دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۳۴۶

فیض کاشانی
هر که حرفی ز کتاب دل ما گوش کند هر چه از هر که شنیده است فراموش کند
تا ابد از دو جهان بیخبر افتد مدهوش هر که یک جرعه می از ساغر ما نوش کند
لذت مستی بی باده ما هر که چشید کی دگر یاد شراب و هوس هوش کند
هر که دید است رخ او ندهد گوش به پند چشم خود وقف بر آن زلف و بناگوش کند
افسدوهاست شه عشق که در قریهٔ دل هرچه یابد همه را بیخود و مدهوش کند
ز آسمان بهر نثارش طبق نور آید سینهٔ خویش بر اسرار چو سرپوش کند
پخت دل ز آتش سودای غم بیهوده فیض مگذار که این دیک دگر جوش کند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بر قدرت بی‌کران عشق الهی و عرفانی تأکید دارند که با ورود به حریم دل، تمام دانش‌های اکتسابی و تعلقات دنیوی را به فراموشی می‌سپارد. شاعر در فضایی سرشار از شور و شیدایی، خواننده را به رهایی از بند عقلِ جزئی و پناه بردن به مستیِ عشقِ حقیقی دعوت می‌کند.

در این غزل، تصویرسازی‌های شاعرانه حول محور دگرگونی درونی عاشق می‌چرخد؛ گویی دل، سرزمینی است که با ورود پادشاه عشق، از هرچه غیر اوست تهی می‌شود و تنها به اسرار الهی آراسته می‌گردد.

معنای روان

هر که حرفی ز کتاب دل ما گوش کند هر چه از هر که شنیده است فراموش کند

کسی که به حکمتِ نهفته در دلِ ما گوش فرا دهد، تمام آنچه را که از دیگران آموخته و شنیده است، یکسره به دست فراموشی می‌سپارد.

نکته ادبی: واژه حرف در اینجا کنایه از سخن حق و کلام معنوی است.

تا ابد از دو جهان بیخبر افتد مدهوش هر که یک جرعه می از ساغر ما نوش کند

کسی که جرعه‌ای از شرابِ معرفت و عشقِ ما بنوشد، چنان در حیرت و مستی غرق می‌شود که تا ابد از قیدِ تعلقاتِ این جهان و آن جهان آزاد و بی‌خبر می‌گردد.

نکته ادبی: ساغر استعاره از ظرفِ تجلیات عرفانی است.

لذت مستی بی باده ما هر که چشید کی دگر یاد شراب و هوس هوش کند

هر کس که لذتِ بی‌کرانِ مستیِ معنوی (مستیِ بدونِ شرابِ انگوری) را چشیده باشد، دیگر چگونه ممکن است به سراغِ لذت‌های ناپایدارِ دنیوی یا وسوسه‌های عقلانی برود؟

نکته ادبی: هوش در اینجا به معنای عقل و خردِ دنیوی در برابرِ شورِ عشق است.

هر که دید است رخ او ندهد گوش به پند چشم خود وقف بر آن زلف و بناگوش کند

کسی که جمالِ زیبایِ معشوق را دیده باشد، دیگر نصیحتِ واعظان را نمی‌شنود و تمامِ وجود و نگاهش را وقفِ تماشایِ زلف و چهره‌یِ دلفریبِ او می‌کند.

نکته ادبی: بناگوش استعاره از گوشه صورت و زیبایی‌های ظاهری معشوق است.

افسدوهاست شه عشق که در قریهٔ دل هرچه یابد همه را بیخود و مدهوش کند

پادشاهِ عشق چنان در قریه‌یِ دلِ عاشق نفوذ می‌کند که هرچه در آنجا بیابد (اعم از عقل و تعلقات)، همگی را از خود بی‌خود و شیدا می‌سازد.

نکته ادبی: قریه دل در اینجا استعاره‌ای از وجودِ انسانی است که عشق در آن حکمرانی می‌کند.

ز آسمان بهر نثارش طبق نور آید سینهٔ خویش بر اسرار چو سرپوش کند

از آسمان برایِ ستایشِ این عشق، طبق‌هایی از نور نازل می‌شود و سینه‌یِ عاشق همچون پوششی محافظ، این اسرارِ الهی را در خود پنهان و حفظ می‌کند.

نکته ادبی: سرپوش استعاره از ظرفیتِ عاشق برای دربرگرفتنِ اسرارِ نهانی است.

پخت دل ز آتش سودای غم بیهوده فیض مگذار که این دیک دگر جوش کند

دلِ من از آتشِ غم‌هایِ بیهوده و سوداهایِ واهیِ دنیا به ستوه آمده و پخته شده است؛ ای فیض! دیگر دست از این سخنان بردار که این دیگِ پرشورِ جان بیش از این طاقتِ جوشیدن ندارد.

نکته ادبی: فیض تخلص شاعر است و دیگ جوش استعاره‌ای از التهاب و شورِ درونی است.

آرایه‌های ادبی

استعاره ساغر ما

اشاره به شراب عرفانی و جامِ تجلیات الهی.

استعاره قریه دل

تشبیه دل به سرزمینی آباد که مورد هجوم پادشاه عشق قرار گرفته است.

استعاره دیک جوش

تشبیه قلب عاشق به دیگِ در حال جوش، کنایه از بی‌تابی و التهاب درونی.

مبالغه تا ابد از دو جهان بیخبر

اغراق در شدتِ مستی و بیخودیِ عاشق از عالم هستی.