دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۳۸۱

فیض کاشانی
اگر سوی شام ار بری میرود اجل آدمی را ز پی میرود
دلا سازره کن که معلوم نیست کزین خاکدان روح کی میرود
دی عمر آمد بهاران گذشت بهاران گذشتند و دی میرود
بهر جا دلت رفت آنجاست جان سرا پای دل را ز پی میرود
دل تو چه شخص و تنت سایه است بهر جا رود شخص فی میرود
دل اندر خدا بند و بگسل ز خلق که آخر همه سوی وی میرود
از آن روی دل در خدا کرد فیض که لاشیء دنبال شیء میرود