دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۴۵۷

فیض کاشانی
تجلی حسنه من معدن النور فدک القلب منی دکه الطور
حرزت صاعقا ثم استفقت رأیت الموت و الاحیا بلاصور
تخرب فی هواه دار جسمی و لکن بیت قلبی فیه معمور
و من ینظر الی آیات وجهه یجده مصحفافی الحسن مسطور
حوالی خده شعرات خضر کان المسک ممزوج بکافور
و ما الخضراء شعرا حول فیه فراهم آمدهٔ گرد شکر مور
نهنگ عشق دل را لقمهٔ کرد چو افتادم در این در یاری پر شور
دموعی بحر و الهجران نیران من بیچاره غرق بحر مسجور
ازینسان شعرها میگوئی ای فیض نویسد تا ملک بر رق منشور