دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۳۴۵

فیض کاشانی
شوخ آهو چشم من چون روی در صحرا کند بهر صید از تیر مژگان رخنه در دلها کند
تیر آن ابرو کمان هرگز نمی گردد خطا هر کرا گردد دچار اندر دل او جا کند
افکند تیری ز مژگان جانب نظارگان تا برای عشق خود در هر دلی جا وا کند
تا نبگریزد شکار از دام او، چون صید کرد هر دلی را حلقهٔ از زلف خود بر پا کند
عکس صیادان که صید خویش را از پی روند صیدش از پی میرود تا شایدش پروا کند
عشق چون در دل کند جا پادشاه دل شود چون غلامان عقل را در پیش خود برپا کند
هر چه خواهد میکند در کشور دل شاه عشق عقل را کو زهرهٔ تا حجتی القا کند
عشق صیادست و دلهای خلایق صید او عقلهای ما اسیرش تا چها با ما کند
عشق معشوقست و معشوقست عشق ای عاشقان کو کسی تا این سخن در خاطر او جا کند
فیض بس کن زین سخنها ترسم ارشوری کنی شعر خامت در میان پختگان رسوا کند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر در قالب غزلی شورانگیز به توصیف چیرگی و اقتدار عشق بر جان و خرد آدمی می‌پردازد و آن را چون صیادی بی‌بدیل تصویر می‌کند که تمام هستی عاشق را به بند می‌کشد. شاعر در فضایی عرفانی و عاشقانه، تقابل همیشگی میان عقل مصلحت‌اندیش و عشقِ خانمان‌سوز را به نمایش می‌گذارد.

در نهایت، شاعر با لحنی فروتنانه به خود هشدار می‌دهد که درک این مراتب والایِ یگانگی معشوق و عشق، از عهده‌یِ هر کس برنمی‌آید و سخن گفتن از آن نزدِ اهلِ کمال، نیازمندِ پختگی است تا از رسواییِ کلامِ خام جلوگیری شود.

معنای روان

شوخ آهو چشم من چون روی در صحرا کند بهر صید از تیر مژگان رخنه در دلها کند

محبوبِ زیباروی من که چشمانش چون آهوی دشت و صحرا گیراست، وقتی به میدان می‌آید، با تیرِ مژگانش راهی به درون دل‌های مردم باز می‌کند و آن‌ها را شکار می‌کند.

تیر آن ابرو کمان هرگز نمی گردد خطا هر کرا گردد دچار اندر دل او جا کند

تیرِ نگاهِ آن یار که ابروانی کمان‌مانند دارد، هرگز به خطا نمی‌رود و هر کسی که هدفِ این نگاه قرار گیرد، عشقِ او در دلش جای می‌گیرد.

افکند تیری ز مژگان جانب نظارگان تا برای عشق خود در هر دلی جا وا کند

او تیری از مژگانش به سوی تماشاگران پرتاب می‌کند تا بدین وسیله در دل‌های آنان برای عشقِ خود فضایی بگشاید.

تا نبگریزد شکار از دام او، چون صید کرد هر دلی را حلقهٔ از زلف خود بر پا کند

همین که شکار را به چنگ آورد، برای آنکه از دامِ او نگریزد، دست و پایِ دلش را با حلقه‌ی زلفِ خود می‌بندد.

عکس صیادان که صید خویش را از پی روند صیدش از پی میرود تا شایدش پروا کند

برخلافِ رسمِ معمول که صیادان به دنبال شکار می‌روند، در اینجا شکار (عاشق) به دنبال صیاد (محبوب) می‌دود تا شاید محبوبی توجهی به او بکند.

عشق چون در دل کند جا پادشاه دل شود چون غلامان عقل را در پیش خود برپا کند

وقتی عشق در دل جای گرفت، حاکمِ مطلقِ دل می‌شود و عقل را که تا پیش از آن مدعی بود، به بندِ بردگی می‌کشد و در برابرِ خود به خاک‌ساری وامی‌دارد.

هر چه خواهد میکند در کشور دل شاه عشق عقل را کو زهرهٔ تا حجتی القا کند

عشق، به عنوان پادشاهِ کشورِ دل، هر کاری بخواهد می‌کند و عقلِ بیچاره آن‌قدر جرئت و توان ندارد که بتواند در برابرِ فرمانِ او دلیلی بیاورد یا چون و چرایی کند.

عشق صیادست و دلهای خلایق صید او عقلهای ما اسیرش تا چها با ما کند

عشق صیاد است و دل‌های مردم شکارِ او هستند؛ عقل‌های ما چنان اسیرِ عشق‌اند که معلوم نیست عشق با ما چه خواهد کرد.

عشق معشوقست و معشوقست عشق ای عاشقان کو کسی تا این سخن در خاطر او جا کند

ای عاشقان! حقیقت این است که عشق همان معشوق است و معشوق همان عشق؛ چه کسی پیدا می‌شود که بتواند این حقیقتِ عمیق را در خاطرِ خود جای دهد؟

فیض بس کن زین سخنها ترسم ارشوری کنی شعر خامت در میان پختگان رسوا کند

ای فیض! دیگر از این سخنان دست بردار که می‌ترسم با این حرف‌های تند و تیز، آشوبی به پا کنی و شعرهای پخته‌نشده و خامت تو را نزدِ اهلِ کمال و معرفت رسوا کند.

آرایه‌های ادبی

تشبیه آهو چشم

تشبیه چشمانِ محبوب به چشمانِ آهو برای بیان زیبایی و گیرایی آن.

استعاره مکنیه تیر مژگان

مژگانِ محبوب به تیر تشبیه شده است که قلب‌ها را هدف می‌گیرد.

پارادوکس (متناقض‌نما) صیدش از پی می‌رود

اینکه شکار به دنبال شکارچی برود، وارونگیِ منطقِ شکار است که نشان از شدتِ شیفتگی عاشق دارد.

تشخیص (شخصیت‌بخشی) عقل را چون غلامان... برپا کند

عقل به انسانی مسلوب‌الاختیار و غلامِ عشق تشبیه شده است.

ایهام و تلمیح کشور دل

دل به سرزمینی تشبیه شده که حاکم (عشق) در آن حکمرانی می‌کند.