دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۳۴۱

فیض کاشانی
صد جلوه کنی هر دم و دیدن نگذارند گل گل شکفد زان رخ و چیدن نگذارند
در باغ جمالت گل و ریحان فراوان یک مردم چشمی بچریدن نگذارند
در آرزوی آب حیات از لب لعلت لب تشنه بمردیم و مکیدن نگذارند
عشاق جگر سوخته داغ غمت را در حسن و جمالت نگریدن نگذارند
پرواز کند طایر جان سوی جنابت در آرزوی وصل و رسیدن نگذارند
بیهوده پر و بال معارف چه گشائیم در ساحت عزتو پریدن نگذارند
قرب تو و حرمان مرا تشنه لبی گفت نزدیک لب آرند و چشیدن نگذارند
در سر سویدای دل و رخ ننمایند در مردمک دیده دویدن نگذارند
تو در نظر و فیض ز دیدار تو محروم غرق می وصلیم و چشیدن نگذارند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تصویرگرِ عمیقِ حسرت و تضادِ همیشگی در عشق است؛ تضادی میانِ نزدیکیِ ظاهری به محبوب و دوریِ باطنی از وصال. شاعر از وضعیتی می‌گوید که در آن، زیباییِ یار چون گلستانی پربار در برابر دیدگانِ عاشق قرار دارد، اما دستِ نیازِ عاشق از رسیدن به این فیض، کوتاه مانده است.

مضمونِ محوری، استیصالِ جانِ مشتاقی است که در جوارِ حضرتِ محبوب قرار دارد، اما گویی حجاب‌هایِ نادیدنی، مانع از چشیدنِ شهدِ وصال یا تماشایِ بی‌واسطه‌یِ جمالِ او می‌شوند. این شعر، توصیفِ دقیقِ همان حالتی است که عاشق در عینِ سیراب بودن از خیالِ یار، در عطشِ دیدارِ حقیقی می‌سوزد و این دوگانگی، اوجِ هنرنماییِ شاعر در بیانِ آلامِ درونی است.

معنای روان

صد جلوه کنی هر دم و دیدن نگذارند گل گل شکفد زان رخ و چیدن نگذارند

هر لحظه صد بار جلوه‌گری می‌کنی و خود را به نمایش می‌گذاری، اما اجازه‌یِ تماشایِ دقیق را به ما نمی‌دهی؛ چنان گل‌هایی از رُخسارت شکوفا می‌شود که گویی اجازه‌یِ چیدنِ آن را به هیچ‌کس نمی‌دهند.

نکته ادبی: جلوه در اینجا به معنای نمایشِ زیبایی و ظهورِ معشوق است.

در باغ جمالت گل و ریحان فراوان یک مردم چشمی بچریدن نگذارند

در گلستانِ چهره‌یِ زیبایِ تو، گل و ریحان بسیار است، اما دریغ که نمی‌گذارند هیچ چشمی (کسی) به تماشایِ این همه زیبایی بپردازد و از آن بهره‌ای ببرد.

نکته ادبی: مردم چشم به معنای مردمک چشم است که در اینجا کنایه از انسانِ بینا و ناظر است.

در آرزوی آب حیات از لب لعلت لب تشنه بمردیم و مکیدن نگذارند

به امیدِ رسیدن به آبِ حیات از لبانِ سرخِ تو، تشنه‌کام از دنیا رفتیم، اما نه تنها به وصال نرسیدیم، بلکه اجازه‌یِ چشیدن و مکیدنِ آن شهد را نیز ندادند.

نکته ادبی: لب لعل کنایه از لبِ سرخ و حیات‌بخش معشوق است.

عشاق جگر سوخته داغ غمت را در حسن و جمالت نگریدن نگذارند

عاشقانِ دلسوخته‌ای که داغِ دوریِ تو را بر دل دارند، اجازه نمی‌یابند که حتی به تماشایِ چهره‌یِ نیکو و جمالِ تو بنشینند.

نکته ادبی: جگر سوخته کنایه از دردِ شدید و اشتیاقِ سوزانِ عاشق است.

پرواز کند طایر جان سوی جنابت در آرزوی وصل و رسیدن نگذارند

مرغِ جانِ عاشق به سویِ درگاهِ تو پرواز می‌کند، اما افسوس که مانع می‌شوند و اجازه نمی‌دهند به آرزویِ وصلِ تو برسد و در کنارِ تو آرام گیرد.

نکته ادبی: طایر جان استعاره‌ای از روح و جانِ عاشق است که به سوی معشوق پرواز می‌کند.

بیهوده پر و بال معارف چه گشائیم در ساحت عزتو پریدن نگذارند

بیهوده بال و پرِ دانش و آگاهیِ خود را باز می‌کنیم، زیرا در ساحتِ مقدسِ تو، اجازه‌یِ پرواز و اوج گرفتن به هیچ‌کس داده نمی‌شود.

نکته ادبی: معارف به معنای دانش‌ها و عرفان است که در برابرِ شکوهِ معشوق ناچیز است.

قرب تو و حرمان مرا تشنه لبی گفت نزدیک لب آرند و چشیدن نگذارند

نزدیکیِ تو و محرومیتِ من، عطشم را بیشتر کرد؛ حکایتِ من حکایتِ کسی است که شراب را تا نزدیکِ لب می‌آورند اما اجازه‌یِ چشیدن نمی‌دهند.

نکته ادبی: حرمان به معنای محرومیت و ناامیدی است.

در سر سویدای دل و رخ ننمایند در مردمک دیده دویدن نگذارند

در مرکزِ سیاه و پنهانِ دل خود را نشان نمی‌دهند و در مردمکِ چشم نیز اجازه‌یِ دویدن و پدیدار شدن نمی‌دهند.

نکته ادبی: سویدا نقطه سیاه و پنهانِ قلب است که جایگاهِ عشق دانسته می‌شود.

تو در نظر و فیض ز دیدار تو محروم غرق می وصلیم و چشیدن نگذارند

تو در برابرِ چشمانِ منی اما از فیضِ دیدارت محرومم؛ گویی در دریایِ وصال غرق شده‌ام اما اجازه‌یِ چشیدنِ آن را ندارم.

نکته ادبی: فیض در اینجا به معنای بهره‌مندیِ روحانی از جمالِ معشوق است.

آرایه‌های ادبی

استعاره باغ جمال

چهره‌ی معشوق به باغی تشبیه شده که گل‌های زیبایی در آن روییده است.

تناقض (پارادوکس) قرب تو و حرمان مرا

نزدیکیِ شدید به محبوب و در عین حال محروم بودن از وصال، تضادی است که حسرتِ عاشق را تشدید می‌کند.

تشبیه طایر جان

جانِ عاشق به پرنده‌ای تشبیه شده که قصدِ پرواز به سویِ کمال و وصال دارد.