دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۳۸۸

فیض کاشانی
بتاب عارض تا مهر جان بهار شود بتاب زلفان تا لیل دل نهار شود
تمام روی تو نتوان بیک نظر دیدن اگرچه بهر نظر چشم کس چهار شود
ستارهٔ بنما یا هلالی از رویت که قرص بدر خجل آفتاب خوار شود
بکف نهاده سر خود وصال میخواهم کدام تا بر تو زیندو اختیار شود
برای دوست بود جانکه در تنست مرا براه دوست فتم چون تنم غبار شود
بیا که تا غم شبهای هجر عرض کنم که گر بسینه بماند یکی هزار شود
بیا و درد دل من یکی یکی بشنو تو چون نهی بلبم گوش خوشگوار شود
دمی چو شاد شوم ان یکاد میخوانم ز شش جهت که مبادا غمی دچار شود
من و غمیم بهم دشمنان یکدیگر ز کار زار مبادا که کارزار شود
اگر بوصف در آرم غم فراق ترا ز بان وصف شود شعله دم شرار شود
رود چو جان ز تنم دل ز غم همان سوزد درون خانهٔ تن شمع این مزار شود
بنزد دوست روای فیض یک بیک بشمر شمرده گر نشود غصه بیشمار شود

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر در فضای تغزلی و عاشقانه، به توصیفِ حالاتِ عاشق در مواجهه با زیبایی خیره‌کننده و بی‌نظیرِ محبوب می‌پردازد. شاعر در بندهای نخست، چهره‌ی معشوق را سرچشمه‌ی روشنایی و طراوتِ عالم هستی می‌داند که تابش آن، تاریکی‌های درونی و بیرونی عاشق را به نور و بهار بدل می‌کند.

در ادامه، متن به سوی بیانِ رنجِ عمیقِ فراق و اشتیاقِ جان‌سوزِ عاشق حرکت می‌کند. شاعر با تصویرسازی از فداکاری و نثارِ جان در مسیرِ عشق، به ترسِ همیشگی از غمِ دوری اشاره دارد و در نهایت، هم‌سخنی با محبوب و بیانِ دردها را تنها راهِ تسکینِ آلامِ بی‌شمارِ قلبِ رنجورِ خویش می‌داند.

معنای روان

بتاب عارض تا مهر جان بهار شود بتاب زلفان تا لیل دل نهار شود

چهره‌ات را نمایان کن تا جان و روحم همچون فصل بهار، سرشار از طراوت و تازگی شود؛ موهایت را پریشان کن تا تاریکیِ شبِ تنهاییِ قلبم، به روشناییِ روز بدل گردد.

نکته ادبی: استفاده از تضاد (لیل و نهار) برای نشان دادن دگرگونی حال عاشق با دیدار معشوق.

تمام روی تو نتوان بیک نظر دیدن اگرچه بهر نظر چشم کس چهار شود

زیبایی چهره‌ات آن‌قدر وسیع و خیره‌کننده است که با یک نگاه نمی‌توان آن را به تمامی دید؛ حتی اگر کسی چندین چشم هم داشته باشد، باز هم توان دیدنِ تمام این زیبایی را ندارد.

نکته ادبی: استفاده از مبالغه برای تأکید بر عظمت زیبایی معشوق.

ستارهٔ بنما یا هلالی از رویت که قرص بدر خجل آفتاب خوار شود

حداقل بخشی از زیبایی‌ات را، چون ستاره‌ای کوچک یا هلال ماه، بر من نمایان کن؛ چرا که اگر تمام رخ خود را بنمایی، ماه کامل از شرم خجالت می‌کشد و خورشید در برابر تو حقیر و بی‌مقدار می‌شود.

نکته ادبی: آفتاب‌خوار به معنای خوارکننده و کوچک‌شمارنده آفتاب است.

بکف نهاده سر خود وصال میخواهم کدام تا بر تو زیندو اختیار شود

من با قبولِ خطر مرگ و نثارِ جان، خواهانِ دیدارِ تو هستم؛ بگو کدام راه برای رسیدن به تو بهتر است تا آن را برگزینم؟

نکته ادبی: بکف نهاده سر خود، کنایه از جانبازی و تسلیم جان در راه عشق است.

برای دوست بود جانکه در تنست مرا براه دوست فتم چون تنم غبار شود

جانی که در تن دارم، تنها متعلق به دوست است و برای اوست؛ من در مسیر عشقِ او گام می‌نهم تا جایی که جسمم فرسوده و همچون غبار در راه او ناپدید شود.

نکته ادبی: ساختار جملات نشان‌دهنده‌ی فداکاری مطلق عاشق است.

بیا که تا غم شبهای هجر عرض کنم که گر بسینه بماند یکی هزار شود

بیا و نزد من باش تا اندوه شب‌های دوری‌ات را برایت شرح دهم؛ زیرا اگر این غم در سینه حبس بماند و بازگو نشود، صدچندان می‌گردد.

نکته ادبی: اشاره به فایده درددل کردن برای کاهش بارِ سنگین اندوه.

بیا و درد دل من یکی یکی بشنو تو چون نهی بلبم گوش خوشگوار شود

به نزد من بیا و تک‌تکِ دردهای قلبم را بشنو؛ وقتی تو گوشِ جان به سخن من می‌سپاری، این دردها برایم شیرین و آرامش‌بخش می‌شوند.

نکته ادبی: خوشگوار به معنای گوارا و دلنشین است.

دمی چو شاد شوم ان یکاد میخوانم ز شش جهت که مبادا غمی دچار شود

هرگاه لحظه‌ای از سرِ شادی می‌گذرد، از ترسِ چشم‌زخم و هجومِ دوباره غم، آیه «و إن یکاد» را از شش جهت می‌خوانم تا مبادا اندوهی دیگر بر من چیره شود.

نکته ادبی: تلمیح به آیه ۵۱ سوره قلم برای دفع چشم‌زخم.

من و غمیم بهم دشمنان یکدیگر ز کار زار مبادا که کارزار شود

من و غم با هم دشمنی دیرینه داریم؛ نگرانم که کشمکشِ میانِ ما از یک کشمکشِ ساده، به نبردی همیشگی و تمام‌عیار بدل شود.

نکته ادبی: جناس اشتقاقی میان کار زار (کارِ مبارزه) و کارزار (میدان نبرد) ایجاد شده است.

اگر بوصف در آرم غم فراق ترا ز بان وصف شود شعله دم شرار شود

اگر بخواهم غمِ دوری تو را با کلمات توصیف کنم، از شدتِ آتشِ درونم، واژه‌ها نیز به شعله تبدیل شده و هر نفسم به شراره‌ای سوزان بدل می‌شود.

نکته ادبی: تصویرسازی اغراق‌آمیز برای بیان شدتِ رنج فراق.

رود چو جان ز تنم دل ز غم همان سوزد درون خانهٔ تن شمع این مزار شود

حتی وقتی جان از تنم بیرون می‌رود، قلبم همچنان از سوزِ فراق در عذاب است؛ انگار که در خانه‌ی تنِ مرده‌ی من، شمعِ غم، مزارِ مرا روشن نگه می‌دارد.

نکته ادبی: استعاره شمع مزار برای سوزش همیشگی دل در کالبد تن.

بنزد دوست روای فیض یک بیک بشمر شمرده گر نشود غصه بیشمار شود

ای فیض، به نزدِ دوست برو و دردهایم را یک‌به‌یک برای او برشمُر؛ اگر این غم‌ها بیان و شمرده نشوند، همچون سیلی خروشان، بی‌شمار و طاقت‌فرسا می‌گردند.

نکته ادبی: استفاده از تخلص شعری (فیض) در بیت آخر که نشان‌دهنده هویت سراینده است.

آرایه‌های ادبی

استعاره شمع این مزار

تشبیه قلب عاشق به شمعی که در مزار تن روشن است تا سوزش همیشگی غم را نشان دهد.

تلمیح ان یکاد

اشاره به آیه ۵۱ سوره قلم برای دفع بلا و چشم‌زخم.

کنایه بکف نهاده سر خود

کنایه از جانبازی و آمادگی کامل برای مرگ در راه معشوق.

جناس اشتقاقی کار زار / کارزار

بازی با کلمات برای بیانِ شدتِ تقابلِ عاشق با اندوه.

مبالغه چشم کس چهار شود

اغراق در وصف زیبایی که با دیدنِ عادی قابل درک نیست.