دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۳۸۴

فیض کاشانی
من در او میزنم امروز، باشد وا شود گر تو داری صبر زاهد، باش تا فردا شود
میزنم بر شمع رویش خویش را پروانه وار تا بسوزم در جمالش لای من الا شود
آب چشم آخر بخواهد بردنم تا کوی دوست قطره قطره جمع گردد عاقبت دریا شود
پرتوی از مهر رویت گر بتابد بر زمین بگذرد از آسمان عرش برینش جا شود
زلف اگر از روی چون خورشید یکسو افکنی از فروغ نور رویت هر دو عالم لا شود
گر صبا از زلف مشگینت نسیمی آورد عاشقان را مو بمو آشفته و شیدا شود
گر بمیدان دست آری سوی چوگان در زمان صد هزاران گوی سر از هر طرف پیدا شود
از غلاف مهر تیغ قهر چون بیرون کشی بهر سبقت در میان عاشقان غوغا شود
چشم مستت گر نظر بر نرگسستان افکند دیدهٔ نرگس ز فیض آن نظر بینا شود
در وجودش کی تواند کرد شک دیگر کسی آن دهان نیست هستت گر بحرفی وا شود
ناصحا عیب من بی دل برسوائی مکن هر کسی کو عشق ورزد لاجرم دانا شود
جان بخواهی داد فیض آخر تو در سودای او آری آری اهل دلرا سر درین سودا شود

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجلی‌گاه شور و اشتیاقِ سالکی است که در طلبِ وصال یار، بی‌تاب و بی‌قرار است و دیگر نمی‌تواند همچون زاهدانِ شکیبا، به انتظارِ فردا بنشیند. شاعر در بستری از تصاویرِ کلاسیکِ عرفانی، مسیرِ فدا کردنِ «خود» در پیشگاهِ معشوق را ترسیم می‌کند. نگاهِ کلی شاعر به هستی، نگاهی است که در آن، تمامِ جلوه‌های جهان در برابرِ جمالِ بی‌کرانِ معشوق، رنگ می‌بازند و فنا می‌شوند.

این اثر، ستایشگرِ عشق است؛ عشقی که فراتر از منطقِ عقلِ مصلحت‌اندیش است و تنها از طریقِ رنجِ شیرینِ عاشقی و گذشتن از جان، حاصل می‌شود و به داناییِ راستین می‌انجامد.

معنای روان

من در او میزنم امروز، باشد وا شود گر تو داری صبر زاهد، باش تا فردا شود

من امروز به درگاهِ او می‌کوبم تا شاید گره از کارم بگشاید؛ اگر تو، ای زاهد، صبر و شکیبایی داری، خود دانی که تا فردا منتظر بمانی.

نکته ادبی: اشاره به تقابلِ زهدِ خشک و عشقِ بی‌قرار دارد. شاعر با استفاده از فعلِ امر "باش"، بر فوریتِ خواسته‌ی خود در برابرِ درنگِ زاهد تاکید می‌کند.

میزنم بر شمع رویش خویش را پروانه وار تا بسوزم در جمالش لای من الا شود

من همچون پروانه، خویش را به شعله‌ی شمعِ رخسارِ او می‌زنم تا در آتشِ زیبایی‌اش بسوزم و به مقامِ فنا برسم؛ تا جایی که دیگر «منی» باقی نماند و تنها او (خدا) باقی بماند.

نکته ادبی: عبارتِ "لای من الا هو" اشاره به توحیدِ ناب و نفیِ وجودِ غیرِ خدا (لا اله الا الله) دارد که در عرفان به معنای فنای سالک است.

آب چشم آخر بخواهد بردنم تا کوی دوست قطره قطره جمع گردد عاقبت دریا شود

اشک‌های من عاقبت مرا به درگاهِ دوست خواهد رساند؛ همان‌طور که قطره‌های کوچکِ آب، سرانجام گرد هم می‌آیند و رود یا دریایی بزرگ را شکل می‌دهند.

نکته ادبی: تلمیح به ضرب‌المثلِ "قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود" که نشان‌دهنده تاثیرِ استمرار در پیمودنِ راهِ عشق است.

پرتوی از مهر رویت گر بتابد بر زمین بگذرد از آسمان عرش برینش جا شود

اگر پرتویی از نورِ چهره‌ات بر زمین بتابد، آن‌چنان درخشندگی و جلال دارد که از آسمانِ هفتم (عرشِ برین) نیز می‌گذرد و جایگاهِ خود را فراتر از عالمِ مادی می‌یابد.

نکته ادبی: استفاده از اغراقِ شاعرانه برای تبیینِ جایگاهِ والای معشوقِ ازلی.

زلف اگر از روی چون خورشید یکسو افکنی از فروغ نور رویت هر دو عالم لا شود

اگر آن زلفِ سیاه را از رویِ خورشیدمانندت کنار بزنی، فروغِ نورِ صورتت چنان ساطع می‌شود که تمامِ نشانه‌های دنیا و مافیها، در برابرِ آن ناچیز و هیچ می‌شود.

نکته ادبی: "لا" در اینجا کنایه از "عدم" و نابودیِ پدیده‌های دنیوی در برابرِ ظهورِ حقیقتِ مطلق است.

گر صبا از زلف مشگینت نسیمی آورد عاشقان را مو بمو آشفته و شیدا شود

اگر بادِ صبا نسیمی از عطرِ گیسویِ مشکینِ تو بیاورد، تمامِ عاشقانِ دل‌باخته، بند‌بندِ وجودشان از شور و شیدایی به هم می‌ریزد.

نکته ادبی: "صبا" در ادبیاتِ فارسی نمادِ پیکِ خوش‌خبر و حاملِ رایحه‌ی یار است.

گر بمیدان دست آری سوی چوگان در زمان صد هزاران گوی سر از هر طرف پیدا شود

اگر در میدانِ عشق، دست به چوگانِ بازی بزنی، بلافاصله هزاران سرِ عاشق همچون گوی به سویت می‌آیند تا جانِ خود را فدایت کنند.

نکته ادبی: تشبیه بسیار رایج در ادبیاتِ کلاسیک؛ سرِ عاشق به گوی و دستِ معشوق به چوگان تشبیه شده است که استعاره‌ای از جان‌فشانی است.

از غلاف مهر تیغ قهر چون بیرون کشی بهر سبقت در میان عاشقان غوغا شود

وقتی تیغِ قهر و غضبت را از غلافِ مهربانی بیرون می‌کشی، عاشقان برای پیشی گرفتن از یکدیگر در میدانِ فدا شدن، غوغایی به پا می‌کنند.

نکته ادبی: تضادِ میانِ "غلافِ مهر" و "تیغِ قهر" نشان‌دهنده دوگانگیِ رفتارِ معشوق است که عاشق آن را نیز بخشی از لطف می‌داند.

چشم مستت گر نظر بر نرگسستان افکند دیدهٔ نرگس ز فیض آن نظر بینا شود

اگر چشمِ مست و خمارِ تو نگاهی به گلزارِ نرگس بیندازد، دیدگانِ بی‌فروغِ گل‌های نرگس نیز از برکتِ آن نگاه، بینا و درخشان می‌شوند.

نکته ادبی: نرگس در شعرِ فارسی استعاره‌ای از چشم است و شاعر با این تمثیل، قدرتِ احیاگریِ نگاهِ معشوق را به تصویر می‌کشد.

در وجودش کی تواند کرد شک دیگر کسی آن دهان نیست هستت گر بحرفی وا شود

آیا کسی می‌تواند در وجودِ چنین معشوقی شک کند؟ دهانی که آن‌قدر کوچک است که گویی وجود ندارد، اگر با کلامی گشوده شود، هستیِ تو را به اثبات می‌رساند.

نکته ادبی: بهره‌گیری از ایهامِ تضاد؛ کوچک بودنِ دهان (نمادِ زیبایی در شعرِ کهن) در کنارِ قدرتِ اثبات‌گرِ کلامِ او.

ناصحا عیب من بی دل برسوائی مکن هر کسی کو عشق ورزد لاجرم دانا شود

ای ناصح و اندرزگو، مرا به خاطرِ این رسوایی و شیدایی سرزنش مکن؛ چرا که هر کس طعمِ عشق را چشید، عاقبت به دانایی و بینشِ حقیقی می‌رسد.

نکته ادبی: "ناصح" در این ابیات، تیپِ شخصیتیِ عاقلِ مصلحت‌اندیش است که در برابرِ عاشق قرار می‌گیرد.

جان بخواهی داد فیض آخر تو در سودای او آری آری اهل دلرا سر درین سودا شود

ای فیض، سرانجام در این معامله‌ی عشق، جانت را خواهی داد؛ آری، حقیقت همین است که اهلِ دل و عارفان، در این بازارِ سودا، سر و جان خود را فدا می‌کنند.

نکته ادبی: استفاده از تخلصِ شاعر (فیض) در بیتِ پایانی؛ "سودا" در اینجا هم به معنیِ معامله و هم به معنای شور و دیوانگی است.

آرایه‌های ادبی

مراعات نظیر شمع و پروانه

استفاده از دو عنصرِ متناسب برای بیانِ سوختنِ عاشق در آتشِ عشق.

تلمیح و تمثیل گوی و چوگان

تمثیلی برای نشان دادنِ جان‌فشانیِ عاشقان که سرِ خود را چون گوی در اختیارِ چوگانِ معشوق می‌گذارند.

استعاره نرگس

استفاده از گلِ نرگس به عنوانِ استعاره‌ای برای چشمِ خمار و زیبا.

اغراق تمامی ابیات

اغراق‌های شاعرانه برای نشان دادنِ شدتِ تاثیرِ جمال و حضورِ معشوق بر عالم و آدم.