دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۴۵۸

فیض کاشانی
میبرد دل را هوا دستم تو گیر پای می لغزد ز جا دستم تو گیر
پای دل در دام دنیا بند شد اوفتادم در بلا دستم تو گیر
روز روشن در ره افتادم به چاه کور گشتم از قضا دستم تو گیر
در ره عصیان بسر گشتم بسی تا که افتادم ز پا دستم تو گیر
کار چون از دست شد آگه شدم سر نهادم مر ترا دستم تو گیر
آمدم بر درگهت ای کان لطف ناتوان گشتم بیا دستم تو گیر
بیکس و بیچاره و درمانده ام عاجز و بی دست و پا دستم تو گیر
دست و پائی میزدم تا پای بود چونکه پایم شد ز جا دستم تو گیر
چون تو دل را سر بصحرا دادهٔ هم تو خود راهش نما دستم تو گیر
چنگ در لطفت زنم هر دم مباد کردم از وصلت جدا دستم تو گیر
فیض را بیگانگان افکنده اند ای رحیم آشنا دستم تو گیر
بر سر خاک رهت افتاده خار یا معز الاولیا دستم تو گیر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر، مناجات‌نامه‌ای سوزناک و عارفانه است که در آن شاعر با زبانی سرشار از فروتنی و استیصال، ضعف و ناتوانی انسان را در برابر تندبادهای هوا و هوس و دام‌های دنیوی به تصویر می‌کشد. محور اصلی این سروده‌ها، اعتراف به لغزش‌های آدمی و نیاز مبرم او به دست‌گیری و هدایتِ آفریدگار است. شاعر با تکرار مصرع «دستم تو گیر»، بر این حقیقت تأکید می‌ورزد که بدون یاری و عنایت الهی، پیمودن مسیر حقیقت و رهایی از بندهای تعلقات دنیوی ممکن نیست.

فضای حاکم بر این اشعار، فضایی از توبه و بازگشت است. شاعر از مرحله سرگردانی و دلبستگی به دنیا به مرحله‌ی انابه و تسلیم محض در برابر پروردگار گام می‌نهد. او خداوند را به عنوان تنها پناهگاهِ بی‌کسان و درماندگان و معدنِ لطف و بخشش معرفی می‌کند که با نیم‌نگاهی، می‌تواند غبارِ عصیان را از چهره‌ی جانِ سالک بزداید و او را از بیراهه‌های ضلالت به سرمنزل مقصود رهنمون شود.

معنای روان

میبرد دل را هوا دستم تو گیر پای می لغزد ز جا دستم تو گیر

تمایلات نفسانی و هوای نفس، قلب مرا با خود می‌برد؛ پس تو ای خدا، دستم را بگیر که راهم لغزنده است و ممکن است از پا درآیم.

نکته ادبی: «هوا» در اینجا استعاره از تمایلات نفسانی است که چون باد، دل را با خود جابجا می‌کند.

پای دل در دام دنیا بند شد اوفتادم در بلا دستم تو گیر

دلبستگی‌های قلبی من در دامِ دنیا گرفتار شد و به همین سبب در بلا و گرفتاری افتادم؛ پس تو دستم را بگیر.

نکته ادبی: «دام دنیا» استعاره‌ای برای تمام مظاهر فریبنده‌ای است که مانع آزادی روح می‌شود.

روز روشن در ره افتادم به چاه کور گشتم از قضا دستم تو گیر

حتی در روز روشن (زمانی که حقیقت آشکار بود) به چاه ضلالت افتادم و از سر تقدیر کور گشتم؛ پس دستم را بگیر.

نکته ادبی: «کور شدن» در اینجا کنایه از غفلت و عدم تشخیص راه حق از باطل است.

در ره عصیان بسر گشتم بسی تا که افتادم ز پا دستم تو گیر

در مسیر نافرمانی و سرکشی بسیار قدم زدم تا آنکه عاقبت ناتوان شدم و از پا افتادم؛ دستم را بگیر.

نکته ادبی: «عصیان» در تقابل با طاعت و بندگی قرار دارد و نشانگر خروج از مسیر هدایت است.

کار چون از دست شد آگه شدم سر نهادم مر ترا دستم تو گیر

زمانی که دیگر کار از کار گذشته بود و فرصت را از دست داده بودم، بیدار شدم و سر تسلیم به درگاهت آوردم؛ پس دستم را بگیر.

نکته ادبی: «سر نهادن» کنایه از تسلیم و فروتنی کامل در برابر اراده‌ی الهی است.

آمدم بر درگهت ای کان لطف ناتوان گشتم بیا دستم تو گیر

ای که معدن لطف و کرم هستی، به درگاهت پناه آورده‌ام؛ دیگر توانی برایم نمانده، به یاری‌ام بیا و دستم را بگیر.

نکته ادبی: «کانِ لطف» تشبیهی بلیغ است که خداوند را به معدنی بی‌پایان از مهربانی تشبیه کرده است.

بیکس و بیچاره و درمانده ام عاجز و بی دست و پا دستم تو گیر

من فردی بی‌کس، بیچاره، درمانده و عاجز هستم که دست و پایی برای حرکت ندارم؛ تو دستم را بگیر.

نکته ادبی: «بی‌دست و پا» در معنای کنایی به معنای ناتوانی مطلق و فقدان چاره‌اندیشی است.

دست و پائی میزدم تا پای بود چونکه پایم شد ز جا دستم تو گیر

تا وقتی توان داشتم برای نجات خود تلاش می‌کردم، اما چون دیگر پا و توانی برایم نماند، تنها تو دستم را بگیر.

نکته ادبی: در اینجا تضاد میان تکیه بر «تلاش شخصی» و «تکیه بر یاری الهی» مطرح است که نشان‌دهنده ناامیدی از غیر خداست.

چون تو دل را سر بصحرا دادهٔ هم تو خود راهش نما دستم تو گیر

از آنجایی که تو دلِ مرا به بیابانِ سرگردانی فرستاده‌ای، خودت نیز باید راه بازگشت را به او نشان دهی؛ دستم را بگیر.

نکته ادبی: اشاره به ابتلا و آزمون الهی است که بندگان را برای تصفیه روح در بیابان‌های سرگردانی قرار می‌دهد.

چنگ در لطفت زنم هر دم مباد کردم از وصلت جدا دستم تو گیر

هر لحظه به لطف تو چنگ می‌زنم تا مبادا از وصلِ تو جدا شوم؛ پس دستم را بگیر.

نکته ادبی: «چنگ زدن» استعاره از تمسک جستن به ریسمانِ رحمت الهی است.

فیض را بیگانگان افکنده اند ای رحیم آشنا دستم تو گیر

بیگانگان (مردمِ دنیا) مرا از خود رانده‌اند، ای پروردگار مهربان و آشنا، دستم را بگیر.

نکته ادبی: «فیض» تخلص شاعر است و «بیگانگان» در مقابل «آشنا» که اشاره به خداوند است قرار دارد.

بر سر خاک رهت افتاده خار یا معز الاولیا دستم تو گیر

من همچون خاری در راهِ تو افتاده‌ام، ای کسی که اولیای دین را عزت می‌بخشی، دستم را بگیر.

نکته ادبی: «یا معز الاولیا» تلمیحی به اسماء حسنی و صفات الهی است و «خار» نماد حقارت و پستی در برابر عظمت الهی است.

آرایه‌های ادبی

تکرار (ردیف) دستم تو گیر

تکرار این عبارت در پایان تمامی ابیات، ضرب‌آهنگی از تضرع و نیاز ایجاد کرده و بر استیصال شاعر تأکید دارد.

استعاره دام دنیا

دنیا به دامی تشبیه شده که روح انسان را اسیر می‌کند و مانع پرواز او می‌شود.

تضاد (طباق) روز روشن / چاه

تقابل میان روشناییِ هدایت و افتادن در چاهِ ضلالت که نشان‌دهنده اوج غفلت انسان است.

کنایه از پا افتادن

کنایه از شکست خوردن، ناتوان شدن در برابر مشکلات و رسیدن به بن‌بست در زندگی.

تلمیح یا معز الاولیا

اشاره به یکی از القاب الهی (معزّ) به معنای عزت‌بخش و گرامی‌دارنده دوستان خدا.