دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۳۷۳

فیض کاشانی
چون غم غم عشق تو بود زار توان بود چون عز همه عز تو بود خوار توان بود
بازار جهان را چو غمت نیست متاعی هرچند فروشند خریدار توان بود
گر عافیت اینست که این پنجه آن راست شکرانه بیماری بیمار توان بود
یکذره گر از مهر تو ناید بدل و جان بر هر دو جهان قاسم انوار توان بود
یکدم گر از آن زلف دو تا بوی توان برد عمری دو جهان را همه عطار توان بود
در میکده لطف تو بی خویش توان زیست در مصطبهٔ قهر تو هشیار توان بود
در حضرت قهر تو خطائی نتوان کرد در مشهد عفو تو خطاکار توان بود
گر باغ تماشای ترا در نگشاید در حسرت آن در پس دیوار توان بود
گر روی تو در خواب نمایند بعشاق حاشا دمی از شوق تو بیدار توان بود
چون ناصر مستان ز خود رسته تو باشی منصور توان بودن و بردار توان بود
ای فیض طلب کن که طلب چون طلب اوست گر بیهده باشد که طلب کار توان بود

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این مجموعه ابیات، ترسیم‌گر احوال و مقامات عاشقِ واصل در طریقِ عرفان است؛ سالکی که در جست‌وجوی معشوق، تمامی تضادهای ظاهری جهان را به نفعِ کمالِ معشوق معنا می‌کند. در این نگاه، دردِ عشق عینِ درمان، و خواری در راهِ دوست، عینِ عزت شمرده می‌شود.

شاعر با تکیه بر مفهومِ «فنا» و «تسلیم»، نشان می‌دهد که عاشقِ صادق از خودخواهی تهی شده و در هر دو ساحتِ قهر و لطفِ الهی، حضورِ حق را ادراک می‌کند. این ابیات دعوتی است به رهایی از بندِ «من» و پیوستن به حقیقتِ مطلق که حتی طلبِ آن، با وجودِ دشواری و بی‌نتیجه‌انگاریِ ظاهری، عینِ کمال است.

معنای روان

چون غم غم عشق تو بود زار توان بود چون عز همه عز تو بود خوار توان بود

اگر غم و اندوهی که بر جان من است از عشق تو باشد، تحمل آن (زار بودن) ارزشمند است؛ همان‌گونه که اگر عزت و آبرویم در گروِ تو باشد، حتی اگر در نظر مردم خوار شوم، برایم مایه افتخار است.

نکته ادبی: تضاد میان «زار» و «عز»، و «خوار» و «عز»، بیانگرِ وارونگیِ ارزش‌ها در نگاهِ عاشق است.

بازار جهان را چو غمت نیست متاعی هرچند فروشند خریدار توان بود

در بازارِ پرهیاهوی جهان، هیچ متاعی به ارزشمندیِ دردِ عشق تو نیست؛ از این رو، با اینکه مردم در این بازار به دنبالِ کالاهای دنیوی هستند، من خریدارِ غمِ تو خواهم بود.

نکته ادبی: استعاره از بازارِ جهان برای امور مادی و متاع که نشان‌دهنده بی‌ارزشی دنیا در برابر عشق است.

گر عافیت اینست که این پنجه آن راست شکرانه بیماری بیمار توان بود

اگر عافیت و سلامتِ ظاهری، به معنایِ دست و پنجه نرم کردن با دنیایِ دون است، پس شکرِ بیماریِ عشقِ تو را که بسیار برتر است، باید به جای آورد.

نکته ادبی: «پنجه داشتن» در اینجا کنایه از درگیری و کشمکش با دنیاست.

یکذره گر از مهر تو ناید بدل و جان بر هر دو جهان قاسم انوار توان بود

اگر تنها ذرّه‌ای از مِهر و عشقِ تو به جان و دل آدمی راه یابد، او می‌تواند به مقامی برسد که نورِ هدایت را در هر دو جهان توزیع کند.

نکته ادبی: «قاسم انوار» به معنای تقسیم‌کننده نور، استعاره از مقامِ ولایت یا استغراق در نورِ الهی است.

یکدم گر از آن زلف دو تا بوی توان برد عمری دو جهان را همه عطار توان بود

اگر آدمی تنها یک لحظه بوی خوشِ زلفِ تاب‌دارِ تو را استشمام کند، چنان سرمست می‌شود که تا ابد می‌تواند عطرفروشِ معنویت برای هر دو جهان باشد.

نکته ادبی: «زلفِ دو تا» استعاره از کثرات و جلوه‌های گوناگونِ هستی است که بویِ معشوق از آن استشمام می‌شود.

در میکده لطف تو بی خویش توان زیست در مصطبهٔ قهر تو هشیار توان بود

در میکده‌ی لطفِ تو می‌توان از خود بی‌خود شد و فارغ از خویش زیست، و در میدانِ قهرِ تو نیز می‌توان به مقامِ هشیاری و مراقبت دست یافت.

نکته ادبی: میکده نمادِ مقامِ محو و هشیاری در مقامِ قهر، نمادِ مقامِ صحو و آگاهیِ کامل است.

در حضرت قهر تو خطائی نتوان کرد در مشهد عفو تو خطاکار توان بود

در جایگاهِ قهرِ تو مجالِ کوچک‌ترین خطایی نیست و باید در کمالِ ادب بود، اما در درگاهِ عفو و بخششِ تو می‌توان امیدوارانه اعتراف به خطا کرد.

نکته ادبی: تضاد بین حضرتِ قهر و مشهدِ عفو، نشان‌دهنده مراتبِ مختلفِ خوف و رجا در سلوک است.

گر باغ تماشای ترا در نگشاید در حسرت آن در پس دیوار توان بود

اگر به باغِ تماشای جمالِ تو راه نیابم، همین‌قدر که پشتِ دیوارِ این حسرت بنشینم و در تمنای دیدار تو باشم، برای من کافی است.

نکته ادبی: تصویرِ دیوار و باغ، بیانگرِ حجابِ میانِ عاشق و معشوق است.

گر روی تو در خواب نمایند بعشاق حاشا دمی از شوق تو بیدار توان بود

اگر چهره‌ی زیبای تو در خواب بر عاشقان نمایان شود، محال است که آن عاشق دیگر بتواند با شوقِ دیدارِ تو در بیداری آرام گیرد (چرا که خوابِ دیدار از بیداری حقیقی‌تر است).

نکته ادبی: اشاره به اینکه لذتِ مکاشفه چنان عمیق است که بیداریِ دنیوی در برابر آن، نوعی غفلت است.

چون ناصر مستان ز خود رسته تو باشی منصور توان بودن و بردار توان بود

زمانی که تو، ای معشوق، دستِ «ناصر»ِ مستان را از بندِ خودخواهی رها کردی، او می‌تواند همچون منصور (حلاج) به مقامِ شهود برسد و بر دارِ عشق قرار گیرد.

نکته ادبی: تلمیح به داستانِ منصورِ حلاج که به جرمِ اناالحق بر دار رفت، نشان‌دهنده‌ی اوجِ فداکاریِ عاشق است.

ای فیض طلب کن که طلب چون طلب اوست گر بیهده باشد که طلب کار توان بود

ای فیض، پیوسته در طلبِ حق باش؛ چرا که نفسِ طلب کردن، خود پیوند با معشوق است و حتی اگر گمان کنی این طلب بی‌فایده است، همین که در مقامِ جست‌وجوگری هستی، سعادتی است.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه خودِ مسیرِ سلوک و طلب کردن، بخشی از کمالِ انسان است.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) زار و عز، خوار و عز، لطف و قهر، میکده و مصطبه

استفاده از واژگان متضاد برای نشان دادن مراتبِ مختلفِ تجلیاتِ حق و احوالاتِ عاشق.

تلمیح منصور توان بودن و بردار توان بود

اشاره به داستانِ حسینِ بن منصورِ حلاج و واقعه‌ی بر دار رفتنِ او به دلیل ادعایِ وحدت با حق.

استعاره بازار جهان، میکده، باغِ تماشا

استفاده از مفاهیمِ مادی برای بیانِ مفاهیمِ متعالیِ عرفانی.

واج‌آرایی (ردیف) توان بود

استفاده از ردیفِ «توان بود» برای القایِ حسِ امکانِ رسیدن به مقاماتِ عرفانی در هر شرایطی.