دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۴۵۰

فیض کاشانی
با عشق کی گنجد قرار ناصح برو شرمی بدار با پند عاشق را چکار ناصح برو شرمی بدار
من حرف او را طی کنم من ترک نقل و می کنم این کارها من کی کنم ناصح برو شرمی بدار
ای عاقلان بهر خدا جان من و جان شما من از کجا عقل از کجا ناصح برو شرمی بدار
جائی که او گر می کند صد لطف و صد نرمی کنم چون دیده بی شر می کند ناصح برو شرمی بدار
زان یار با مهر و وفا دوری کجا باشد روا بهر خدا بهر خدا ناصح برو شرمی بدار
ما رسته ایم از غیر یار ما را بود با یار کار با یار ما را واگذار ناصح برو شرمی بدار
چون عشق بر ما چیر شد در حلق ما زنجیر شد از دست ما تدبیر شد ناصح برو شرمی بدار
چون عشق در دل ریشه کرد دل عشقبازی پیشه کرد کی میتوان اندیشه کرد ناصح برو شرمی بدار
دیر آمدی دیر آمدی چون جست این تیر آمدی بی رای و تدبیر آمدی ناصح برو شرمی بدار
من از کجا و وعظ و پند یکدم دهان خود ببند هرزه درائی تا بچند ناصح برو شرمی بدار
تا چند ازین چون و چرا تا کی کنی این ماجرا کشتی مرا کشتی مرا ناصح برو شرمی بدار
ناصح چه میگوئی بما ناصح چه میجوئی ز ما ناصح چه میخاری قفا ناصح برو شرمی بدار
از روی ما شرمی بدار بهر خدا شرمی بدار ناصح بیا شرمی بدار ناصح برو شرمی بدار
با عاشق شوریده حال کم کن دل آزار جدال فیض از کجا و قیل و قال ناصح برو شرمی بدار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این شعر تصویرگر نزاع میان 'عقل مصلحت‌بین' و 'شوریدگیِ عاشقانه' است. شاعر در این قطعات، ناصح و عاقلی را مخاطب قرار می‌دهد که گمان می‌کند با پند و اندرز می‌تواند مسیر عاشق را به جاده عقلانیت بازگرداند، اما عاشق با بیانی صریح و تکرارِ اعتراضی، این‌گونه دخالت‌ها را نشانه بی‌شرمی و نادانیِ ناصح می‌داند.

درونمایه اصلی اثر، بیزاری از قیل و قال‌های ظاهری و تأکید بر تسلیم مطلق در برابر عشق است. از نظر شاعر، وقتی کسی در دریای عشق غرق شده است، واژگانِ عاقلان نه تنها کارساز نیست، بلکه رنج‌آور و مزاحم است.

معنای روان

با عشق کی گنجد قرار ناصح برو شرمی بدار با پند عاشق را چکار ناصح برو شرمی بدار

عشق با آرامش و قرار میانه خوبی ندارد؛ پس ای نصیحت‌گر، دست از سر من بردار و پند دادن به عاشق را رها کن و کمی شرمگین باش.

نکته ادبی: تضاد میان عشق و قرار؛ ناصح استعاره از عقل جزوی.

من حرف او را طی کنم من ترک نقل و می کنم این کارها من کی کنم ناصح برو شرمی بدار

من از سخنان تو روی گردانم و تمام عادت‌های قبلی و محافلِ بیهوده را کنار گذاشته‌ام؛ من هرگز تن به این‌گونه کارها نمی‌دهم، پس ای ناصح از دخالت در امور من حیا کن.

نکته ادبی: نقل و می به معنای همنشینی و خوش‌گذرانی دنیوی است.

ای عاقلان بهر خدا جان من و جان شما من از کجا عقل از کجا ناصح برو شرمی بدار

ای عاقلان، به خدا قسم که من و شما دو دنیای متفاوت داریم؛ من کجا و عقل و تدبیر شما کجا؟ مرا به حال خود رها کن و شرم داشته باش.

نکته ادبی: استفاده از عبارت 'جان من و جان شما' برای بیان فاصله عمیق روحی.

جائی که او گر می کند صد لطف و صد نرمی کنم چون دیده بی شر می کند ناصح برو شرمی بدار

جایی که محبوب با من با مهربانی و نرمی رفتار می‌کند، من نیز متقابلاً واکنش نشان می‌دهم؛ اما وقتی تو با بی‌شرمی دخالت می‌کنی، ای ناصح برو و شرم کن.

نکته ادبی: تضاد میان لطفِ محبوب و بی‌شرمیِ ناصح.

زان یار با مهر و وفا دوری کجا باشد روا بهر خدا بهر خدا ناصح برو شرمی بدار

دوری گزیدن از یاری که سراسر مهر و وفاست، چگونه ممکن است؟ به خاطر خدا دست از این نصایح بردار و شرم کن.

نکته ادبی: پرسش انکاری برای تأکید بر محال بودن دوری از یار.

ما رسته ایم از غیر یار ما را بود با یار کار با یار ما را واگذار ناصح برو شرمی بدار

ما از هر کسی جز یار دل بریده و آزاد شده‌ایم و تنها دل‌مشغولی ما یار است؛ پس ما را با یار خود تنها بگذار و از پندگویی دست بردار.

نکته ادبی: استفاده از 'رستن' به معنای رهایی و وارستگی.

چون عشق بر ما چیر شد در حلق ما زنجیر شد از دست ما تدبیر شد ناصح برو شرمی بدار

وقتی عشق بر وجود ما مسلط شد، مانند زنجیری بر گردن ما افتاد و تمام قدرت تصمیم‌گیری و تدبیر را از ما گرفت؛ ای ناصح شرم کن.

نکته ادبی: تشبیه عشق به زنجیر اسارت در گردن عاشق.

چون عشق در دل ریشه کرد دل عشقبازی پیشه کرد کی میتوان اندیشه کرد ناصح برو شرمی بدار

وقتی عشق در قلب ریشه دواند و عشقبازی عادت و پیشه دل شد، دیگر چگونه می‌توان اندیشید و با عقل سنجید؟ ای ناصح شرم کن.

نکته ادبی: تضاد میان ریشه‌داری عشق و اندیشه‌ورزی عقلی.

دیر آمدی دیر آمدی چون جست این تیر آمدی بی رای و تدبیر آمدی ناصح برو شرمی بدار

دیگر برای پند دادن دیر شده است، زیرا تیر عشق به هدف خورده و کار از کار گذشته است؛ تو بدون هیچ منطق و درایتی به سراغ من آمدی، شرم کن.

نکته ادبی: تمثیل تیر به معنای مقدرات الهی یا تقدیر عاشقانه.

من از کجا و وعظ و پند یکدم دهان خود ببند هرزه درائی تا بچند ناصح برو شرمی بدار

من کجا و وعظ و پند کجا؟ یک لحظه دهانت را ببند؛ تا کی می‌خواهی سخنان بی‌هوده و پراکنده بگویی؟ ای ناصح شرم کن.

نکته ادبی: هرزه درایی به معنای سخن‌چینی بیهوده.

تا چند ازین چون و چرا تا کی کنی این ماجرا کشتی مرا کشتی مرا ناصح برو شرمی بدار

تا کی می‌خواهی با این پرسش‌های 'چرا و چطور' مرا آزار دهی؟ این ماجرا و بحث‌ها مرا کشت؛ ای ناصح دست از این کار بردار و شرم کن.

نکته ادبی: تکرار کشتی مرا برای تأکید بر فشار روانی نصیحت.

ناصح چه میگوئی بما ناصح چه میجوئی ز ما ناصح چه میخاری قفا ناصح برو شرمی بدار

ای ناصح، از ما چه می‌خواهی و به دنبال چیست؟ چرا این‌قدر با اصرار بیهوده خود را به زحمت می‌اندازی؟ شرم کن.

نکته ادبی: خاریدن قفا کنایه از تعلل و اصرار بیهوده است.

از روی ما شرمی بدار بهر خدا شرمی بدار ناصح بیا شرمی بدار ناصح برو شرمی بدار

به خاطر خدا، کمی از این دخالت‌ها حیا کن و دست از این کار بردار.

نکته ادبی: تکرار شرم برای تأکید بر درخواست عاجزانه.

با عاشق شوریده حال کم کن دل آزار جدال فیض از کجا و قیل و قال ناصح برو شرمی بدار

با عاشقی که از حال رفته و شوریده است، این‌قدر بحث و مجادله نکن؛ تو که فیضی از عشق نداری، پس این قیل و قال چیست؟ شرم کن.

نکته ادبی: تضاد میان فیض معنوی و قیل و قال ظاهری.

آرایه‌های ادبی

تکرار (ردیف) ناصح برو شرمی بدار

تکرار این عبارت در پایان تمامی ابیات، نشان‌دهنده پافشاری شاعر بر موضع خود و کلافگی او از دخالت‌های ناصح است.

تضاد (طباق) عشق / عقل

تقابل میان ساحت عاشقانه و ساحت عقلانی که محور اصلی معنایی متن است.

کنایه خاریدن قفا

کنایه از تعلل، لجاجت و اصرار بیهوده ناصح در متقاعد کردن عاشق.

تمثیل چون جست این تیر

اشاره به تیرِ تقدیر که وقتی از کمان رها شد، دیگر قابل بازگشت نیست.