دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۳۸۲

فیض کاشانی
کجا میرود روح و کی میرود کجا و کی از پیش وی میرود
کجا و کی و کی بود روح را که این هر دو تن راز پی میرود
زامر خدایست روح و خدا کی آید بجائی و کی میرود
چو بیخود شوی دانی این راز را که در بیخودی دل بوی میرود
می عشق آگاه سازد ترا که غفلت بدین گونه می میرود
بجز مستی و عشق و شور جنون ز پیش تو این کار کی میرود
دمی سوی ما آ تماشای را ببین تا چه غوغای می میرود
چنین بر زمین ریخت خم می ز خویش چنان بر فلک های و هی میرود
که تا پشت ماهی رسیده است می که تا زهره آواز نی میرود
دمی فیض را چون برآید چنین خرد را دگر کی ز پی میرود

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، پرسشی عمیق پیرامون ماهیت روح و پیوند آن با امر الهی است. شاعر با نفی مفهوم زمان و مکان برای روح، آن را جلوه‌ای از فرمان پروردگار می‌داند که فراتر از آمدن و رفتن‌های دنیوی است و پرسش‌های رایج درباره مکان و زمان برای آن بی‌معناست.

در ادامه، شاعر تنها راه درک این حقیقت متعالی را رهایی از بندِ «خود» و غرق شدن در دریای عشق و شورِ عاشقانه می‌داند. در فضای عرفانی شعر، عقل جزئی و منطقِ استدلالی در برابر فیض الهی ناتوان است و تنها با شهود و جنونِ عاشقانه است که می‌توان به تماشای غوغای هستی و حقیقتِ پیوندِ فیض الهی با عالم نشست.

معنای روان

کجا میرود روح و کی میرود کجا و کی از پیش وی میرود

روح به کجا سفر می‌کند و در چه زمانی این کار را انجام می‌دهد؟ و در اصل، چه وقت و از چه جایگاهی از پیشگاهِ حضرت حق فاصله می‌گیرد؟

نکته ادبی: استفاده از تکرار «کجا» و «کی» برای تأکید بر نفیِ محدودیت‌های زمانی و مکانی است.

کجا و کی و کی بود روح را که این هر دو تن راز پی میرود

اصلاً برای روح، زمان و مکانی وجود دارد که بخواهد در آن حضور یابد یا از آن برود؟ یا اینکه این تن است که به دنبالِ روح در حرکت است؟

نکته ادبی: «راز پی میرود» به معنایِ دنبالِ آن حرکت کردن است که در اینجا پیوندِ مرموز تن و روح را نشان می‌دهد.

زامر خدایست روح و خدا کی آید بجائی و کی میرود

روح، تجلیِ فرمان خداوند است و خدا خود برتر از زمان و مکان است؛ پس چگونه ممکن است چیزی که از امر اوست، دچارِ آمدن و رفتن شود؟

نکته ادبی: «امر خدایست» تلمیح به آیه ۸۵ سوره اسرا: «قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی» دارد.

چو بیخود شوی دانی این راز را که در بیخودی دل بوی میرود

هنگامی که از «خود» رها شوی و منیّت را کنار بگذاری، این حقیقتِ نهفته را درمی‌یابی که در آن حالتِ بیخودی، دل به سوی اصل و حقیقتِ خویش بازمی‌گردد.

نکته ادبی: «بیخودی» اصطلاحی عرفانی به معنایِ فانی شدن در حق و رهایی از قیدِ نفس است.

می عشق آگاه سازد ترا که غفلت بدین گونه می میرود

شرابِ عشقِ الهی تو را بیدار می‌کند و به تو می‌فهماند که غفلت و ناآگاهی، این‌گونه با آمدنِ عشق از بین می‌رود.

نکته ادبی: «می» در اینجا استعاره از عشقِ روحانی و فیضِ الهی است.

بجز مستی و عشق و شور جنون ز پیش تو این کار کی میرود

بدونِ سرمستیِ عشق و شوریدگیِ جنون‌آمیز، تو چگونه می‌توانی از این مرحله عبور کنی و به حقیقتِ این کار برسی؟

نکته ادبی: «جنون» در ادبیات عرفانی به معنای گسستن از عقلِ جزئی و پیوستن به عقلِ کلی است.

دمی سوی ما آ تماشای را ببین تا چه غوغای می میرود

لحظه‌ای نزدِ ما بیا تا این نمایشِ هستی را تماشا کنی و ببینی که چه شور و غوغایی در عالمِ معنا در جریان است.

نکته ادبی: «تماشا» در اینجا به معنای نظاره‌گریِ باطنی و شهودی است.

چنین بر زمین ریخت خم می ز خویش چنان بر فلک های و هی میرود

خداوند از شرابِ فیضِ خویش، جام‌ها را بر زمین سرازیر کرد و از این شور، در آسمان‌ها نیز غوغا و هیاهویی به پا شد.

نکته ادبی: «های و هوی» بازتابی از شور و نشاطِ روحانی است که از عالمِ بالا تا پایین را فراگرفته است.

که تا پشت ماهی رسیده است می که تا زهره آواز نی میرود

این فیضِ الهی به اندازه‌ای گسترده است که تا اعماقِ زمین (پشتِ ماهی) رسیده و حتی زهره (سیاره‌ی موسیقی) را به نغمه‌سرایی واداشته است.

نکته ادبی: «پشتِ ماهی» اشاره به باورهای کهن اساطیری دارد که زمین را بر پشتِ ماهی می‌دانستند؛ اشاره به گستردگیِ فیض است.

دمی فیض را چون برآید چنین خرد را دگر کی ز پی میرود

وقتی فیضِ الهی این‌چنین بی‌کران بر می‌آید، عقلِ منطقی و تحلیل‌گر، دیگر چگونه می‌تواند پا به پای آن حرکت کند و آن را درک کند؟

نکته ادبی: «خرد» در اینجا به معنای عقلِ جزئی و استدلالی است که در برابرِ عشق عاجز است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح زامر خدایست روح

اشاره مستقیم به آیه ۸۵ سوره اسرا (قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی).

استعاره می عشق

تشبیه عشق به شراب که باعث مستی و بیداری از غفلت می‌شود.

نماد اساطیری پشت ماهی

اشاره به باور کهنِ کیهان‌شناسی که زمین را بر پشتِ ماهی می‌پنداشتند، برای نشان دادن گستره‌ی عالم.

پارادوکس (متناقض‌نما) در بیخودی دل بوی میرود

از دست دادنِ «خود» برای رسیدن به حقیقتِ دل.

تضاد زمین و فلک

برای نشان دادن فراگیریِ فیضِ الهی در تمامیِ عوالم.