دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۴۳۳

فیض کاشانی
از نکاه نیم مستت العیاذ وز بلای زلف شستت العیاذ
بر صف دلها زد و تاراج کرد فتنهای چشم مستت العیاذ
دل ز من بردی و قصد جان کنی کی برم من جان ز دستت العیاذ
زلف بگشا موبمو وارس به بین هیچ دل از دام رستت العیاذ
از میانت نیست چیزی در میان وز دهان نیست هستت العیاذ
از سرا پا هرچه داری الحذر پای تا سر هر چه هستت العیاذ
فیض از تو هم پناه آرد بتو گرنه پروای منست العیاذ

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل با لحنی شکوه‌آمیز و در عین حال ستایشگرانه، بیانگر حیرت و درماندگی عاشق در برابر افسونگری‌های معشوق است. شاعر با تکرار واژه «العیاذ» به عنوان ردیف، گویی از شدّتِ دلبری و زیباییِ پرآسیبِ معشوق، به خداوند پناه می‌برد؛ اما این پناه جستن خود نشانه‌ای از عمقِ شیفتگی و تسلیمِ مطلق اوست.

شاعر در این ابیات، تمامی اجزای چهره و اندام معشوق را به مثابه‌ی سلاحی در برابرِ قلبِ خود می‌بیند و با استفاده از زبانِ طنز و عجز، اعتراف می‌کند که در برابر این زیباییِ مطلق، هیچ‌گونه قدرت دفاعی ندارد و ناچار است سرنوشت خود را به دستِ همان محبوبِ فتنه‌گر بسپارد.

معنای روان

از نکاه نیم مستت العیاذ وز بلای زلف شستت العیاذ

از نگاه نیمه‌مست و خواب‌آلوده‌ی تو به خدا پناه می‌برم، و از بلای گیسوانِ پر پیچ و تاب و گرفتارکننده‌ات نیز به خدا پناه می‌جویم.

نکته ادبی: «نیم‌مست» اشاره به چشمان خمار و دلربا دارد که یکی از کلیشه‌های رایج ادبیات کلاسیک فارسی برای توصیف زیباییِ خیره‌کننده است.

بر صف دلها زد و تاراج کرد فتنهای چشم مستت العیاذ

فتنه‌گری‌های چشمان مستِ تو، همچون لشکری به صفِ دل‌های عاشقان هجوم برد و آن‌ها را به تاراج کشید؛ از این قدرتِ ویرانگر به خدا پناه می‌برم.

نکته ادبی: «صف دل‌ها» استعاره از اجتماعِ عاشقان یا مجموعه‌ی عواطفی است که معشوق بر آن‌ها چیره می‌شود.

دل ز من بردی و قصد جان کنی کی برم من جان ز دستت العیاذ

تو که قلبم را برده‌ای، اکنون قصدِ جانم کرده‌ای؛ چگونه می‌توانم از چنگ تو جان سالم به در ببرم؟ به خدا پناه می‌برم.

نکته ادبی: شاعر در اینجا از تناقضِ دزدیِ دل و قتلِ جان برای نشان دادنِ شدتِ تسلیم در برابر معشوق بهره برده است.

زلف بگشا موبمو وارس به بین هیچ دل از دام رستت العیاذ

گیسو را باز کن و مو‌به‌مو بررسی کن؛ آیا اصلاً دلی پیدا می‌شود که از دامِ گیسویت جان سالم به در برده باشد؟ به خدا پناه می‌برم.

نکته ادبی: «دام» استعاره از پیچ و تابِ زلف است که عاشق را گرفتار می‌کند و مانعِ رهایی اوست.

از میانت نیست چیزی در میان وز دهان نیست هستت العیاذ

کمرِ تو به اندازه‌ای باریک است که گویی در میان نیست و دهانت چنان کوچک است که گویی هیچ نشانی از هستی ندارد؛ از این ظرافتِ حیرت‌انگیز به خدا پناه می‌برم.

نکته ادبی: در ادبیات کلاسیک، «باریکیِ میان» و «کوچکیِ دهان» نشانه‌ی اوجِ کمالِ زیباییِ معشوق است.

از سرا پا هرچه داری الحذر پای تا سر هر چه هستت العیاذ

از سر تا پای تو، هرآنچه داری باید از آن برحذر بود؛ در حقیقت از تمامِ وجودت به خدا پناه می‌برم.

نکته ادبی: تکیه بر «سر تا پا» نشان‌دهنده‌ی این است که نه تنها اجزای چهره، بلکه کلِ هستیِ معشوق برای عاشق، فتنه‌انگیز است.

فیض از تو هم پناه آرد بتو گرنه پروای منست العیاذ

ای معشوق، من (فیض) حتی از دستِ خودت، به خودِ تو پناه می‌آورم، زیرا اگر لطف و عنایت تو نباشد، چاره‌ای جز پناه بردن به تو ندارم.

نکته ادبی: «فیض» تخلص شاعر است. در این بیت، پارادوکسِ «پناه بردن از معشوق به خودِ معشوق» اوجِ استیصال و عشق‌ورزی را نشان می‌دهد.

آرایه‌های ادبی

تکرار (ردیف) العیاذ

استفاده از عبارت «العیاذ» به عنوان ردیف، هم وزن و آهنگِ خاصی به شعر بخشیده و هم فضای اضطرار و تضرعِ عاشقانه را تقویت کرده است.

اغراق از میانت نیست چیزی در میان

شاعر با غلو در توصیف باریکیِ کمر معشوق، بر غیرقابل‌باور بودنِ زیباییِ او تأکید کرده است.

استعاره و کنایه دام زلف

زلف به دام تشبیه شده است که شکارچیِ دل‌های عاشقان است و راهِ فراری برای آن‌ها باقی نمی‌گذارد.