دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۴۴۲

فیض کاشانی
آمدم کآتش زنم در بیخ جبر و اختیار تا بسوزد شرک و گردد نور توحید آشکار
آمدم تا خویش را بر لا و بر الا زنم تا نماند غیر یار اغیار گردد تار و مار
آمدم فانی شوم در ساقی جام الست تا بقا یابم بدان ساقی بمانم پایدار
آمدم تا سر گشایم باده های کهنه را تا نماند در میان عاقلان یک هوشیار
آمدم تا توپهای خشک و مغزان بشکنم تلخشان شیرین کنم زین آب تلخ خوشکوار
آمدم تا بر سر رندان بریزم بادها تا نه در میخانها مخمور ماند نی خمار
آمدم بر گیرم از روی معانی پرده ها تا شو اسرار پنهان بر خلایق آشکار
آمدم پس میروم تا منبع هر هستی تا به بینم ز آینه آغاز کار انجام کار
میروم تا باز جویم معدن این شور و شر از کجا این مستی آمد چیست اصل این خمار
میروم تا باز جویم اصل این جوش و خروش تا مگر واقف شوم از منبع این چشمه سار
تا به بینم باده و مستی و مستی بخش را می کدام و چیست مستی کیست آنجا میگسار
میروم تا باز بینم روح را ماوا کجاست از کجا آمد کجا خواهد گرفت آخر قرار
باز می آیم بدینجا تا نشان ها آورم از دیار شهریار و شهریاران دیار
باز می آیم که تا آگه کنم زان رازها آنکه را نبود خبر از کار سر و از سرکار
باز می آیم که نگذارم به عالم کج روی رهزنانرا رهبرانیم رهروانرا راهوار
باز می آیم که تا ارواح در ابدان دمم مردگانرا زنده سازم در دم اسرافیل وار
باز می آیم که تا از خود نمایم رستخیز تا شود سر قیامت هم در اینجا آشکار
باز می آیم که تا با فیض گیرم الفتی تا کنم جمعیتی حاصل ز بود مستعار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر بازتابی از سفر عرفانی سالکی است که با هدفِ رهایی از قیدوبندهای ذهنی و دنیوی، گام در راهِ شناختِ حقیقت می‌نهد. شاعر در بخش نخستین، از عزم خود برای انهدامِ منیت و پایان‌دادن به پندارهای دوگانه‌سازِ «جبر و اختیار» سخن می‌گوید تا به مقام فنا و توحید خالص دست یابد. در این مسیر، او به دنبالِ رسیدن به سرچشمه‌ی هستی و درکِ حقیقتِ الوهیت است.

در بخش دوم، نگاهِ سالک از سیرِ درونی به سویِ رسالتِ بیرونی تغییر می‌یابد. او که از سفرِ روحانی بازگشته، اکنون در پیِ آن است که دیگران را نیز از خوابِ غفلت بیدار کند. بازگشتِ او، نه برای دلبستگی به دنیا، بلکه برای هدایتِ گم‌گشتگان، احیای معنوی مردگانِ غفلت‌زده و برپاییِ رستاخیزِ آگاهی در همین جهانِ مادی است. این شعر، روایتی از گذارِ خودشناسی به دیگرخواهیِ عارفانه است.

معنای روان

آمدم کآتش زنم در بیخ جبر و اختیار تا بسوزد شرک و گردد نور توحید آشکار

آمدم تا بنیادهای فکریِ جبر و اختیار را در خود بسوزانم و نابود کنم، تا شرک و دوگانگی از میان برود و نورِ یگانگی خداوند در دلم آشکار شود.

نکته ادبی: بیخ: به معنای ریشه و اصل؛ در اینجا استعاره از اعتقاداتِ متزلزل و دوگانه‌نگر است.

آمدم تا خویش را بر لا و بر الا زنم تا نماند غیر یار اغیار گردد تار و مار

آمدم تا وجود خویش را در برابر «لا» (نفیِ غیر) و «الا» (اثباتِ حق) قرار دهم و فنا کنم، تا جز محبوب حقیقی چیزی باقی نماند و هر چه غیر اوست، از بین برود.

نکته ادبی: اشاره به شهادتین (لا اله الا الله) و مقامِ نفی و اثبات در عرفان اسلامی.

آمدم فانی شوم در ساقی جام الست تا بقا یابم بدان ساقی بمانم پایدار

آمدم تا در محضرِ ساقیِ عالمِ الست (خدای عهد و پیمان) نیست و نابود شوم، تا از این طریق به بقایِ حقیقی برسم و تا ابد با او باقی بمانم.

نکته ادبی: الست: اشاره به آیه «الست بربکم» (آیا من پروردگار شما نیستم) و عهدِ ازلیِ انسان با خدا.

آمدم تا سر گشایم باده های کهنه را تا نماند در میان عاقلان یک هوشیار

آمدم تا باده‌های کهنه (معارفِ نهفته و اسرار الهی) را بگشایم و عرضه کنم، تا دیگر هیچ‌کس با عقلِ سرد و هوشیاریِ خشک در میان نباشد و همه در مستیِ حقیقت غرق شوند.

نکته ادبی: عاقلان: کنایه از کسانی که در حصارِ عقلِ جزئی و استدلال‌های خشک گرفتارند.

آمدم تا توپهای خشک و مغزان بشکنم تلخشان شیرین کنم زین آب تلخ خوشکوار

آمدم تا کوزه‌های خشک و مغزهای متصلب و متعصب را بشکنم و با این آبِ حیات‌بخش و گوارا، تلخیِ وجودشان را به شیرینیِ معرفت بدل کنم.

نکته ادبی: آب تلخ خوشگوار: پارادوکسی که به علمِ لَدُنی یا معرفتی اشاره دارد که در ابتدا برای نفس دشوار اما در نهایت جان‌بخش است.

آمدم تا بر سر رندان بریزم بادها تا نه در میخانها مخمور ماند نی خمار

آمدم تا بر سرِ رندان و عاشقان، شرابِ معرفت بریزم، تا دیگر در میخانه‌ی عشق، نه کسی تشنه‌ی حقیقت بماند و نه کسی در خماریِ دوری از یار گرفتار باشد.

نکته ادبی: رندان: واژه‌ای در عرفان برای کسانی که از قیدِ ظاهر و ریا رسته و به باطنِ عشق رسیده‌اند.

آمدم بر گیرم از روی معانی پرده ها تا شو اسرار پنهان بر خلایق آشکار

آمدم تا پرده‌های وهم و خیال را از روی معانیِ حقیقت بردارم، تا اسرارِ پنهان برای همه‌ی مردم آشکار و روشن گردد.

نکته ادبی: معانی: در اصطلاح عرفانی به معنای حقایقِ غیبی و باطنی است که از دیدِ عوام پنهان است.

آمدم پس میروم تا منبع هر هستی تا به بینم ز آینه آغاز کار انجام کار

پس از رسیدن به مقامِ فنا، می‌روم تا به منبع و سرچشمه‌ی اصلیِ هستی برسم و در آیینه‌ی آن حقیقت، آغاز و پایانِ کارِ جهان را به چشم ببینم.

نکته ادبی: آینه: استعاره از قلبِ عارف که چون صیقل یابد، جلوه‌گاهِ حقایق هستی می‌شود.

میروم تا باز جویم معدن این شور و شر از کجا این مستی آمد چیست اصل این خمار

می‌روم تا جست‌وجو کنم که معدن و منشأ این همه شور و شر (تلاطماتِ زندگی) کجاست و این مستیِ عشق از کجا می‌آید و اصلِ این خماری و اشتیاق چیست.

نکته ادبی: شور و شر: ترکیبِ تقابلی برای بیانِ تمامِ هیجانات و کشمکش‌های درونی انسان.

میروم تا باز جویم اصل این جوش و خروش تا مگر واقف شوم از منبع این چشمه سار

می‌روم تا به اصلِ این جوشش و خروشِ درونی پی ببرم، تا شاید از منبعِ این چشمه‌ی حیات که در جانِ من جاری است، آگاه شوم.

نکته ادبی: چشمه‌سار: استعاره از سرچشمه‌ی فیضِ الهی در ضمیرِ انسان.

تا به بینم باده و مستی و مستی بخش را می کدام و چیست مستی کیست آنجا میگسار

می‌روم تا حقیقتِ باده و مستی و آن کسی که مستی می‌بخشد را ببینم؛ تا بشناسم که شرابِ معرفت چیست و آن میگسارِ حقیقی کیست.

نکته ادبی: می‌گسار: در این بافتار، کنایه از معشوقِ ازلی یا پیرِ کامل است.

میروم تا باز بینم روح را ماوا کجاست از کجا آمد کجا خواهد گرفت آخر قرار

می‌روم تا کشف کنم جایگاهِ حقیقیِ روح کجاست؛ از کجا به این دنیا آمده و در نهایت کجا آرام خواهد گرفت.

نکته ادبی: ماوا: به معنای جایگاهِ بازگشت و منزلِ اصلی؛ اشاره به بازگشتِ روح به عالمِ ملکوت.

باز می آیم بدینجا تا نشان ها آورم از دیار شهریار و شهریاران دیار

باز می‌گردم تا از آن دیارِ بلندِ شهریارِ هستی (خداوند) و از آن اقلیمِ بزرگانِ راه، برای مردم نشانه‌ها و پیام‌هایی با خود بیاورم.

نکته ادبی: دیارِ شهریار: کنایه از عالمِ لاهوت و عالمِ ملکوتِ الهی.

باز می آیم که تا آگه کنم زان رازها آنکه را نبود خبر از کار سر و از سرکار

باز می‌گردم تا آن اسرار را برای کسانی که از کارِ دل و رازهای باطنی بی‌خبرند، برملا کنم و آگاهی ببخشم.

نکته ادبی: کارِ سر: به معنای اسرارِ نهانی و لطایفِ قلبی است.

باز می آیم که نگذارم به عالم کج روی رهزنانرا رهبرانیم رهروانرا راهوار

باز می‌گردم تا اجازه ندهم در این عالم کج‌روی و انحراف باقی بماند؛ من برای راهزنانِ طریق، راهبری دلسوز و برای رهروان، راهنمایی سریع و توانا خواهم بود.

نکته ادبی: رهوار: به معنای رونده‌ی سریع و هموارکننده؛ در اینجا صفتِ راهنما برای تسهیلِ مسیرِ سلوک.

باز می آیم که تا ارواح در ابدان دمم مردگانرا زنده سازم در دم اسرافیل وار

باز می‌گردم تا همانند اسرافیل، در کالبدِ مردگانِ غفلت‌زده روح بدمم و آن‌ها را به حیاتِ حقیقی زنده کنم.

نکته ادبی: دمِ اسرافیل: تلمیح به دمیدنِ صور برای زنده کردنِ مردگان در روز قیامت؛ نمادِ احیایِ معنوی.

باز می آیم که تا از خود نمایم رستخیز تا شود سر قیامت هم در اینجا آشکار

باز می‌گردم تا از وجودِ خود، قیامت و رستخیز به پا کنم و نشان دهم که سرِ قیامت و حسابرسی، همین‌جا و در همین دنیا آشکار است.

نکته ادبی: رستخیز: قیامت و برخاستن؛ در اینجا اشاره به تحولِ انفسی و بیداریِ معنوی در حیاتِ دنیوی.

باز می آیم که تا با فیض گیرم الفتی تا کنم جمعیتی حاصل ز بود مستعار

باز می‌گردم تا با فیضِ الهی انس بگیرم و از این هستیِ عاریه‌ای و ناپایدار، جمعیتی (وحدتی) در جانِ خود حاصل کنم.

نکته ادبی: بودِ مستعار: اشاره به دنیای فانی و هستیِ مجازیِ انسان در برابرِ هستیِ حقیقیِ خداوند.

آرایه‌های ادبی

تلمیح جام الست، دم اسرافیل

اشاره به عهدِ ازلی با خداوند در عالمِ ذر و زنده کردنِ مردگان توسط اسرافیل برای بیانِ مفاهیمِ عرفانیِ احیا و پیمان.

استعاره می، باده، میگسار، میخانه

استفاده از عناصرِ باده‌گساری برای توصیفِ عشقِ الهی، معرفتِ عرفانی، پیرِ طریقت و کانونِ عبادت.

پارادوکس (متناقض‌نما) آب تلخ خوشگوار، هستیِ مستعار

بیانِ مفاهیمی که در ظاهر با هم جمع نمی‌شوند، برای نشان دادنِ عمقِ تجربیاتِ عرفانی که ورای عقلِ ظاهری است.

تضاد جبر و اختیار، نیست و هست، مرگ و زندگی

بهره‌گیری از کلماتِ متضاد برای نشان دادنِ گذار از دوگانگی‌ها به سوی وحدتِ مطلق.