دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۳۹۱

فیض کاشانی
؟عشق توبه شکستیم تا دگر چه شود دلی بعهد تو بستیم تا دگر چه شود
شدیم باز گرفتار دانهٔ خالی ز دام توبه بجستیم تا دگر چه شود
بیک نگاه که کردی ز خویشتن رفتم ز چشم مست تو مستیم تا دگر چه شود
گرفته ساغر می ترک زاهدی کردیم شراب خانه نشستیم تا دگر چه شود
عنان به مستی دادیم تا چه پیش آید ز هوشیاری رستیم تا دگر چه شود
فکنده سبحه ز دست در هوای مغبچکان بسو منات نشستیم تا دگر چه شود
برای آنکه مگر با خدای پیوندیم ز هر دو کون گسستیم تا دگر چه شود
نبود غیر دلی فیض را و آنرا هم بشست زلف تو بستیم تا دگر چه شود