دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۳۵۱

فیض کاشانی
هر که دارد درد عشقی یاد درمان کی کند هیچ عاقل عیش خود را ماتمستان کی کند
هر کسی در عشق تازد عشق او را سر شود وانکه عشقش شد بسامان فکر سامان کی کند
دل نمیخواهد مرا با عاقلان هم صحبتی مومن آئین عشق آهنگ کفران کی کند
هر ک ذوق بادهٔ عشق پریروئی چشد آرزوی جوی و خم و حور و غلمان کی کند
ناصح ارمنع از چنین روئی کند بیهوده است هرکه دارد چشم با این، گوش با آن کی کند
حرف خوبان ترک کن چون زاهدی بینی تو فیض مرد زیرک نزد آنان ذکر اینان کی کند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بر محوریتِ اصالتِ عشق و بی‌نیازیِ عاشق از هرگونه نصیحت، پاداشِ اخروی و مصلحت‌اندیشیِ خردمندانِ ظاهربین سروده شده است. شاعر با زبانی صریح و بی‌پروایانه، از تجربه‌ای سخن می‌گوید که در آن، لذتِِ حضور در وادیِ عشق، تمامیِ ابزارهایِ سرکوبگرِ عقلانیت و زهد را بی‌اثر می‌سازد و عاشق را در عالمی یگانه و فراتر از نیک و بدِ معمول، مستقر می‌کند.

فضایِ حاکم بر این غزل، روحیه‌ای شورمندانه و ضدّ تعصب است که در آن، مفاهیمِ سنتیِ بهشت و مذهب در برابرِ حقیقتِ درخشانِ معشوق، رنگ می‌بازند. شاعر با استفهامِ انکاری و لحنیِ طعنه‌آمیز به زاهدان، نشان می‌دهد که برایِ کسی که چشم و دلش در گروِ زیباییِ زمینی یا آسمانی است، موعظه‌هایِ خشکِ ناصح، هیچ جایگاهی ندارد.

معنای روان

هر که دارد درد عشقی یاد درمان کی کند هیچ عاقل عیش خود را ماتمستان کی کند

کسی که به درد عشق دچار شده است، هرگز به فکر درمان آن نیست؛ چرا که هیچ فرد خردمندی شادی و خوشیِ خود را با غصه و ماتم عوض نمی‌کند.

نکته ادبی: واژه «ماتمستان» استعاره‌ای است از سرای اندوه که در تقابل با عیش و شادی قرار گرفته است.

هر کسی در عشق تازد عشق او را سر شود وانکه عشقش شد بسامان فکر سامان کی کند

هر کس در راه عشق گام نهد و شتاب کند، عشق بر وجودش مسلط می‌شود و آن کسی که کارش در عشق به سرانجام رسیده، دیگر دغدغه‌ای برای سروسامان دادن به امور دنیوی ندارد.

نکته ادبی: «بسامان» در اینجا به معنای غرق شدن در اوجِ عشق و بی‌نیازی از تعلقات است.

دل نمیخواهد مرا با عاقلان هم صحبتی مومن آئین عشق آهنگ کفران کی کند

دل من هیچ میلی به معاشرت با خردمندانِ خشک‌مغز ندارد؛ کسی که به آیین عشق ایمان آورده، چگونه ممکن است به آن کفر بورزد و از آن بازگردد؟

نکته ادبی: «کفران» در اینجا تضاد معناییِ زیبایی با «مومن» ایجاد کرده و به معنای نادیده گرفتن حقیقتِ عشق است.

هر ک ذوق بادهٔ عشق پریروئی چشد آرزوی جوی و خم و حور و غلمان کی کند

هر کس که طعم شرابِ عشقِ یک چهره‌زیبا را چشیده باشد، دیگر هیچ میلی به وعده‌های بهشتی مانند جوی‌های آب، خم‌های شراب و حوری و غلمان نخواهد داشت.

نکته ادبی: «پریرو» استعاره از محبوبِ زیباست که لذت‌های حسی و اخرویِ کلیشه‌ای را در نظر عاشق بی‌ارزش می‌کند.

ناصح ارمنع از چنین روئی کند بیهوده است هرکه دارد چشم با این، گوش با آن کی کند

اگر نصیحت‌گو بخواهد مرا از نگریستن به چنین چهره زیبایی بازدارد، بیهوده تلاش می‌کند؛ چرا که کسی که چشمانش با این محبوبِ زیبا مشغول است، گوشش بدهکارِ حرف‌های آن واعظ نخواهد بود.

نکته ادبی: تضاد میان «چشم» به عنوان ابزارِ شهود و «گوش» به عنوان ابزار شنیدن نصایح، تقابلِ میان عشق و عقل را نشان می‌دهد.

حرف خوبان ترک کن چون زاهدی بینی تو فیض مرد زیرک نزد آنان ذکر اینان کی کند

ای فیض! وقتی زاهدی را می‌بینی، از صحبت درباره خوبان و زیبارویان صرف‌نظر کن؛ زیرا انسان زیرک و دانا، در حضور چنین افرادی که با این مفاهیم بیگانه‌اند، سخنی از آن‌ها بر زبان نمی‌آورد.

نکته ادبی: «فیض» تخلص شاعر است و «ذکر اینان» کنایه از یاد کردنِ زیبارویان در محفلِ مخالفانِ عشق است.

آرایه‌های ادبی

استفهام انکاری کی کند

در تمام ابیات برای تأکید بر محال بودنِ امری (نفی مطلق) به کار رفته است.

تضاد عاقل/عاشق و مومن/کفران

برای برجسته کردن تقابلِ میان خردمندانِ خشک‌مغز و پیروانِ آیینِ عشق.

استعاره بادهٔ عشق

عشق به شراب تشبیه شده که مستی و بی‌خودی می‌آورد.

تلمیح جوی و خم و حور و غلمان

اشاره به وعده‌های بهشتی در متون دینی که عاشق آن را در برابر لذتِ دیدارِ معشوق ناچیز می‌شمارد.