دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۳۹۸

فیض کاشانی
خواست دلم که ماتمم سور شود نمیشود از سرم آتش هوا دور شود نمیشود
از سر بوالهوس هوس جز غم عشق کی برد ظلمت شب بغیر روز نور شود نمیشود
مهر بتان دلفریب عقل ز سر نمی برد مستی باده هوس شور شود نمیشود
آنکه چشید ذوق می میل بزهد کی کند دیده که دید روی دوست کور شود نمیشود
زاهد خشک را شراب مست کند نمیکند دیو بصحبت ملک حور شود نمیشود
زاهد اگر ز بهر خلد شعله شود دلش چه سود هر حجری ز آتشی طور شود نمیشود
خوی بدی چه جا گرفت می نرود بپند کس مار چگونه از فسون مور شود نمیشود
دوش دلم ز بار خلق کاش رهد نمی رهد پای گران ز سر مرا دور شود نمیشود
یار بوعدهٔ گهی خاطر فیض خوش کند ماتم من بدین فسون سور شود نمیشود

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

درونمایه کلی این سروده‌ها بر ناتوانی انسان در تغییر بنیادین ذات و سرشت خویش و همچنین ناگزیریِ ماندگاریِ برخی احوال درونی متمرکز است. شاعر با زبانی صریح و بیانی متکی بر تجربه‌های ملموس، به این حقیقت اشاره دارد که امیال و خوی‌های ریشه‌دار، به راحتی با وعده یا پند و اندرز تغییر نمی‌کنند و تضادهای وجودی، همچون شب و روز یا دیو و فرشته، با مجاورت ساده در هم نمی‌آمیزند.

فضای حاکم بر این ابیات، فضایی پرسشگرانه و در عین حال تسلیم در برابر حقیقتِ تغییرناپذیری است. شاعر می‌کوشد تا خواننده را با این واقعیت مواجه کند که آنچه در جان آدمی رسوخ کرده و به هویت او بدل شده، فراتر از اراده‌های لحظه‌ای یا فریب‌های ظاهری است. این اشعار به نوعی شکوه از تکرار وضعیت‌های نامطلوب درونی و دشواری رهایی از بندهای ذهنی و دنیوی است.

در نهایت، مقصود شاعر تبیینِ این نکته است که مرزهای میانِ حالت‌های متضادِ روحی و اخلاقی (مانند زهد و مستی، یا تاریکی و روشنایی) مرزهایی محکم‌اند و کوشش برای تغییرِ اجباریِ این احوال، بی‌ثمر می‌ماند. این سروده‌ها دعوت‌نامه‌ای است برای پذیرشِ عمیق‌ترِ واقعیتِ درونی و شناختِ دقیقِ محدودیت‌هایِ تغییرپذیری در وجود آدمی.

معنای روان

خواست دلم که ماتمم سور شود نمیشود از سرم آتش هوا دور شود نمیشود

دلم می‌خواست که ماتم و غمم به شادی و سور تبدیل شود، اما این امر ممکن نیست. آتش تمایلات دنیوی نیز از سرم بیرون نمی‌رود و این تغییر هم شدنی نیست.

نکته ادبی: تکرار عبارت «نمی‌شود» در پایان هر مصرع، نشان‌دهنده تاکید بر بن‌بست و ناامیدی از وقوع تغییر است.

از سر بوالهوس هوس جز غم عشق کی برد ظلمت شب بغیر روز نور شود نمیشود

از ذهن فرد سبک‌سر و هوس‌باز جز غم عشق چیزی بیرون نمی‌رود؛ همان‌طور که شب تاریک نمی‌تواند به روز روشن تبدیل شود.

نکته ادبی: بوالهوس به معنای کسی است که تابع هوس‌های زودگذر است و از ثبات قدم برخوردار نیست.

مهر بتان دلفریب عقل ز سر نمی برد مستی باده هوس شور شود نمیشود

عشق به زیبارویان از ذهن و فکر آدمی بیرون نمی‌رود، همان‌طور که مستی ناشی از هوس، به پارسایی و هوشیاری تبدیل نمی‌شود.

نکته ادبی: «مهر بتان» استعاره از دلبستگی شدید به مظاهر زیبایی دنیوی است.

آنکه چشید ذوق می میل بزهد کی کند دیده که دید روی دوست کور شود نمیشود

کسی که طعم عشق (می) را چشیده، هرگز به سوی زهد و گوشه‌نشینی نمی‌رود، همچون چشمی که چهره‌ی یار را دیده، دیگر کور نمی‌شود.

نکته ادبی: اشاره دارد به اینکه چشیدنِ حقیقتِ عشق، راه بازگشت به بی‌خبری و زهدِ خشک را می‌بندد.

زاهد خشک را شراب مست کند نمیکند دیو بصحبت ملک حور شود نمیشود

شراب نمی‌تواند زاهد خشک‌مذهب را مست کند (چون اهلش نیست)، همان‌طور که دیو با همنشینی با فرشته، حوری نمی‌شود.

نکته ادبی: تضاد میان «زاهد خشک» و «شراب» نشان‌دهنده تفاوت ذاتی میان دو گروه از انسان‌هاست.

زاهد اگر ز بهر خلد شعله شود دلش چه سود هر حجری ز آتشی طور شود نمیشود

اگر زاهد تنها به خاطر رسیدن به بهشت شعله‌ور شود، سودی ندارد؛ زیرا هر سنگی با آتش گرفتن به کوه طور تبدیل نمی‌شود.

نکته ادبی: اشاره به داستان حضرت موسی و کوه طور دارد؛ هر سنگی لیاقت تجلیِ نور الهی را ندارد.

خوی بدی چه جا گرفت می نرود بپند کس مار چگونه از فسون مور شود نمیشود

خوی و عادت بد وقتی در وجود کسی ریشه دواند، با پند و اندرز دیگران از بین نمی‌رود؛ همان‌طور که مار با ورد و افسون، مورچه نمی‌شود.

نکته ادبی: این بیت بر غیرممکن بودنِ تغییرِ سرشتِ خبیث تاکید دارد.

دوش دلم ز بار خلق کاش رهد نمی رهد پای گران ز سر مرا دور شود نمیشود

دیشب دلم می‌خواست که از بار مسئولیت مردم و هیاهوی آن‌ها رها شوم، اما نمی‌شود؛ این بارهای سنگین از ذهنم بیرون نمی‌رود.

نکته ادبی: «پای گران» کنایه از تعلقات و وابستگی‌های سنگین دنیوی است که مانع آزادی روح می‌شود.

یار بوعدهٔ گهی خاطر فیض خوش کند ماتم من بدین فسون سور شود نمیشود

گاهی یار با وعده‌هایش دل ما را خوش می‌کند، اما ماتم و اندوه من با این فریب‌کاری‌ها به شادی تبدیل نمی‌شود.

نکته ادبی: «فسون» به معنای افسون، فریب و ترفند است که اینجا برای نشان دادنِ بی‌اثر بودنِ وعده‌هایِ ظاهری به کار رفته است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح کوه طور

اشاره به تجلی خداوند بر کوه طور در داستان حضرت موسی (ع) برای نشان دادن اینکه هر سنگی ارزش و قابلیت آن مقام را ندارد.

تشبیه مار و مور

تشبیه متضاد برای نشان دادن تفاوت ذاتی و تغییرناپذیری خویِ بد؛ همان‌گونه که مار ماهیتش تغییر نمی‌کند.

کنایه آتش هوا

استعاره از میل و اشتیاق شدید دنیوی که همچون آتش در سر آدمی می‌پیچد و آرامش را می‌گیرد.