دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۳۴۹

فیض کاشانی
ای خنک آن نیستی کو دعوی هستی کند با کمال عجز اظهار زبردستی کند
چون در آید از ره معنی بر اوج معرفت در حضیض جهل معنی افتد و پستی کند
هستی آن دارد که هستی بخش هر هستیست او غیر او را کی رسد کو دعوی هستی کند
نیست هستی در حقیقت جز خدای فرد را مستش ار دعوی کند هستی ز سر مستی کند
آن زیر دستست کو قوت نهد در دستها آنکه زور از خود ندارد چون زبردستی کند
رفعت آن دارد که جز او جمله در فرمان اوست هرکه فرمان بر بود ناچار او پستی کند
جاهلست آنمست غفلت کو کند دعوی هوش دعوی هوش آن کند کز عشق او مستی کند
آن نفس هشیار میگردم که گردم هست او مست حق در یکنفس هشیاری و مستی کند
مست مست حق بود هشیار هشیار خدا غیر این دو گر کند دعوی بد مستی کند
می روم با پای دل تا دست در زلفش زنم این دل من بهر من پایی کند دستی کند
غیر زلف دلبران کس دیده چیزی را که آن مو بمو و تا بتا با دانگی سستی کند
در کف فیض آید ار آن مایهٔ هر عقل و هوش از نشاط و خرمی ناخورده می مستی کند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر بر محور مفهوم عمیق وحدت وجود و نفی منیت انسانی سروده شده است. شاعر با زبانی کنایی، هستی حقیقی را منحصر به ذات حضرت حق می‌داند و هرگونه ادعای استقلال و قدرت از جانب موجودات را ناشی از جهل و مستی غفلت می‌شمارد.

در نگاه شاعر، کمال انسان در اقرار به نیستی در برابر هستی مطلق است. او معتقد است که بیداری حقیقی و هوشیاری والا، تنها در گرو فنا شدن در محبوب و رهایی از بندهای خودخواهی حاصل می‌شود؛ چنان که عاشق مست حق، در عین مستی، به والاترین درجه بیداری می‌رسد.

معنای روان

ای خنک آن نیستی کو دعوی هستی کند با کمال عجز اظهار زبردستی کند

چه خوش و شایسته است کسی که به نیستیِ خود در برابر خدا اعتراف کند، اما در عین حال با تکیه بر قدرت الهی، آثار بزرگی و توانمندی از خود نشان دهد.

نکته ادبی: واژه خنک در اینجا به معنای «خوشا» و «چه شایسته» به کار رفته است.

چون در آید از ره معنی بر اوج معرفت در حضیض جهل معنی افتد و پستی کند

هرگاه کسی از مسیر حقیقت به والاترین درجات شناخت دست یابد، در می‌یابد که هرگونه ادعای قدرت و خودبرتربینی، در واقع سقوط به دره نادانی و پستی است.

نکته ادبی: حضیض به معنای پایین و مقابل اوج است.

هستی آن دارد که هستی بخش هر هستیست او غیر او را کی رسد کو دعوی هستی کند

هستی حقیقی تنها برازنده کسی است که آفریننده تمام موجودات است؛ پس چگونه ممکن است غیر از او، کسی بتواند ادعای هستی و استقلال کند؟

نکته ادبی: هستی‌بخش استعاره از خداوند است.

نیست هستی در حقیقت جز خدای فرد را مستش ار دعوی کند هستی ز سر مستی کند

در حقیقت، وجود مستقل تنها از آنِ خداوند یگانه است. اگر کسی (موجودی غیر از خدا) ادعای هستی کند، این ادعا تنها از سر بی‌خردی و مستی ناشی می‌شود.

نکته ادبی: مست به معنای کسی است که از حقیقت غافل مانده.

آن زیر دستست کو قوت نهد در دستها آنکه زور از خود ندارد چون زبردستی کند

کسی که قدرت را در دست‌ و توان‌ِ دیگران می‌بیند، در واقع زیردست و ناتوان است. کسی که زور و قدرتی از خود ندارد، چگونه می‌تواند ادعای بزرگی و زبردستی کند؟

نکته ادبی: اشاره به نفی قدرت ذاتی انسان.

رفعت آن دارد که جز او جمله در فرمان اوست هرکه فرمان بر بود ناچار او پستی کند

رفعت و جایگاه بلند تنها برای کسی است که همه چیز در فرمان اوست؛ هر کسی که مطیع فرمان او باشد، ناچار باید فروتنی و پستی را بپذیرد.

نکته ادبی: پستی در اینجا به معنای تواضع و خاکساری در برابر معبود است.

جاهلست آنمست غفلت کو کند دعوی هوش دعوی هوش آن کند کز عشق او مستی کند

آن کس که از غفلت مست شده و ادعای دانایی دارد، نادان است. ادعای هوشیاری و آگاهی واقعی، تنها شایسته کسی است که از عشق حق، مست شده باشد.

نکته ادبی: ایهام در واژه مستی (مستی غفلت در برابر مستی عشق).

آن نفس هشیار میگردم که گردم هست او مست حق در یکنفس هشیاری و مستی کند

من زمانی به هوشیاری واقعی می‌رسم که در هستی او محو شوم. عاشقِ مستِ حق، در همان حال که مست است، بیدار و هشیار نیز هست.

نکته ادبی: تضاد میان مستی و هشیاری در سلوک عرفانی.

مست مست حق بود هشیار هشیار خدا غیر این دو گر کند دعوی بد مستی کند

مستِ واقعی، کسی است که از حق مست شده باشد و هشیار واقعی، کسی است که بنده خدا باشد. غیر از این دو حالت، هر ادعایی نشانه بی‌خردی و مستیِ بیهوده است.

نکته ادبی: تاکید بر دوگانه مقبول در عرفان.

می روم با پای دل تا دست در زلفش زنم این دل من بهر من پایی کند دستی کند

با اراده قلبی به سوی او می‌روم تا به زلفش دست پیدا کنم؛ گویی دل من، پا و دستِ من شده است تا مرا به محبوب برساند.

نکته ادبی: زلف استعاره از پیچیدگی‌های جمال و صفات الهی است.

غیر زلف دلبران کس دیده چیزی را که آن مو بمو و تا بتا با دانگی سستی کند

چه کسی جز خدا چیزی دیده است که آن‌قدر ظریف و پیچیده باشد (زلف دلبر) که مو به مو و تار به تار، سستی و لطافت از آن ببارد؟

نکته ادبی: زلف در عرفان نماد جلوه‌های جمال الهی است.

در کف فیض آید ار آن مایهٔ هر عقل و هوش از نشاط و خرمی ناخورده می مستی کند

اگر آن حقیقتِ والای عقل و هوش در چنگالِ بخشش الهی بیفتد، انسان از شدت خرمی و نشاط، بدون نوشیدن شراب، به حال مستی می‌رسد.

نکته ادبی: کف فیض استعاره از بخشش الهی است.

آرایه‌های ادبی

تضاد و پارادوکس هشیاری و مستی

شاعر میان مستی (غفلت یا عشق) و هشیاری (آگاهی) پیوندی ناگسستنی برقرار کرده است که در نگاه عرفانی، یکی عین دیگری است.

استعاره زلف دلبران

زلف به عنوان نمادی از پیچیدگی‌ها، جمال و اسرار الهی به کار رفته است.

ایهام مستی

مستی در این ابیات دو معنا دارد: یکی مستیِ ناشی از غفلت و جهل، و دیگری مستیِ ناشی از عشق و عرفان.