دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۴۳۷

فیض کاشانی
بدل کاشتم مهر آن طفل جاهل ز راه نظر بجز طفل اشکم نشد هیچ حاصل ازین رهگذر
کنون در کنارم نشستند طفلان بپهلوی هم چه طفلان ز خون قطره چند سایل ز دل با جگر
کند طالع واژگون خرق عادت نظر کن ببین چه دانه چه بر درنگر تخم و حاصل عجایب نگر
نشد نرم ازین اشکهای پیاپی زمین دلش همانا ز سنگ آفریدند آن دل و زان سخت تر
نه یکجو وفائی نه یکذره رحمی ببار آمدم همه سعی من گشت باطل ندیدم ثمر
از آن زلف خم در خم پیچ پیچش بمن میرسد بلاها بلاها قوافل قوافل بحالم نگر
اگر چشم از آنرو بپوشم بتلخی شکیبا شوم شود کار بر فیض دشوار و مشکل ز بد هم بتر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده گویای حکایت دیرینه عاشق دل‌شکسته‌ای است که عمر و توان خود را در راه دلبستگی به معشوقی بی‌مهر و ناآگاه صرف کرده و در نهایت، جز رنج و اندوه ثمری نیافته است. شاعر در فضایی آکنده از حسرت و گلایه، از بی‌پاسخ ماندن تمامی تلاش‌ها و فداکاری‌هایش سخن می‌گوید و با تصویرسازی‌های دقیق، از قساوت قلب معشوق و تیرگی بخت خویش شکوه می‌کند.

در این اثر، شاعر با بهره‌گیری از استعاره‌های تلخ، تقابل میان عشق خالصانه عاشق و سنگدلی معشوق را به نمایش می‌گذارد. فضای کلی شعر، بستری از ناکامی است که در آن، اشک‌های خونین عاشق، تنها حاصلِ باغِ آرزوهای اوست؛ حقیقتی که نشان از ناامیدی مطلق و گرفتاری در زنجیره‌های بلای عشق دارد.

معنای روان

بدل کاشتم مهر آن طفل جاهل ز راه نظر بجز طفل اشکم نشد هیچ حاصل ازین رهگذر

از سرِ تماشا و دلبستگی، بذرِ عشقِ آن معشوقِ بی‌تجربه و بی‌خبر را در دل کاشتم، اما از این راهی که پیمودم، جز اشک‌هایی که همچون فرزندانی از چشمم جاری شد، هیچ نتیجه‌ای نگرفتم.

نکته ادبی: طفل جاهل استعاره از معشوقی است که به آداب عشق آگاهی ندارد. طفل اشک استعاره‌ای لطیف از اشک است که به زایش و پرورش تشبیه شده است.

کنون در کنارم نشستند طفلان بپهلوی هم چه طفلان ز خون قطره چند سایل ز دل با جگر

اکنون این اشک‌ها که به فرزندانم می‌مانند، در کنارم جمع شده‌اند؛ چه فرزندانی! قطره‌های خونی که از عمقِ جان و جگرِ سوخته‌ام روان گشته‌اند.

نکته ادبی: سایل در اینجا به معنای روان و جاری است. پیوند میان دل، جگر و خون برآمده از آن‌ها، نشان‌دهنده شدت اندوه است.

کند طالع واژگون خرق عادت نظر کن ببین چه دانه چه بر درنگر تخم و حاصل عجایب نگر

به این بخت واژگون من نگاه کن که چگونه برخلافِ روالِ طبیعیِ جهان، قواعد را برهم زده است؛ ببین چه بذری کاشتم (عشق) و چه محصول عجیبی (خون و اشک) برداشت کردم.

نکته ادبی: خرق عادت در اینجا کنایه از خلافِ انتظار و حکمت عمل کردنِ روزگار است. شاعر با شگفتی به محصولِ نامطلوبِ کشتِ خود می‌نگرد.

نشد نرم ازین اشکهای پیاپی زمین دلش همانا ز سنگ آفریدند آن دل و زان سخت تر

این اشک‌های مداوم و پی‌درپی هم نتوانست زمینِ سختِ دلِ او را نرم کند؛ گویی دلِ او را از سنگ یا چیزی حتی سخت‌تر از آن آفریده‌اند.

نکته ادبی: تشبیه دل معشوق به سنگ از مضامین کلاسیک برای نشان دادن بی‌رحمی و عدم انعطاف‌پذیری اوست.

نه یکجو وفائی نه یکذره رحمی ببار آمدم همه سعی من گشت باطل ندیدم ثمر

نه ذره‌ای از وفاداری دیدم و نه اندک رحمی در او یافتم؛ تمامی تلاش‌های من برای به دست آوردن دل او بی‌فایده بود و هرگز به نتیجه‌ای نرسیدم.

نکته ادبی: ببار آمدن کنایه از به نتیجه رسیدن و به ثمر نشستنِ کوشش‌هاست.

از آن زلف خم در خم پیچ پیچش بمن میرسد بلاها بلاها قوافل قوافل بحالم نگر

از آن زلف‌های گره‌خورده و پیچ‌درپیچِ او، تنها بلاها و مصیبت‌ها به سوی من سرازیر می‌شود؛ نگاه کن که چگونه این بلاها همچون کاروان‌هایی پی‌درپی به حال من می‌رسند.

نکته ادبی: قوافل جمع قافله است و تشبیه آن به بلاها، نشان‌دهنده کثرت و پیوستگیِ رنج‌های عاشق است.

اگر چشم از آنرو بپوشم بتلخی شکیبا شوم شود کار بر فیض دشوار و مشکل ز بد هم بتر

اگر بخواهم چشم از دیدنِ آن چهره ببندم و با تلخیِ دوری کنار بیایم، برای «فیض» (شاعر) کار دشوارتر می‌شود و وضعیتِ بدِ موجود، حتی از قبل هم وخیم‌تر خواهد شد.

نکته ادبی: فیض تخلص شاعر است. شاعر در این بیت دچار تناقض درونی است؛ هم در دیدن رنج می‌کشد و هم در ندیدن راهی برای خلاصی نمی‌بیند.

آرایه‌های ادبی

استعاره طفل اشک

اشکِ جاری از چشم به فرزندِ زاییده از اندوه تشبیه شده است.

تشبیه دل و سنگ

دل معشوق به سنگ تشبیه شده تا بر عدم انعطاف و بی‌رحمی او تاکید شود.

تشبیه بلیغ قوافل بلا

مصیبت‌ها به کاروان‌هایی تشبیه شده‌اند که پیوسته در حال آمدن هستند.

تضاد دانه و بر

تقابل میان آنچه کاشته شده (عشق) و آنچه درو شده (خون و اشک) نشان از ناکامی دارد.