دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۳۷۶

فیض کاشانی
در سر شوریده سودا میرود کز کجا آمد کجاها میرود
و آنکه عاقل خوانیش در کارها در خیالش سود و سودا میرود
گه در آتش میرود گاهی در آب خاک بر سر در هواها میرود
هیچ در پیش و پس خود ننگرد در بلاهایی محابا می رود
خواجه باهوش آی و کاریار بین حرف سوق و سود و سودا میرود
خواجه بیهوشست و کارش در زیان عمر رفت و خواجه رسوا میرود
دی برفت امروز هم باقی نماند جان بفردا می رسد یا میرود
این نفس را پاس باید داشتن کاین نفس از کیسهٔ ما میرود
جان بجانان تازه میکردم بدم ور نه جان بی جان ز دنیا میرود
گوشها بسته است فیضا لب ببند کاین سخنهای تو بی جا می رود

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، تامل و درنگی است بر ناپایداری روزگار و سرگشتگی انسان در هزارتوی آرزوهای دنیوی. شاعر با نگاهی عبرت‌بین، آدمی را از غفلت و دلبستگی‌های پوچ برحذر می‌دارد و بر اهمیتِ دم‌غنیمتی و مراقبت از عمر گران‌مایه تاکید می‌ورزد.

مضمون اصلی، تقابل میان خردمندی راستین و هوشمندی ظاهری است. شاعر هشدار می‌دهد که انسانِ غافل، بی‌آنکه بداند، سرمایه اصلی وجود خویش (جان و نفس) را در سودایِ بی‌حاصلِ دنیا از دست می‌دهد و پیش از آنکه به حقیقتِ هستی پی ببرد، قافله عمرش به پایان می‌رسد.

معنای روان

در سر شوریده سودا میرود کز کجا آمد کجاها میرود

ذهنِ آشفته و بی‌قرارِ انسان پیوسته در پی پاسخ به این پرسش‌های بنیادین است که از کجا آمده و به کجا خواهد رفت؛ اما این تکاپویِ ذهنی بیشتر برخاسته از اضطرابِ بیهوده است تا معرفت و شناخت.

نکته ادبی: واژه «سودا» در اینجا به معنایِ خیال، اضطرابِ ذهنی و شوریدگی است که ریشه در اصطلاح طبی قدیم (خلط سودا) دارد.

و آنکه عاقل خوانیش در کارها در خیالش سود و سودا میرود

حتی کسی که در نظرِ مردم، عاقل و دنیا‌دیده است نیز در باطن، تنها در بندِ سود و زیان‌های مادی و خیالاتِ زودگذر گرفتار است و فکر و ذکرش مشغولِ این داد و ستدهای بی‌حاصل است.

نکته ادبی: تکرارِ «سود و سودا» علاوه بر موسیقی کلام، بر کثرت و تکرارِ دغدغه‌های مادی تأکید دارد.

گه در آتش میرود گاهی در آب خاک بر سر در هواها میرود

انسانِ سرگشته همواره میان تضادها و سختی‌های زندگی (مانند آتش و آب که کنایه از ناملایماتِ متناقض است) در حرکت است و در این میان، بی‌هدف و پریشان‌خاطر روزگار می‌گذراند و عاقبتِ کارش به خاکستر می‌گراید.

نکته ادبی: آرایه تضاد بین «آتش» و «آب» برای ترسیمِ وضعیتِ پرآشوبِ زندگی انسان به کار رفته است.

هیچ در پیش و پس خود ننگرد در بلاهایی محابا می رود

انسانِ غافل، بی‌آنکه به سرانجامِ کار بیندیشد و از گذشته درس بگیرد، ندانسته و ناخواسته و بدون هیچ ترسی خود را در مهلکه‌ها و گرفتاری‌ها می‌افکند.

نکته ادبی: «محابا» به معنایِ پرهیز و ترس است؛ واژه‌ای کهن که در ادبیات کلاسیک برای نشان دادنِ بی‌باکیِ جاهلانه به کار می‌رود.

خواجه باهوش آی و کاریار بین حرف سوق و سود و سودا میرود

ای صاحب‌خانه (ای انسان)، بیدار شو و یار و یاورِ حقیقیِ خود را دریاب؛ چرا که زندگی در این دنیایِ فانی، به بازارِ بی‌سودی بدل شده که تمامِ حرفِ آن، تنها سوداگری و کسبِ نفع‌های زودگذر است.

نکته ادبی: «خواجه» در این بافتار، خطاب به انسانی است که صاحبِ عمر خویش است اما از آن به درستی بهره نمی‌برد.

خواجه بیهوشست و کارش در زیان عمر رفت و خواجه رسوا میرود

اما آن انسانِ غافل که از حقیقت بی‌خبر است، در این معامله‌ی عمر، زیان‌کار است؛ چرا که زمان می‌گذرد و او بی هیچ دستاوردِ معنوی، در نهایتِ سرافکندگی و خسران از این دنیا رخت برمی‌بندد.

نکته ادبی: «رسوا رفتن» کنایه از عاقبتِ بد و بی‌آبرویی در پایانِ عمر به دلیلِ غفلت است.

دی برفت امروز هم باقی نماند جان بفردا می رسد یا میرود

دیروز که گذشت و امروز هم در چشم‌برهم‌زدنی سپری می‌شود؛ معلوم نیست که آیا فردا فرصتی برای زیستن و رسیدنِ جان به مقصودِ اصلی خواهیم داشت یا خیر.

نکته ادبی: اشاره به گذرا بودنِ زمان (امروز و فردا) که از مضامینِ رایج در ادبیاتِ پندآموز برای بیداریِ انسان است.

این نفس را پاس باید داشتن کاین نفس از کیسهٔ ما میرود

باید قدرِ هر لحظه از زندگی و هر نَفَس را دانست و از آن مراقبت کرد، چرا که هر دمی که فرو می‌رود، بخشی از سرمایه گران‌بهای وجود ماست که برای همیشه از دست می‌رود.

نکته ادبی: استعاره «کیسه» برای عمر، نشان‌دهنده محدودیتِ سرمایه زندگی است که به مرور خالی می‌شود.

جان بجانان تازه میکردم بدم ور نه جان بی جان ز دنیا میرود

جانِ خود را با پیوند به دوست (معشوق ازلی) همواره تازه و زنده نگه می‌داشتم؛ وگرنه جانِ تهی از عشق و حقیقت، پیش از مرگِ جسمانی، در این دنیا تباه شده و مرده است.

نکته ادبی: «جانان» نمادِ معشوقِ حقیقی یا حق تعالی است که مایه حیاتِ واقعیِ روح است.

گوشها بسته است فیضا لب ببند کاین سخنهای تو بی جا می رود

از آنجا که گوش‌های حقیقت‌جو بسته است، ای فیضا (تخلص شاعر) دم فروبند و سخن مگو، زیرا این پندها و سخنانِ حکیمانه تو در گوشِ جانِ مردمانِ غافل، خریدار و جایگاهی ندارد.

نکته ادبی: «فیضا» تخلصِ شاعر است که در بیتِ آخر برای خطاب به خویشتن به کار رفته است.

آرایه‌های ادبی

تضاد آتش و آب

نشان‌دهنده تلاطم و تغییرات متناقضِ احوالات انسانی که مایه سرگشتگی است.

کنایه خاک بر سر رفتن

کنایه از سرگردانی و بی‌ثمریِ تلاش‌های دنیوی و رسیدن به نیستی.

استعاره کیسه

تشبیه عمر و نفس به سکه یا سرمایه‌ای که در کیسه است و به‌تدریج تمام می‌شود.

جناس سوق و سود و سودا

تکرار صامت‌های «س» و «د» که بر تکرارِ پوچِ دغدغه‌های مادی تأکید دارد.