دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۳۴۱

فیض کاشانی
صد جلوه کنی هر دم و دیدن نگذارند گل گل شکفد زان رخ و چیدن نگذارند
در باغ جمالت گل و ریحان فراوان یک مردم چشمی بچریدن نگذارند
در آرزوی آب حیات از لب لعلت لب تشنه بمردیم و مکیدن نگذارند
عشاق جگر سوخته داغ غمت را در حسن و جمالت نگریدن نگذارند
پرواز کند طایر جان سوی جنابت در آرزوی وصل و رسیدن نگذارند
بیهوده پر و بال معارف چه گشائیم در ساحت عزتو پریدن نگذارند
قرب تو و حرمان مرا تشنه لبی گفت نزدیک لب آرند و چشیدن نگذارند
در سر سویدای دل و رخ ننمایند در مردمک دیده دویدن نگذارند
تو در نظر و فیض ز دیدار تو محروم غرق می وصلیم و چشیدن نگذارند