دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۳۷۰

فیض کاشانی
بی تو یکدم نمی توانم بود خستهٔ غم نمی توانم بود
ذرهٔ تا ز من بود باقی با تو همدم نمی توانم بود
بی لقایت نمی توانم زیست با لقا هم نمی توانم بود
نظری کن مرا ز من بستان همدم غم نمی توانم بود
بنگاهی بلند کن قدرم بیش ازین کم نمی توانم بود
تا بکی غم خورم که غم نخورم در غم غم نمی توانم بود
جام گیتی نمای عشقم ده کمتر از جم نمی توانم بود
عشق سورست و عقل ماتم من زار ماتم نمی توانم بود
فیض میگوید مزن دم سرد واقف دم نمی توانم بود

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده بازتابی از کشاکش درونی عاشق و سالک است که میانِ دو وضعیتِ متناقضِ دوری از یار و تابِ نیاوردنِ حضورِ یار، سرگردان است. شاعر در این فضای سرشار از اشتیاق، به دنبالِ رهایی از خودِ محدودِ خویش و رسیدن به مرتبه‌ای است که بتواند شایسته‌یِ پیوند با معشوق باشد.

درونمایه‌ی اصلی، میل به فنا شدن در معشوق و فراتر رفتن از تنگناهای عقلِ جزئی و اندوهِ دنیوی است. شاعر با زبانی صریح از بی‌قراریِ جانِ خویش می‌گوید و در پیِ دمی است که در آن، خودپرستی و غمِ وجود رنگ ببازد و به بصیرتی فراتر از انسان‌های عادی، همچون جامِ جمشید، دست یابد.

معنای روان

بی تو یکدم نمی توانم بود خستهٔ غم نمی توانم بود

لحظه‌ای بدونِ تو نمی‌توانم زندگی کنم و از سوی دیگر تابِ تحملِ بارِ سنگینِ اندوهِ دوری را نیز ندارم.

نکته ادبی: در اصطلاح عرفانی، خستگی از غم اشاره به ملالِ ناشی از جدایی و دوری از اصلِ خویش است.

ذرهٔ تا ز من بود باقی با تو همدم نمی توانم بود

تا زمانی که حتی ذره‌ای از هویت و منیّتِ من باقی مانده باشد، نمی‌توانم همدم و محرمِ اسرارِ تو باشم.

نکته ادبی: اشاره به مقام فنایِ عارف که تا خودپرستی و هستیِ مجازی از میان نرود، اتحاد با محبوب ممکن نیست.

بی لقایت نمی توانم زیست با لقا هم نمی توانم بود

بدونِ دیدنِ رویِ تو نمی‌توانم زنده بمانم، اما از سوی دیگر، توانِ مواجهه با شکوهِ دیدارِ تو را نیز ندارم.

نکته ادبی: پارادوکس یا تناقضِ عرفانی که هم نیاز به لقاء است و هم ناتوانیِ وجودِ فانی در برابرِ تجلیِ جلالِ حق.

نظری کن مرا ز من بستان همدم غم نمی توانم بود

نگاهی به من بینداز و مرا از بندِ خودخواهی رها کن؛ چرا که دیگر تابِ همراهی با این غم و اندوه را ندارم.

نکته ادبی: استعاره از از من بستان به معنایِ سلبِ اختیار و منِ کاذب از عاشق است.

بنگاهی بلند کن قدرم بیش ازین کم نمی توانم بود

با نگاهی پرمهر، مقام و منزلتِ مرا ارتقا ببخش، چرا که دیگر شایسته نیست بیش از این در این جایگاهِ پست بمانم.

نکته ادبی: منظور از کم بودن، دوری از کمال و حقارتِ وجودیِ سالک در غیبتِ معشوق است.

تا بکی غم خورم که غم نخورم در غم غم نمی توانم بود

تا کی باید دائم در اندیشه‌یِ این باشم که چرا غم می‌خورم یا نمی‌خورم؟ در واقع، نمی‌توانم در چرخه‌یِ بی‌حاصلِ غصه خوردن گرفتار بمانم.

نکته ادبی: جناس و تکرار واژه غم برای نشان دادنِ بیهودگیِ اشتغالِ ذهن به غم‌های دنیوی.

جام گیتی نمای عشقم ده کمتر از جم نمی توانم بود

آن بصیرت و آگاهیِ جهان‌بین که در عشق است را به من ببخش؛ زیرا من نمی‌خواهم از پادشاهی چون جمشید، که دارای جامِ جهان‌بین بود، کمتر باشم.

نکته ادبی: تلمیح به داستان جمشید و جامِ او که نمادِ آگاهی، پادشاهی و شناختِ حقایق هستی است.

عشق سورست و عقل ماتم من زار ماتم نمی توانم بود

عشق برای من به مثابه‌ی جشن و شادمانی است، اما عقل برایم عزاداری و سوگواری به ارمغان می‌آورد؛ من دیگر نمی‌خواهم در این ماتمِ عقلانیِ خشک و بی‌روح، زار و گریان باشم.

نکته ادبی: تقابل نمادین میانِ عشق که با طرب همراه است و عقل که به زعمِ شاعر، مانعِ شادمانیِ قلبی است.

فیض میگوید مزن دم سرد واقف دم نمی توانم بود

فیض می‌گوید که دمِ سرد و ناامیدانه از سینه بیرون نده؛ زیرا من هم نمی‌توانم مدعیِ آن باشم که به تمامِ اسرارِ دم و نفس و هستی واقفم.

نکته ادبی: دم سرد کنایه از یأس و ناامیدی است و واقف دم بودن به معنای آگاهی بر اسرار وجودی هر دم است.

آرایه‌های ادبی

Paradox بی لقایت نمی توانم زیست / با لقا هم نمی توانم بود

بیانِ تناقضِ زیبا میانِ نیازِ شدیدِ عاشق به دیدار یار و ناتوانیِ وجودِ او در برابرِ شکوهِ مطلقِ حق.

Allusion جام گیتی نما

تلمیح به جام جمشید که در ادبیات کلاسیک نمادِ آگاهی، بصیرت و شناختِ پنهانِ جهان است.

Metaphor عشق سور و عقل ماتم

تصویرسازیِ تقابلِ میانِ شادی‌بخشی و حیات‌بخشیِ عشق با خشک‌اندیشی و محدودیت‌زاییِ عقلِ استدلالی.

Repetition غم

تکرارِ عامدانه‌یِ واژه‌ی غم برای تأکید بر بیهودگیِ اشتغالِ ذهن به رنج‌های بی‌پایانِ دنیوی.