دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۳۷۲

فیض کاشانی
تا چند بزنجیر خرد بند توان بود بی بال و پر شور جنون چند توان بود
با بی خبران بی بصران چند توان زیست در زمرهٔ کوران و کران چند توان بود
گر چشم تماشای جمال تو نداریم با حسرت دیدار تو خرسند توان بود
گر نیست بدان زلف دو تا دست رس ما خود موی توان گشت و در آن بند توان بود
با عشق رخت هر چه بخواهی بتوان کرد دیوانه توان ز بست خردمند توان بود
ما طایر قدسیم و ز خلوتگه انسیم پا بستهٔ این کهنه قفس چند توان بود
حیفست که جز بندگی نفس کند کس چون بر سر ارواح خداوند توان بود
گر فیض جنون شامل حال تو شود فیض با عیب سرا پای هنرمند توان بود
با موج محیط غمش آرام توان داشت با شورش سوداش خردمند توان بود

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات تبیین‌گرِ تقابلِ میانِ عقلِ مصلحت‌اندیش و شورِ جنون‌آمیزِ عشق است. شاعر با زبانی صریح، خردِ متعارف و دنیوی را زنجیری بر پای روحِ انسان می‌داند و معتقد است که برای پرواز به سوی حقیقت و رهایی از قفسِ تن، باید به دامانِ شیدایی و بی‌خودی پناه برد. در نگاهِ او، مرزهای میانِ دانایی و نادانی در وادیِ عشق فرومی‌ریزد و عاشقِ حقیقی با گذر از منیت، به والاترین جایگاهِ انسانی دست می‌یابد.

فضای کلی این اشعار، سرشار از حسرتِ دوری از معشوق و در عین حال، امید به یگانگی با اوست. شاعر با استفاده از تمثیل‌هایی چون «طایر قدس» و «قفسِ کهنه»، بر اصالتِ آسمانیِ روح تأکید می‌ورزد و انسان را به نپذیرفتنِ حقارتِ بندگیِ نفس فرا می‌خواند؛ گویی که در مکتبِ عشق، حتی تلاطم و آشوبِ سودا نیز راهی به سوی آرامش و کمالِ خردمندی است.

معنای روان

تا چند بزنجیر خرد بند توان بود بی بال و پر شور جنون چند توان بود

تا چه زمانی می‌توان اسیرِ بندهایِ عقل و منطقِ خشک بود؟ تا کی می‌توان بدون بهره‌مندی از پروازِ شورانگیزِ جنون، در این عالم درجا زد و پروازی نکرد؟

نکته ادبی: خرد در اینجا به معنای عقلِ جزئی‌نگر و مصلحت‌اندیش در تقابل با عشق است.

با بی خبران بی بصران چند توان زیست در زمرهٔ کوران و کران چند توان بود

تا چه مدتی می‌توان در میان کسانی زندگی کرد که از حقیقت بی‌خبرند و چشمِ بصیرت ندارند؟ همنشینی با گروهی که در برابرِ معارفِ بلند، کور و کر هستند، تا به کی رواست؟

نکته ادبی: کوران و کران کنایه از اهلِ ظاهر و بی‌بهره‌گان از معرفتِ قلبی است.

گر چشم تماشای جمال تو نداریم با حسرت دیدار تو خرسند توان بود

اگر به دلیلِ دوری یا ناتوانی، چشمِ ما به تماشایِ زیباییِ جمالِ تو نمی‌افتد، دست‌کم با اندوهِ حسرتِ دیدارِ تو می‌توان خشنود بود، چرا که این حسرت نیز مرتبه‌ای از حضور است.

نکته ادبی: خُرسند توان بود کنایه از نوعی قناعتِ عاشقانه است که در آن، حسرت نیز غنیمت شمرده می‌شود.

گر نیست بدان زلف دو تا دست رس ما خود موی توان گشت و در آن بند توان بود

اگر دستِ ما به زلفِ پیچ‌درپیچِ تو نمی‌رسد، راهی دیگر وجود دارد: می‌توان چنان در عشقِ تو فانی شد که همچون تارِ مویی، خود را به بندِ آن زلف سپرد و اسیرِ آن گشت.

نکته ادبی: دو تا بودنِ زلف، کنایه از پیچیدگی و شکستگیِ آن است که دامِ گرفتار شدن عاشق است.

با عشق رخت هر چه بخواهی بتوان کرد دیوانه توان ز بست خردمند توان بود

در سایه عشقِ تو، هر ناممکنی ممکن می‌شود؛ دیوانه می‌تواند با لطفِ تو به مقامِ خردمندی برسد و خردمند نیز در راهِ تو شوریدگی پیشه کند (عشق، جایگاهِ عقل و دیوانگی را دگرگون می‌کند).

نکته ادبی: این بیت پارادوکسیکال (متناقض‌نما) است و قدرتِ دگرگون‌کننده‌ی عشق را نشان می‌دهد.

ما طایر قدسیم و ز خلوتگه انسیم پا بستهٔ این کهنه قفس چند توان بود

ما پرندگانِ عالمِ قدس و ملکوت هستیم و از خلوتگاهِ انس با حق آمده‌ایم؛ دیگر تا کی باید در این قفسِ کهنه و تنگِ تن و دنیایِ مادی محبوس باشیم؟

نکته ادبی: طایرِ قدس اشاره به سرشتِ الهی و روحِ انسانی دارد که هبوط کرده است.

حیفست که جز بندگی نفس کند کس چون بر سر ارواح خداوند توان بود

مایه شرمساری است که انسان عمرش را صرفِ بندگیِ هوی و هوسِ خود کند، در حالی که مقامِ رفیعِ روحِ آدمی آن است که خداوندگارِ خود و عالمِ خویش باشد.

نکته ادبی: خداوند به معنای صاحب‌اختیار و مالک است که در اینجا بر سروریِ روح تأکید دارد.

گر فیض جنون شامل حال تو شود فیض با عیب سرا پای هنرمند توان بود

ای فیض! اگر موهبتِ جنونِ عشق، نصیبِ حالِ تو شود، آن‌گاه با وجودِ تمامِ عیب‌هایی که ظاهربینان به تو نسبت می‌دهند، در باطن سرشار از کمال و هنر خواهی بود.

نکته ادبی: هنرمند در اصطلاحِ عرفانی به کسی می‌گویند که صاحبِ کمالاتِ معنوی است، نه لزوماً هنرهای ظاهری.

با موج محیط غمش آرام توان داشت با شورش سوداش خردمند توان بود

در میانِ موج‌های خروشانِ دریایِ غمِ عشقِ او، می‌توان به آرامشِ حقیقی رسید و با وجودِ تلاطمِ شوریدگی و سودایِ او، به کمالِ خردمندی دست یافت.

نکته ادبی: محیط در اینجا به معنای دریایِ پهناور است که محیط بر جهان است.

آرایه‌های ادبی

استعاره بندِ خرد

عقل را به زنجیری تشبیه کرده که مانع آزادیِ روح است.

استعاره قفسِ کهنه

بدنِ مادی را به قفس تشبیه کرده که روحِ قدسی در آن محبوس است.

تناقض (پارادوکس) دیوانه توان ز بست خردمند توان بود

جمع میان جنون و خرد که نشان‌دهنده فراعقلی بودنِ عشق است.

تلمیح و تمثیل طایرِ قدس

اشاره به منشأ الهیِ روحِ انسان (از عالم بالا) که در دنیا گرفتار شده است.