دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۴۰۳

فیض کاشانی
نهادم سر بفرمانش بکن گوهر چه میخواهد سرم شد گوی چوگانش بکن گوهر چه میخواهد
کند گر هستیم ویران زند گر بر همم سامان من و حسن بسامانش بکن گوهر چه میخواهد
اگر روزم سیه دارد و گر عمرم تبه دارد من و زلف پریشانش بکن گوهر چه میخواهد
ز دست من چه میآید مگر مسکینی و زاری زدم دستی بدامانش بکن گوهر چه میخواهد
دل و جانم اگر سوزد ز تاب آتش قهرش من و لطف فراوانش بکن گوهر چه میخواهد
شنیدم گفت میخواهم سرش از تن جدا سازم سر و تن هر دو قربانش بکن گوهر چه میخواهد
نباشد گر روا دردین که خون عاشقان ریزند بلا گردان ایمانش بکن گوهر چه میخواهد
اگر دل میبرد از من و گر جان میکشد از تن فدا هم این و هم آنش بکن گوهر چه میخواهد
ترا ای فیض کاری نیست با دردی کزاو آید باو بگذار درمانش بکن گوهر چه میخواهد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل بیانگر اوج تسلیم و فدایی بودن عاشق در برابر معشوقی است که قدرت مطلق بر سرنوشت او دارد. شاعر با زبانی حاکی از عشقِ مطلق و بی‌آلایش، هرگونه قضا و قدر، درد و رنج، و حتی مرگ و نابودی را از جانب معشوق می‌پذیرد و آن را مایه افتخار و سعادت خود می‌داند.

درونمایه اصلی شعر، نفی خودخواهی و اراده شخصی در برابر خواست معشوق است. عاشق در این فضا به مرتبه‌ای از معرفت می‌رسد که نه تنها از بلا و سختی شکایتی ندارد، بلکه تمام هستی خود را به عنوان قربانی به پیشگاه معشوق تقدیم می‌کند.

معنای روان

نهادم سر بفرمانش بکن گوهر چه میخواهد سرم شد گوی چوگانش بکن گوهر چه میخواهد

سر و اختیار خود را به فرمان او سپردم؛ هر چه می‌خواهد با این سر که همچون گوی در دست اوست، انجام دهد و هر گوهری (از بلا یا لطف) که می‌خواهد، نثارش کند.

نکته ادبی: تشبیه سر به گوی چوگان، کنایه از غلتیدن در میدانِ اراده معشوق است.

کند گر هستیم ویران زند گر بر همم سامان من و حسن بسامانش بکن گوهر چه میخواهد

اگر هستی‌ام را ویران کند یا پریشانی‌ام را سامان ببخشد، برای من فرقی نمی‌کند؛ من همچنان دل‌بسته زیبایی و نظمِ کارهای او هستم و هرچه می‌خواهد انجام دهد.

نکته ادبی: ایهام در واژه سامان؛ به معنای نظم و ترتیب و همچنین در معنای دیگر به معنای دارایی و هستی است.

اگر روزم سیه دارد و گر عمرم تبه دارد من و زلف پریشانش بکن گوهر چه میخواهد

چه روزگارم را تیره و تار کند و چه عمرم را به تباهی بکشد، من تنها پیوندِ خود را با زلف پریشان و پرپیچ و خم او حفظ می‌کنم؛ هرچه می‌خواهد بکند.

نکته ادبی: زلف پریشان در ادبیات عرفانی نماد تجلیات گوناگون و گاه آشوب‌ناک خداوند است.

ز دست من چه میآید مگر مسکینی و زاری زدم دستی بدامانش بکن گوهر چه میخواهد

من که در برابر او کاری جز ناتوانی و زاری از دستم برنمی‌آید، تنها به دامن او چنگ زده‌ام؛ هرچه می‌خواهد با این عاشق مسکین بکند.

نکته ادبی: تمسک به دامن کنایه از توسل و پناه بردن به آستان معشوق است.

دل و جانم اگر سوزد ز تاب آتش قهرش من و لطف فراوانش بکن گوهر چه میخواهد

اگر دل و جانم در آتش قهر و خشم او بسوزد، من همچنان به امیدِ لطف و بخشش بی‌کران او هستم؛ هرچه می‌خواهد بکند.

نکته ادبی: تضاد میان قهر و لطف، نشان‌دهنده دوگانه بیم و امید در سلوک عاشقانه است.

شنیدم گفت میخواهم سرش از تن جدا سازم سر و تن هر دو قربانش بکن گوهر چه میخواهد

شنیدم که می‌گوید می‌خواهم سرش را از تن جدا کنم؛ من سر و تن خود را برای او قربانی می‌کنم؛ هرچه می‌خواهد بکند.

نکته ادبی: اغراق در تسلیم به گونه‌ای که مرگِ خویش را پیشکشِ معشوق می‌داند.

نباشد گر روا دردین که خون عاشقان ریزند بلا گردان ایمانش بکن گوهر چه میخواهد

اگر در شریعتِ دین، ریختن خونِ عاشقِ بی‌گناه جایز نباشد، من خود را قربانیِ راهِ او و بلاگردانِ ایمانِ او می‌کنم؛ هرچه می‌خواهد بکند.

نکته ادبی: بلاگردان به کسی گویند که سختی‌ها و بلاها را از دیگری دور می‌کند.

اگر دل میبرد از من و گر جان میکشد از تن فدا هم این و هم آنش بکن گوهر چه میخواهد

اگر او دل از من می‌رباید یا جانم را از تن می‌گیرد، من هم دل و هم جانم را فدای او می‌کنم؛ هرچه می‌خواهد بکند.

نکته ادبی: تکرارِ «آن» در پایان مصراع، اشاره به همان دل و جان است.

ترا ای فیض کاری نیست با دردی کزاو آید باو بگذار درمانش بکن گوهر چه میخواهد

ای فیض! تو را با دردی که از جانب معشوق می‌آید کاری نباشد؛ درمانِ آن را هم به دستِ خودش بسپار؛ هرچه می‌خواهد بکند.

نکته ادبی: خطاب به خویشتن (تخلص) برای تذکرِ این نکته که نباید در کارِ درمانِ دردِ عشق مداخله کرد.

آرایه‌های ادبی

تشبیه سرم شد گوی چوگانش

تشبیه سر عاشق به گویِ بازی چوگان که در دستِ معشوق می‌غلتد.

تضاد قهر و لطف

به کارگیری دو مفهوم متضاد برای نشان دادنِ پیچیدگیِ رفتار معشوق.

ردیف بکن گوهر چه میخواهد

تکرار عبارت برای تأکید بر تسلیم مطلق عاشق در برابر هر فعلِ معشوق.

تلمیح بلا گردان

اشاره به آیین‌های سنتی صدقه و بلاگردانی برای دور کردنِ قضا و قدر.