دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۳۹۹

فیض کاشانی
بی دل و جان بسر شود بی تو بسر نمی شود بی دو جهان بسر شود بی تو بسر نمی شود
بی سر و پا بسر شود بی تن و جان بسر شود بی من و ما بسر شود بی تو بسر نمی شود
درد مرا دوا توئی رنج مرا شفا توئی تشنه ام و سقا توئی بی تو بسر نمی شود
در دل و جان من توئی گنج نهان من توئی جان و جهان من توئی بی تو بسر نمی شود
یار من و تبار من مونس غمگسار من حاصل کار و بار من بی تو بسر نمی شود
جان بغمت کنم گرو تن شود ار فنا بشو هر چه بجز تو گو برو بی تو بسر نمی شود
غیر تو گو برو بیاد غیر تو گو برو زیاد بی تو مرا دمی مباد بی تو بسر نمی شود
کوثر و حور گو مباش قصر بلور گو مباش حلهٔ نور گو مباش بی تو بسر نمی شود
کوثر و حور من توئی قصر بلور من توئی حله نور من توئی بی تو بسر نمی شود
شربت و آب گو مباش نقل و نبات گو مباش راحت و خواب گو مباش بی تو بسر نمی شود
آب حیات من توئی فوز و نجات من توئی صوم و صلوهٔ من توئی بی تو بسر نمی شود
عمر من و حیات من بود من و ثبات من قند من و نبات من بی تو بسر نمی شود
هول ندای کن کند نخل مرا ز بیخ و بن هجر مرا تو وصل کن بی تو بسر نمی شود
گر ز تو رو کنم بغیر ور بتو رو کنم ز غیر جانب تست هر دو سیر بی تو بسر نمی شود
گر ز برت جدا شوم یا ز غمت رها شوم خود تو بگو کجا روم بی تو بسر نمی شود
فیض ز حرف بس کند پنبه درین جرس کند ذکر تو بی نفس کند بی تو بسر نمی شود

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این منظومه، بیانی پرشور و عارفانه در بابِ وابستگیِ مطلقِ عاشق به معشوقِ ازلی است. شاعر با زبانی صمیمانه و در عین حال عمیق، تأکید می‌کند که تمامیِ تعلقاتِ دنیوی و اخروی، از نعمت‌های بهشتی گرفته تا هستی و جانِ خویشتن، در برابرِ حضورِ معشوق، پوچ و بی‌ارزش‌اند و هیچ‌کدام نمی‌توانند جایِ خالیِ او را پر کنند.

سراینده در این اثر با تکرارِ مصرعِ «بی تو بسر نمی‌شود»، گویی در حالِ تمرینِ نفیِ ماسوی‌الله است؛ یعنی هرآنچه غیر از یار است را از دایرهٔ هستیِ خود بیرون می‌راند تا تنها حضورِ معشوق باقی بماند. این اشعار ترسیم‌گرِ حالتی است که در آن، عاشق چنان در ذاتِ معشوق مستغرق شده که دیگر هیچ پدیده، مقام یا حالتی، بدونِ پیوند با او معنا و مفهومی ندارد.

معنای روان

بی دل و جان بسر شود بی تو بسر نمی شود بی دو جهان بسر شود بی تو بسر نمی شود

می‌توان بدون داشتنِ دل و جان زندگی کرد، اما بدون تو زندگی ممکن نیست. حتی می‌توان بدونِ برخورداری از هر دو عالم (دنیا و آخرت) گذرانِ عمر کرد، اما بی‌حضورِ تو لحظه‌ای زیستن میسر نیست.

نکته ادبی: واژه «بسر شدن» در اینجا به معنای گذران عمر و زندگی کردن است.

بی سر و پا بسر شود بی تن و جان بسر شود بی من و ما بسر شود بی تو بسر نمی شود

می‌توان بدون داشتن سر و پا و تن و جان زندگی کرد، حتی می‌توان بدونِ هویتِ فردی (من و ما) گذرانِ عمر کرد، اما بی‌تو زندگی کردن ممکن نیست.

نکته ادبی: «من و ما» در اینجا کنایه از خودخواهی و تعیناتِ وجودی و دلبستگی‌های شخصی است.

درد مرا دوا توئی رنج مرا شفا توئی تشنه ام و سقا توئی بی تو بسر نمی شود

تو درمانِ دردهای منی و تو شفابخشِ رنج‌هایم هستی؛ من تشنه‌ام و تو همان کسی هستی که مرا سیراب می‌کند، پس بی‌تو زندگی ممکن نیست.

نکته ادبی: «سقا» به معنای آب‌رسان و سیراب‌کننده است که در اینجا به رابطه عاشق و معشوق تعمیم یافته است.

در دل و جان من توئی گنج نهان من توئی جان و جهان من توئی بی تو بسر نمی شود

تو در قلب و روحِ من جای داری، تو همان گنجِ پنهانی هستی که به دنبالش بودم؛ تو جان و هستیِ منی و بدون تو زندگی ممکن نیست.

نکته ادبی: اشاره به حدیث قدسی «کنتُ کنزاً مخفیاً» (گنجی پنهان بودم) که مضمونی عرفانی دارد.

یار من و تبار من مونس غمگسار من حاصل کار و بار من بی تو بسر نمی شود

تو یار و تبار و خاندانِ من و مونس و غمخوارِ منی؛ تمامِ دستاوردها و نتایجِ کار و تلاشِ من، تو هستی و بی‌تو زندگی ممکن نیست.

نکته ادبی: «تبار» به معنای خاندان و ریشه است که در اینجا به معنایِ تکیه‌گاهِ معنوی به‌کار رفته است.

جان بغمت کنم گرو تن شود ار فنا بشو هر چه بجز تو گو برو بی تو بسر نمی شود

جانم را در راهِ غمِ تو به گرو می‌گذارم و حاضرم تنم نابود شود؛ هر چیزی غیر از تو بگو که از میان برود، چون بدونِ تو زندگی ممکن نیست.

نکته ادبی: «گرو کردنِ جان» کنایه از فداکاری و ایثارِ کامل در راه عشق است.

غیر تو گو برو بیاد غیر تو گو برو زیاد بی تو مرا دمی مباد بی تو بسر نمی شود

به هر چه غیر از توست بگو برود و از یادها محو شود؛ مبادا لحظه‌ای بدون تو بر من بگذرد، زیرا بی‌تو زندگی ممکن نیست.

نکته ادبی: تکرارِ دستورِ «گو برو» نشان‌دهنده قاطعیتِ عاشق در نفیِ اغیار است.

کوثر و حور گو مباش قصر بلور گو مباش حلهٔ نور گو مباش بی تو بسر نمی شود

نمی‌خواهم کوثر و حورِ بهشتی داشته باشم، قصرِ بلورین و لباس‌های نورانی پیشکشت باشد؛ بدونِ تو زندگی ممکن نیست.

نکته ادبی: شاعر در اینجا از پاداش‌های اخروی صرف‌نظر می‌کند تا برتریِ حضورِ معشوق را نشان دهد.

کوثر و حور من توئی قصر بلور من توئی حله نور من توئی بی تو بسر نمی شود

در حقیقت کوثر و حورِ بهشتیِ من، تو هستی؛ قصرِ بلورین و جامه‌یِ نورانیِ من، تو هستی؛ پس بدون تو زندگی ممکن نیست.

نکته ادبی: تبدیلِ پاداش‌های بیرونی به حقیقتِ معشوق، یک شگردِ عرفانی است.

شربت و آب گو مباش نقل و نبات گو مباش راحت و خواب گو مباش بی تو بسر نمی شود

شربت، آب گوارا، نقل و نبات، راحتی و خواب را نمی‌خواهم؛ بی‌تو زندگی ممکن نیست.

نکته ادبی: این بیت فهرستِ لذت‌های مادی است که در برابرِ عشقِ روحانی رنگ می‌بازند.

آب حیات من توئی فوز و نجات من توئی صوم و صلوهٔ من توئی بی تو بسر نمی شود

تو برای من حکمِ آبِ حیات را داری، پیروزی و نجاتِ من هستی؛ تو برای من جایگزینِ تمامِ عبادت‌ها (روزه و نماز) هستی و بدون تو زندگی ممکن نیست.

نکته ادبی: «صوم و صلوه» نمادِ عبادت‌های ظاهری است که در نظرِ عاشقِ واصل، به عشقِ معشوق مبدل می‌شود.

عمر من و حیات من بود من و ثبات من قند من و نبات من بی تو بسر نمی شود

تو عمر و حیاتِ من، اصلِ وجود و ثباتِ قدمِ من هستی؛ تو قند و نباتِ شیرینِ منی و بدون تو زندگی ممکن نیست.

نکته ادبی: ترکیبِ «قند و نبات» نمادِ حلاوت و لذتِ معنوی است.

هول ندای کن کند نخل مرا ز بیخ و بن هجر مرا تو وصل کن بی تو بسر نمی شود

ترسِ از ندایِ الهی (روز قیامت)، درختِ وجودِ مرا از ریشه می‌کند؛ تو دوری و جداییِ مرا به وصل تبدیل کن، زیرا بی‌تو زندگی ممکن نیست.

نکته ادبی: «ندای کن» اشاره به قدرتِ آفرینشگری و فراخوانِ حق تعالی دارد که هول‌انگیز است.

گر ز تو رو کنم بغیر ور بتو رو کنم ز غیر جانب تست هر دو سیر بی تو بسر نمی شود

اگر از تو به سمتِ دیگری روی‌گردان شوم و یا از غیر به سمتِ تو برگردم، هر دو سیر و حرکتِ من به سوی تو ختم می‌شود؛ پس بی‌تو زندگی ممکن نیست.

نکته ادبی: اشاره به وحدتِ وجود؛ یعنی همه راه‌ها در نهایت به او ختم می‌شود.

گر ز برت جدا شوم یا ز غمت رها شوم خود تو بگو کجا روم بی تو بسر نمی شود

اگر از درگاهت رانده شوم یا از اندوهِ تو آزاد شوم، خودت بگو که کجا بروم؟ هیچ پناهگاهی جز تو ندارم و بی‌تو زندگی ممکن نیست.

نکته ادبی: پرسشِ استفهام انکاری برای تأکید بر اینکه هیچ مقصدی جز کویِ یار وجود ندارد.

فیض ز حرف بس کند پنبه درین جرس کند ذکر تو بی نفس کند بی تو بسر نمی شود

فیض (شاعر) از سخن گفتن دست برمی‌دارد، پنبه در گوشِ جان می‌گذارد تا صدایِ غیر نشنود؛ او بدونِ نفس کشیدن، تو را یاد می‌کند، زیرا بی‌تو زندگی ممکن نیست.

نکته ادبی: «فیض» تخلصِ شاعر (فیض کاشانی) است و «جرس» در اینجا استعاره از هیاهویِ دنیاست که با پنبه (سکوت) جلوی آن گرفته می‌شود.

آرایه‌های ادبی

ردیف و تکرار بی تو بسر نمی شود

تکرارِ این مصرع در پایانِ هر بیت، تکیه‌کلامِ اصلی و هستهٔ مرکزیِ معناییِ شعر است که بر نیازِ ابدیِ عاشق تأکید دارد.

تضاد (طباق) وجود و عدم، وصل و هجر، شربت و خواب

قرار دادنِ مفاهیمِ دنیوی و مادی در برابرِ وجودِ معشوق برای نشان دادنِ برتریِ مطلقِ یار.

استعاره گنج نهان، آب حیات، صوم و صلوه

بهره‌گیری از مفاهیمِ مقدس و عرفانی برای توصیفِ جایگاهِ معشوق در هستیِ عاشق.