دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۳۵۳

فیض کاشانی
عاقل نمی باشم دمی عشق این تقاضا می کند غافل نمی باشم دمی عشق این تقاضا می کند
در فکر اویم صبح و شام در ذکر خیر او مدام کاهل نمی باشم دمی عشق این تقاضا می کند
حقم سراپا حق پرست بر من ندارد دیو دست باطل نمی باشم دمی عشق این تقاضا می کند
میلم همیشه سوی اوست سوئی بغیر ازسوی دوست مایل نمی باشم دمی عشق این تقاضا می کند
در کار آن خورشیدوش چشمم چو تیر غمزه اش کاهل نمی باشم دمی عشق این تقاضا می کند
برداشتم خود را ز پیش دیگر میان او و خویش حایل نمی باشم دمی عشق این تقاضا می کند
در عشق تا گشتم علم علمم فزاید دم بدم جاهل نمی باشم دمی عشق این تقاضا می کند
هر چه او کند من راضیم هر چه او دهد من قانعم سایل نمی باشم دمی عشق این تقاضا می کند
عشقش بود در جان چو تن جز عشق او را فیض من قابل نمی باشم دمی عشق این تقاضا می کند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بازتاب‌دهنده حالات درونی یک عاشقِ سالک است که در مقامِ فنا و تسلیمِ مطلق به حضرت حق، تمامیِ ارکانِ وجودی خود را با اراده‌ی معشوق هم‌سو کرده است. سراینده بر این باور است که راهِ عشق، راهی است که از عقلِ مصلحت‌سنجِ دنیوی و هرگونه وابستگیِ به غیر جداست و تنها با نفیِ خود و پذیرشِ بی چون و چرایِ اوامرِ معشوق، به کمال می‌رسد.

فضای حاکم بر شعر، فضایی سرشار از ایمانِ قلبی و ثبات‌قدم است. شاعر با تکرارِ یک عبارتِ تأکیدی در انتهای هر بند، بر این نکته پافشاری می‌کند که تمامیِ رفتارهای او (از هوشیاری، ذکر، دوری از باطل، رضایت و فقرِ الی‌الله) نه بر اساسِ میلِ شخصی، بلکه پاسخ و واکنشی است به طلبِ عشق که در نهادِ جانش شعله‌ور شده است.

معنای روان

عاقل نمی باشم دمی عشق این تقاضا می کند غافل نمی باشم دمی عشق این تقاضا می کند

من در پیشگاه عشق، ذره‌ای از عقلِ مصلحت‌سنج و دنیوی بهره ندارم و لحظه‌ای نیز از یادِ دوست غافل نیستم؛ چرا که عشق، من را به چنین حالتی فرا می‌خواند.

نکته ادبی: استفاده از تضاد میان عقل و غفلت برای نشان دادنِ برتریِ حالِ عاشقی بر حالِ عاقلانِ دنیوی.

در فکر اویم صبح و شام در ذکر خیر او مدام کاهل نمی باشم دمی عشق این تقاضا می کند

شب و روز در اندیشه و یادِ نیکویِ او هستم و هرگز در راهِ خدمت و بندگیِ او سستی نمی‌ورزم، زیرا عشق چنین تقاضایی دارد.

نکته ادبی: کاهل به معنای سست و تنبل؛ شاعر نفیِ کاهلی را به عنوان نشانه‌ای از عشقِ راستین بیان می‌کند.

حقم سراپا حق پرست بر من ندارد دیو دست باطل نمی باشم دمی عشق این تقاضا می کند

من سراسر حق‌پرست هستم و چون حقیقت در وجودم جاری است، باطل (دیو) بر من دسترسی و سلطه‌ای ندارد؛ عشق از من می‌خواهد که چنین پاک و حق‌مدار بمانم.

نکته ادبی: دیو در اینجا نمادِ وسوسه‌های شیطانی و باطل است که در برابرِ نورِ حق‌پرستی رنگ می‌بازد.

میلم همیشه سوی اوست سوئی بغیر ازسوی دوست مایل نمی باشم دمی عشق این تقاضا می کند

تمایلِ قلبیِ من همواره به سوی اوست و چون به غیر از او هیچ نمی‌بینم، به هیچ مسیرِ دیگری متمایل نمی‌شوم؛ این همان خواسته‌یِ عشق است.

نکته ادبی: تکرارِ واژه سوی برای تأکید بر وحدتِ جهت‌گیریِ عاشق در مسیرِ رسیدن به معشوق.

در کار آن خورشیدوش چشمم چو تیر غمزه اش کاهل نمی باشم دمی عشق این تقاضا می کند

در برابرِ آن معشوقِ خورشیدمانند، در حالی که چشمِ من در تیررسِ نگاهِ نافذ اوست، هرگز کوتاهی نمی‌ورزم و در این بلاکش بودنِ عاشقانه، ثابت‌قدم هستم.

نکته ادبی: خورشیدوش استعاره از درخشندگی و شکوهِ معشوق است و تیرِ غمزه به تأثیرِ عمیق و دردناکِ نگاهِ او اشاره دارد.

برداشتم خود را ز پیش دیگر میان او و خویش حایل نمی باشم دمی عشق این تقاضا می کند

من منیّت و خودبینی را از میان برداشتم تا هیچ فاصله‌ای بین من و معشوق نماند؛ عشق از من می‌خواهد که مانع و حائلی در میانه نباشد.

نکته ادبی: حایل به معنای مانع و پرده؛ اشاره به مفهوم عرفانیِ «فنای فی الله» که برای پیوندِ عاشق و معشوق ضروری است.

در عشق تا گشتم علم علمم فزاید دم بدم جاهل نمی باشم دمی عشق این تقاضا می کند

در راهِ عشق آن‌چنان شهرتی یافتم و به نشانه‌ای تبدیل شدم که پیوسته بر دانایی و معرفتِ من افزوده می‌شود و دیگر در زمره‌ی جاهلان و ناآگاهان نیستم؛ عشق چنین می‌طلبد.

نکته ادبی: علم در اینجا به معنای نشانه و شهرت است و تضادِ آن با جاهل، بر رشدِ معرفتیِ عاشق دلالت دارد.

هر چه او کند من راضیم هر چه او دهد من قانعم سایل نمی باشم دمی عشق این تقاضا می کند

من به هر چه او بخواهد راضی‌ام و به هر چه ببخشد قانع؛ بنابراین از هیچ‌کسِ دیگری چیزی طلب نمی‌کنم و گدایِ درگاهِ غیر نیستم؛ چرا که عشق چنین تقاضایی دارد.

نکته ادبی: سایل به معنای گدا و درخواست‌کننده است؛ نفیِ سایل بودن کنایه از استغنای عاشق در سایه‌ی قناعت به معشوق است.

عشقش بود در جان چو تن جز عشق او را فیض من قابل نمی باشم دمی عشق این تقاضا می کند

عشقِ او در جانم مانندِ وجودِ تن در بدن، حیاتی و جدایی‌ناپذیر است و چون وجودم آکنده از اوست، پذیرایِ هیچ محبتِ دیگری نیستم؛ عشق چنین تقاضایی دارد.

نکته ادبی: تضمین و تشبیه لطیفِ جایگاهِ عشق به جایگاهِ تن در بدن، برای بیانِ ضرورت و پیوستگیِ عشق.

آرایه‌های ادبی

ردیف عشق این تقاضا می کند

تکرار این عبارت در پایانِ تمام ابیات، ضمن ایجادِ موسیقیِ کناری، پیامِ اصلی شعر مبنی بر محوریتِ عشق در تمامیِ کنش‌ها و حالاتِ عاشق را تأکید می‌کند.

تضاد (طباق) عاقل / غافل

قرار دادن این دو واژه در کنار هم، نفیِ دوگانه منطقِ خشک و غفلتِ دنیوی را نشان می‌دهد.

تشبیه خورشیدوش

تشبیه معشوق به خورشید به دلیلِ درخشندگی، گرمی و نورافشانیِ او در جهانِ تاریکِ عاشق.

استعاره تیر غمزه

نگاهِ معشوق به تیری تشبیه شده که قلبِ عاشق را هدف قرار می‌دهد و تأثیری نافذ و دردناک دارد.