دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۳۹۲

فیض کاشانی
گر پذیری تو ز من جان چه شود کار بر من کنی آسان چه شود
دل ز من بردی و جان شد مشتاق گر فدای تو شود جان چه شود
برقع از روی چو مه بر گیری تا شوم واله و حیران چه شود
از گلستان رخ و زلف تو من گر بچینم گل و ریحان چه شود
گر دهانرا بسخن بگشائی تا برم قند فراوان چه شود
ساقی چشم تو گر باده دهد تا خرد مست شود زان چه شود
فکنی ز آن لب شیرین شوری در نهاد شکرستان چه شود
بر لبم لب بنهی تا آبی کشم از چشمهٔ حیوان چه شود
گره از زلف اگر بگشائی تا شود خلق پریشان چه شود
سر فیض ار بودت تا از تو شودش کار بسامان چه شود
بنوازی تو اگر موری را تا شود رشک سلیمان چه شود

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل تابلویی از اشتیاق بی‌کران و فروتنی عاشق در برابر معشوق است. شاعر با تکیه بر پرسش‌های پی‌درپی که نشان‌دهنده امید و تمناست، از معشوق می‌خواهد تا با اندک توجهی، رنج‌های او را به شادی و حیرت بدل کند. فضای حاکم بر این ابیات، فضایی کلاسیک و رندانه است که در آن عاشق، هستی خویش را در گروی نگاهی یا کلامی از معشوق می‌بیند.

شاعر در این ابیات با استفاده از استعاره‌های طبیعی، معشوق را کانون زیبایی و حیات می‌داند. او خود را در برابر قدرت و جمال معشوق، ذره‌ای ناچیز مانند مور تصویر می‌کند و تنها آرزویش این است که در سایه لطف و کرم آن محبوب، از تاریکی تردید و دوری به روشنی وصال برسد.

معنای روان

گر پذیری تو ز من جان چه شود کار بر من کنی آسان چه شود

اگر جان مرا به عنوان پیشکش بپذیری چه می‌شود؟ اگر این کار را بکنی، بار رنج عاشقی بر من سبک می‌شود، چه زیانی دارد؟

نکته ادبی: جان‌سپاری در اینجا استعاره از تسلیم کامل در برابر معشوق است.

دل ز من بردی و جان شد مشتاق گر فدای تو شود جان چه شود

تو دلم را بردی و حالا جانم برایت پرپر می‌زند؛ اگر همین جانِ مشتاق را فدای تو کنم چه اتفاقی می‌افتد؟

نکته ادبی: ترکیبِ دل بردن کنایه از اسیر کردن عاشق است.

برقع از روی چو مه بر گیری تا شوم واله و حیران چه شود

اگر آن برقع و نقاب را از چهره‌ای که مانند ماه می‌درخشد برداری، تا من واله و شیدای تو شوم، چه می‌شود؟

نکته ادبی: روی چو مه استعاره از چهره زیبا و درخشان است.

از گلستان رخ و زلف تو من گر بچینم گل و ریحان چه شود

اگر اجازه بدهی از گلستانِ رخسار و گیسوانت، گل و گیاهی بچینم و بهره‌ای ببرم، چه می‌شود؟

نکته ادبی: گل و ریحان استعاره از بوسه و وصال است.

گر دهانرا بسخن بگشائی تا برم قند فراوان چه شود

اگر لب بگشایی و سخن بگویی تا من از شیرینی کلامت بهره‌مند شوم، چه می‌شود؟

نکته ادبی: قند استعاره از سخن شیرین و دلنشین است.

ساقی چشم تو گر باده دهد تا خرد مست شود زان چه شود

اگر چشمان تو که چون ساقی است به من شراب عشق بدهد و خرد از سرم بپرد، چه می‌شود؟

نکته ادبی: ساقی استعاره از کسی است که عشق را به عاشق می‌بخشد.

فکنی ز آن لب شیرین شوری در نهاد شکرستان چه شود

اگر از آن لب‌های شیرین، شوری و هیجانی در عالمِ شکرستانِ لب‌هایت به پا کنی، چه می‌شود؟

نکته ادبی: شکرستان کنایه از جایگاه شیرین‌سخنی و زیبایی است.

بر لبم لب بنهی تا آبی کشم از چشمهٔ حیوان چه شود

اگر لبت را بر لبم بگذاری تا من از این چشمه حیات، آب زندگی بنوشم، چه می‌شود؟

نکته ادبی: چشمه حیوان یا آب حیات استعاره از بوسه معشوق است که به عاشق زندگی می‌بخشد.

گره از زلف اگر بگشائی تا شود خلق پریشان چه شود

اگر گره از گیسوی خود بگشایی و پریشانش کنی تا خلقِ عالم از دیدن زیبایی‌ات پریشان‌حال شوند، چه می‌شود؟

نکته ادبی: ایهام در کلمه پریشان که هم به معنای آشفته کردن گیسو است و هم به معنای آشفتگی دل عاشق.

سر فیض ار بودت تا از تو شودش کار بسامان چه شود

اگر در وجودت جوهری از بخشندگی (فیض) هست، آن را نثار من کن تا کار من نیز سر و سامان یابد، چه می‌شود؟

نکته ادبی: فیض به معنای بخشش و کرم الهی یا معشوقانه است.

بنوازی تو اگر موری را تا شود رشک سلیمان چه شود

اگر به موجود حقیری مانند منِ مور، توجه و لطفی کنی تا به رشک و حسادت سلیمان تبدیل شوم، چه می‌شود؟

نکته ادبی: اشاره به داستان سلیمان نبی و مورچه دارد که نماد تواضع و بزرگی در اوج کوچکی است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح رشک سلیمان

اشاره به داستان حضرت سلیمان و مورچه‌ای که به او سخنی آموخت یا مورد لطف قرار گرفت.

استعاره روی چو مه

تشبیه مستقیم و استعاری صورت معشوق به ماه درخشان.

پرسش انکاری چه می‌شود

استفاده مکرر از این عبارت برای بیان تمنا و آرزوی عاشقانه در قالب پرسش.

کنایه برقع از روی برداشتن

کنایه از آشکار شدن زیبایی معشوق و وصال یافتن.