دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۳۹۷

فیض کاشانی
جور ز حد ببر مگو جور زیاد میشود از نظری بروی تو جور تو داد میشود
جور و جفا ز تو رواست هرچه تو میکنی بجاست گر تو همه وفا شوی حسن کساد میشود
جور و وفا بهم خوش و مهر و جفا بهم نکوست هست جفا صلاح حسن گرنه فساد میشود
لطف نهان بجلوه آر تا برود دلم ز کار حسن چو جلوه میکند عشق زیاد میشود
نیست مرا بجز تو کس مونس من توئی و بس غم بدلم چو میرسد دل بتو شاد میشود
برک و نوای من توئی باد صبای من توئی عقده غنچه دلم از تو گشاد میشود
چون تو بیاد آئیم خود بروم زیاد خود فیض در آن زمان همه معنی یاد میشود

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، ستایشی است از پیوند میان عاشق و معشوق که در آن، ستم و جفای معشوق نه تنها مایۀ رنج نیست، بلکه از دیدگاه عاشق، قوام‌بخشِ زیبایی و شکوهِ معشوق است. شاعر به زیبایی نشان می‌دهد که چگونه عشق در تقابل میان لطف و قهر، زنده می‌ماند و کمال می‌یابد.

درونمایۀ اصلی، تسلیمِ عاشقانه و یگانگیِ عاشق با معشوق است؛ به‌گونه‌ای که حتی در لحظاتِ غم و تنهایی، تنها یادِ معشوق است که چون نسیمی جانبخش، گره از خاطرِ پریشانِ عاشق می‌گشاید و معنای هستی را برای او روشن می‌کند.

معنای روان

جور ز حد ببر مگو جور زیاد میشود از نظری بروی تو جور تو داد میشود

اگر می‌گویی که ستم و جفای من از حد گذشته است، چنین مگو؛ چرا که وقتی با دیدگانِ عاشقی به آن نگاه می‌کنی، همین ستمِ معشوق در نظرِ عاشق، عینِ عدالت و انصاف جلوه می‌کند.

نکته ادبی: تضاد میان 'جور' و 'داد' نشان‌دهنده‌ی دگرگونیِ نگاه عاشق است که ظلم را در مقامِ عدالت می‌بیند.

جور و جفا ز تو رواست هرچه تو میکنی بجاست گر تو همه وفا شوی حسن کساد میشود

هر آنچه از تو سر بزند، چه جور و جفا باشد و چه غیر آن، برای من درست و بجاست. اگر تو همیشه مهربان باشی، زیبایی‌ات از آن‌همه رواج و شکوه می‌افتد و دیگر آن جلوه‌گریِ خاص و دلربا را نخواهد داشت.

نکته ادبی: استعاره از بازارِ حسن؛ شاعر معتقد است زیبایی برای حفظِ قدرتِ جذبِ خود، به اندکی 'بی‌اعتنایی' نیازمند است تا 'کساد' نشود.

جور و وفا بهم خوش و مهر و جفا بهم نکوست هست جفا صلاح حسن گرنه فساد میشود

جور و وفا در کنار یکدیگر خوشایندند، همچنان که مهربانی و بی‌مهری نیز با هم هماهنگ و نیکوست. این ستمِ معشوق، در واقع مصلحتِ زیبایی اوست و اگر این بی‌مهری نباشد، زیبایی دچار تباهی و فساد می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به ضرورتِ تضادها برای قوامِ یک حقیقت؛ 'صلاح' در اینجا به معنای مصلحت و حفظِ کیفیت است.

لطف نهان بجلوه آر تا برود دلم ز کار حسن چو جلوه میکند عشق زیاد میشود

آن لطف و مهربانیِ پنهانت را آشکار کن تا من از خود بی‌خود شوم؛ زیرا هنگامی که زیباییِ تو جلوه‌گر می‌شود، شعله‌های عشق در دلِ من فروزان‌تر می‌گردد.

نکته ادبی: جلوه کردن به معنای تجلی یافتن و نمودار شدن است؛ واژۀ 'کار' در 'از کار رفتن دل'، کنایه از از دست دادنِ اختیار و سرگشتگی است.

نیست مرا بجز تو کس مونس من توئی و بس غم بدلم چو میرسد دل بتو شاد میشود

من جز تو کسی را ندارم و تنها تویی که مونس و همدمِ منی. هرگاه اندوهی به دلم راه یابد، با یادِ تو دوباره دلم شاد و آرام می‌شود.

نکته ادبی: تأکید بر انحصارِ معشوق در جهانِ عاشق؛ 'شاد شدنِ دل' در تضاد با 'غم' قرار دارد و به کارکردِ درمانیِ یادِ معشوق اشاره دارد.

برک و نوای من توئی باد صبای من توئی عقده غنچه دلم از تو گشاد میشود

تو تمامِ دارایی و بساطِ زندگیِ منی و همچون نسیمِ صبحگاهی، پیام‌آورِ شادمانی برای منی. دلِ من که چون غنچه‌ای بسته بود، تنها با عطرِ حضور و یادِ تو باز می‌شود.

نکته ادبی: 'برگ و نوا' استعاره از توشه، بضاعت و اسبابِ معیشت است و 'گشاد شدن' به معنای باز شدن و انبساطِ خاطر است.

چون تو بیاد آئیم خود بروم زیاد خود فیض در آن زمان همه معنی یاد میشود

هنگامی که به یادِ تو می‌افتم، از خود بی‌خبر می‌شوم و تمامِ تعلقاتِ دنیوی و خویشتنِ خود را فراموش می‌کنم. در آن لحظه از فقرِ خویش رها شده و به درکِ حقایق و معنای هستی می‌رسم.

نکته ادبی: 'فیض' در اینجا به معنای اشراق و عنایتِ الهی است که در لحظه‌ی 'فنای فی الله' یا همان از خود بی‌خودیِ عاشق، حاصل می‌شود.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) جور و داد، جور و وفا، مهر و جفا

شاعر با کنار هم قرار دادن واژگان متضاد، تعادلِ ظریفِ حاکم بر رابطه‌ی عاشق و معشوق را به تصویر کشیده است.

استعاره غنچه

دلی که در اندوه بسته مانده، به غنچه‌ای تشبیه شده که با یادِ معشوق شکوفا می‌شود.

کنایه از یاد خود رفتن

کنایه از بیخودی، فنای در معشوق و فراموشیِ تمامِ خودیت و هستیِ خویشتن.

تشبیه باد صبا

معشوق به باد صبا تشبیه شده که هم نشاط‌بخش است و هم حاملِ پیام و گشایش.