دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۳۷۸

فیض کاشانی
هر کجا آن ماه سیما میرود بس دل و بس دین بیغما میرود
گر بصحرا رفت دریا می شود ز آب چشمی کان بصحرا میرود
ور بدریا میرود خون می شود بس که خون دل بدریا میرود
سرو آزادی نخواهد بعد از این گر بباغ آنسرو بالا میرود
میشود گل رنگ رنگ از شرم اگر در چمن بهر تماشا میرود
زلف و گیسو چون پریشان می کند در سر شوریده سودا میرود
نشنود دل پند واعظ لب ببند این سخنهای تو بیجا میرود
از می لعل شکر ریز لبش بر زبان فیض اینها میرود

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، سروده‌ای در ستایش زیباییِ سحرانگیزِ معشوق است که حضورش تمامیِ نظامِ طبیعت و عالمِ معنا را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد. شاعر با بهره‌گیری از اغراق‌های هنرمندانه، به تصویر می‌کشد که چگونه معشوق با قدم نهادن در هر مکان، هستی را به واکنش وامی‌دارد و دل‌های مشتاق را به یغما می‌برد.

شاعر در این اثر، پیوندِ عمیقی میانِ حالاتِ روحیِ خویش و پدیده‌های طبیعی برقرار کرده است؛ به گونه‌ای که هر تغییر در رفتارِ معشوق، طوفانی در جان و جهانِ او برپا می‌کند. در نهایت، او نصیحتِ عاقلان و واعظان را برنمی‌تابد و تسلیمِ مطلقِ جذبه‌یِ عشق می‌شود و آن را بر هر منطقِ بیرونی ترجیح می‌دهد.

معنای روان

هر کجا آن ماه سیما میرود بس دل و بس دین بیغما میرود

هرکجا آن زیباروی ماهْ‌چهره گام می‌نهد، دلی را مجذوبِ خویش می‌کند و ایمانی را به تاراج می‌برد.

نکته ادبی: ماه سیما: ترکیبی استعاری (تشبیه فشرده) به معنای کسی که چهره‌اش همچون ماه درخشان است.

گر بصحرا رفت دریا می شود ز آب چشمی کان بصحرا میرود

اگر او به صحرا برود، از اشک‌های بی‌امانِ عاشق که در فراقش می‌ریزد، آن بیابان به دریایی مبدل می‌شود.

نکته ادبی: اغراق (مبالغه) در توصیفِ کثرتِ اشکِ عاشق و تبدیلِ صحرا به دریا.

ور بدریا میرود خون می شود بس که خون دل بدریا میرود

و اگر به سوی دریا روانه شود، آب‌های دریا به دلیلِ جاری شدنِ خونِ دلِ عاشق در آن، به رنگِ خون در می‌آید.

نکته ادبی: تداومِ فضای اغراق‌آمیزِ بیتِ قبل؛ اشاره به خونین‌شدنِ دل از غمِ عشق.

سرو آزادی نخواهد بعد از این گر بباغ آنسرو بالا میرود

سروِ باغ دیگر ادعای آزادی و بلندقامتی نخواهد کرد، چرا که آن سروِ خرامان (معشوق) به باغ قدم گذاشته است.

نکته ادبی: سرو بالا: استعاره از معشوقِ بلندقامت؛ در اینجا تقابلِ سروِ باغ با سروِ حقیقی (معشوق) دیده می‌شود.

میشود گل رنگ رنگ از شرم اگر در چمن بهر تماشا میرود

اگر معشوق در چمن‌زار به گردش بپردازد، گل‌ها از شرمِ زیباییِ بی‌مثالِ او، رنگ‌های گوناگون به خود می‌گیرند.

نکته ادبی: تشخیص (شخصیت‌بخشی): دادنِ صفتِ انسانیِ «شرم» به گل‌ها.

زلف و گیسو چون پریشان می کند در سر شوریده سودا میرود

هنگامی که معشوق گیسوانش را پریشان می‌کند، ذهنِ آشفته و عاشق‌پیشه‌یِ شاعر دچارِ جنون و سودای عشق می‌گردد.

نکته ادبی: سودا در متون کهن علاوه بر معنای تجاری، به معنای مالیخولیا، جنون و شورِ عشق است.

نشنود دل پند واعظ لب ببند این سخنهای تو بیجا میرود

ای واعظ، نصیحت کردنِ دلِ عاشق بی‌فایده است؛ لب فرو بند که سخنانِ تو در اینجا خریداری ندارد و بیهوده است.

نکته ادبی: تقابلِ منطقِ واعظ با حالِ دلِ عاشق؛ استنکاف از پذیرشِ نصایحِ عقلانی.

از می لعل شکر ریز لبش بر زبان فیض اینها میرود

از لب‌های سرخ و شیرین‌سخنِ او، کلمات و فیوضاتی چنین جان‌بخش و گوارا بر زبان جاری می‌شود.

نکته ادبی: می لعل شکر ریز: استعاره از لب‌های سرخ و شیرینِ معشوق که گویی مستی‌بخش است.

آرایه‌های ادبی

اغراق (مبالغه) تبدیل صحرا به دریا از اشک

شاعر برای نشان دادن عمقِ اندوه و دوری، با بزرگ‌نماییِ تأثیرِ اشکِ چشم، آن را به دریایی در صحرا تشبیه کرده است.

تشخیص (شخصیت‌بخشی) شرمگین شدن گل‌ها

شاعر با نسبت دادنِ صفتِ انسانیِ شرم به گل‌ها، برتریِ زیباییِ معشوق بر زیباییِ طبیعت را نشان داده است.

استعاره ماه سیما و سرو بالا

استفاده از عناصرِ طبیعی برای ترسیمِ سیمایِ معشوق و بلندقامتیِ او؛ این تشبیهات در ادبیاتِ کلاسیک برای ارتقای جایگاهِ زیباییِ معشوق به کار می‌روند.