراتر می‌رود و در بیت پایانی، مقصدِ حقیقیِ این سوختن و ساختن را عشق به خداوند معرفی می‌کند. تمام تمثیل‌های به‌کاررفته، از پروانه و شمع گرفته تا بلبل و گلزار، همگی نمادهایی هستند برای نشان دادن اینکه عاشقِ راستین، در هر شرایطی—چه در وصل و چه در هجران—باید مشیِ «سوختن و ساختن» را پیشه کند تا به نور حقیقت دست یابد.

معنای روان

بیاد عشق ما میسوز و میساز بدرد بی وفا میسوز و میساز

یاد عشق ما را در دل زنده نگه دار و با وجود بی وفایی ما، رنجِ عشق را تحمل کن و با این شرایط سازگار باش.

نکته ادبی: استفاده از تکرار فعل «بسوز و می‌ساز» به عنوان ردیف، وزن و آهنگِ پایداری و استقامت را به غزل بخشیده است.

سفر دیگر مکن زینجا بجائی در اقلیم بلا میسوز و میساز

دیگر از این سرزمینِ بلا و رنج به جای دیگری سفر نکن و در همین‌جا، سختی‌ها را به جان بخر و با آن‌ها بساز.

نکته ادبی: «اقلیم بلا» استعاره‌ای از جهان مادی یا وادی پرمشقتِ عشق است که جایگاه اصلیِ امتحانِ عاشق است.

چو پروانه بدل نوریت گرهست بگرد شمع ما میسوز و می ساز

اگر مانند پروانه، اشتیاق و نوری در دل داری، به دور شمعِ وجود ما بگرد، بسوز و در این مسیر استقامت کن.

نکته ادبی: «پروانه و شمع» از نمادهای کلاسیک ادبیات فارسی برای نشان دادن ایثارِ عاشق و بی‌پروایی او در راه معشوق است.

چو بلبل گر هوای باغ داری درین گل زار ما میسوز و می ساز

اگر همچون بلبل، شوقِ رسیدن به باغ و گلزار را در سر داری، در همین گلزارِ ما بمان، بسوز و با این وضع بساز.

نکته ادبی: «بلبل و گل» نماد کلاسیکِ طلبِ جمال و زیبایی و رنجِ دوری از آن است.

دلت از جور ما گر تیره گردد به امید صفا میسوز و می ساز

اگر به خاطرِ رفتارهای سخت و ناعادلانه ما، دلت تیره و افسرده شد، باز هم به امید رسیدن به روشنی و آرامش، صبر کن و بساز.

نکته ادبی: تضاد میان «تیره شدن دل» (ناامیدی/کدورت) و «امید صفا» (امید به پاکی) در این بیت، نشان‌دهنده فراز و فرودهای روحی عاشق است.

بحلوای وصالت گر امید است درین دیک جفا میسوز و می ساز

اگر امید داری که روزی به شیرینیِ وصال دست یابی، باید در این دیگِ پر از جفا و سختی، سوختن را بپذیری و با آن کنار بیایی.

نکته ادبی: «دیک جفا» تمثیلی از سختی‌های دنیاست که مانند ظرفی، عاشق را در خود می‌پزد تا او را پخته و کامل کند.

گهی در آتش ما شعله میزن بخوی تند ما میسوز و می ساز

گاهی در آتشِ خشم ما شعله‌ور شو و با خلق و خویِ تند و آتشینِ ما کنار بیا و بسوز.

نکته ادبی: «آتش» در اینجا کنایه از تندخویی معشوق و دشواریِ رفتار اوست که عاشق باید آن را تحمل کند.

گهی در فرقت ما صبر میکن به امید لقا میسوز و می ساز

گاهی نیز در زمان دوریِ ما، بردباری پیشه کن و به امیدِ دیدارِ دوباره، بسوز و دم فرو بند.

نکته ادبی: «لقا» به معنای دیدار و ملاقات است که پاداشِ نهاییِ صبرِ عاشق در دوران فراق محسوب می‌شود.

که از وصل خودش ما کام میجوی درین نور و ضیا میسوز و می ساز

چون ما از وصلِ خودِ محبوب، به دنبالِ کامروایی و بهره‌مندی هستیم، در این نور و روشناییِ حضورش، سوختن و ساختن را پیشه کن.

نکته ادبی: اشاره به اینکه هدفِ نهاییِ تمام این سوختن‌ها، رسیدن به «نور» و حقیقتِ معشوق است.

سر زلفم اگر در شستت آید در آن دام بلا میسوز و می ساز

اگر سرِ زلفِ ما در دست و دامِ تو افتاد، بدان که گرفتارِ دامِ بلا شده‌ای؛ پس در این دام، سوختن و ساختن را برگزین.

نکته ادبی: «شست» در ادبیات کهن به معنای دامِ صیاد است؛ زلف معشوق به دامی تشبیه شده که عاشق را گرفتار می‌کند.

وفا از ما مجو ما را وفا نیست درین جور و جفا میسوز و می ساز

از ما انتظارِ وفاداری نداشته باش که ما اهلِ وفا نیستیم؛ در همین جور و جفایی که از ما می‌بینی، سوختن و ساختن را انتخاب کن.

نکته ادبی: این بیت بیانگرِ یکی از پارادوکس‌های عشق عرفانی است که در آن، معشوقِ حقیقی (خدا) فراتر از وفاداری‌های بشری است و عاشق باید بی‌قید و شرط تسلیم باشد.

کسان عشق بتان ورزندای فیض تو در عشق خدا میسوز و میساز

ای فیض، دیگران عمرشان را صرفِ عشق‌ورزی به بتان (معشوق‌های مادی و فانی) می‌کنند، اما تو در عشقِ خداوند، بسوز و با این سختی‌ها بساز.

نکته ادبی: «فیض» تخلص شاعر است و «بتان» در اینجا نمادِ مظاهر فریبنده دنیوی است که در برابرِ عشقِ حقیقیِ الهی قرار می‌گیرند.

آرایه‌های ادبی

تکرار (ردیف) بسوز و می‌ساز

تکرار این عبارت در پایان تمامی ابیات، ضرب‌آهنگِ تأکیدی ایجاد کرده و فضایِ تسلیم و پایداری را به مخاطب القا می‌کند.

تمثیل و نمادپردازی پروانه و شمع / بلبل و گلزار

بهره‌گیری از نمادهای سنتی ادبیات فارسی برای ترسیمِ رابطه عاشق و معشوق و بیانِ رنج‌های توأم با لذت در مسیر عشق.

استعاره دیک جفا

تشبیه مشکلات و سختی‌های راهِ عشق به ظرفی (دیگ) که عاشق در آن قرار می‌گیرد تا پخته و آماده‌ی وصال شود.

تضاد (طباق) حلوای وصال / دیک جفا

قرار دادن مفهوم شیرینِ وصال در کنار ظرفِ تلخِ جفا برای نشان دادنِ اینکه رسیدن به مقصد، جز از گذرگاهِ سختی‌ها ممکن نیست.