دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۳۳۴

فیض کاشانی
قومی بمنتهای ولایت رسیده اند از دست دوست جام محبت چشیده اند
از تیغ قهر زندگی جان گرفته اند وز جام لطف باده بیغش چشیده اند
هرچند گشته اند سرا پای صنع را غیر از جمال صانع بیچون ندیده اند
طوبی لهم که سر بره او فکنده اند بشری لهم که از دو جهان پا کشیده اند
قومی دگر ز دوست ندارند بهرهٔ جز آنکه حا و بای محبت شنیده اند
افتاده اند در سفر ظلمت فراق شادند از آنکه لذت دنیا چشیده اند
پا زهر لطفشان نکند دفع زهر قهر لیک از می غرور سروری خریده اند
در منتهی رخوت و در منتهای جهل دارند این گمان که به دانش رسیده اند
جز شکوه نیست بر لبشان جز بدل سخط غیر از امل ز عمر نصیبی ندیده اند
با این همه بدنیی دون بسته اند دل آیا در این عجوزه چه شوها که دیده اند
صد سال عمر اگر گذرد یا هزار سال این قوم خام را که همان نا رسیده اند
زانقوم نیست فیض و ازین قوم نیز نیست او را مگر برای سخن آفریده اند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه شعری بر تقابل دو گروه از انسان‌ها تمرکز دارد: یکی عارفان و وارستگانی که از گذرگاه‌های دشوار سلوک عبور کرده و به سرچشمه حقیقت و عشق الهی دست یافته‌اند، و دیگری، غافلان و دنیاپرستانی که در بندِ توهمات خویش گرفتارند.

گروه نخست با دیدگانِ جان به جهان نگریسته و در هر ذره از هستی، جلوه‌ای از جمال خداوند را می‌بینند، در حالی که گروه دوم، با آنکه در ظلماتِ نادانی و خودبینی غوطه‌ورند، گمان می‌برند که به مرتبه‌ای از معرفت رسیده‌اند. شاعر با زبانی نقادانه، بیهودگیِ دلبستگی به دنیا و غرورِ ناشی از جهل را به تصویر می‌کشد.

معنای روان

قومی بمنتهای ولایت رسیده اند از دست دوست جام محبت چشیده اند

گروهی از عارفان به نهایتِ کمال و حقیقت دست یافته‌اند و از وجودِ دوست (خداوند)، جامِ عشق و محبت را نوشیده‌اند.

نکته ادبی: منتهای ولایت به معنای پایان مسیر سلوک و کمالِ عرفانی است.

از تیغ قهر زندگی جان گرفته اند وز جام لطف باده بیغش چشیده اند

آنان از شمشیرِ امتحان و سختی‌های الهی، به زندگی حقیقی رسیده‌اند و از جامِ فضل و لطفِ الهی، شرابِ ناب و خالصی نوشیده‌اند.

نکته ادبی: باده بیغش استعاره از معرفتِ خالص و بی‌آلایش است.

هرچند گشته اند سرا پای صنع را غیر از جمال صانع بیچون ندیده اند

آنان هرچند تمامِ آفرینش را تماشا کرده‌اند، اما در پسِ این ظواهر، چیزی جز زیبایی و هنرِ خداوندِ یکتا ندیده‌اند.

نکته ادبی: صنع به معنای آفرینش و بیچون صفتی برای خداوند است که از ادراکِ بشری فراتر است.

طوبی لهم که سر بره او فکنده اند بشری لهم که از دو جهان پا کشیده اند

خوشا به حالشان که سر تسلیم در برابر راهِ او فرود آورده‌اند و مبارک باد بر آنان که از تعلقاتِ هر دو جهان دل بریده‌اند.

نکته ادبی: طوبی و بشری عباراتی عربی برای تحسین و مژده دادن هستند.

قومی دگر ز دوست ندارند بهرهٔ جز آنکه حا و بای محبت شنیده اند

گروهی دیگر از دوست (خداوند) هیچ بهره‌ای ندارند و تنها نامِ عشق را شنیده‌اند و از حقیقتِ آن بی‌خبرند.

نکته ادبی: اشاره به حا و بای محبت (ح و ب) که حروفِ تشکیل‌دهنده واژه حب یا محبت است.

افتاده اند در سفر ظلمت فراق شادند از آنکه لذت دنیا چشیده اند

آنان در تاریکیِ جدایی از حق گرفتار شده‌اند اما به خاطرِ لذت‌های ناچیزِ دنیوی که چشیده‌اند، خوشحال و سرگرم‌اند.

نکته ادبی: ظلمت فراق استعاره از دوری از معنویت است.

پا زهر لطفشان نکند دفع زهر قهر لیک از می غرور سروری خریده اند

لطفِ ظاهریِ الهی نمی‌تواند زهرِ سختی‌های ناشی از قهرِ او را از بین ببرد، با این حال آنان به سرمستیِ ناشی از غرور و جایگاهِ پوشالی خود دلخوش کرده‌اند.

نکته ادبی: تضاد میان زهر قهر و لطف استعاره‌ای از گرفتاری‌های آدمی است.

در منتهی رخوت و در منتهای جهل دارند این گمان که به دانش رسیده اند

آنان در اوجِ سستی و نادانی به سر می‌برند اما تصور می‌کنند که به دانش و کمال رسیده‌اند.

نکته ادبی: رخوت در اینجا به معنای سستیِ اراده و تنبلیِ معنوی است.

جز شکوه نیست بر لبشان جز بدل سخط غیر از امل ز عمر نصیبی ندیده اند

بر لبشان جز شکایت و نارضایتی نیست و از عمرِ خود چیزی جز آرزوهای طولانی و پوچ بهره‌ای نبرده‌اند.

نکته ادبی: سخط به معنای خشم و نارضایتی است.

با این همه بدنیی دون بسته اند دل آیا در این عجوزه چه شوها که دیده اند

با این‌همه، دل به این دنیای فریبنده بسته‌اند؛ باید پرسید که در این پیرزنِ دلفریب، چه زیبایی‌ها و لذت‌هایی دیده‌اند؟

نکته ادبی: عجوزه کنایه از دنیاست که در ادبیات فارسی به پیرزنی مکار تشبیه می‌شود.

صد سال عمر اگر گذرد یا هزار سال این قوم خام را که همان نا رسیده اند

حتی اگر صد یا هزار سال هم عمر کنند، این گروهِ نادان همچنان ناپخته و دور از حقیقت باقی می‌مانند.

نکته ادبی: قوم خام استعاره از کسانی است که به کمال نرسیده‌اند.

زانقوم نیست فیض و ازین قوم نیز نیست او را مگر برای سخن آفریده اند

نه از این گروه فیض و بهره‌ای به دیگران می‌رسد و نه از آن گروه؛ گویی خداوند فقط برای سخن گفتن و هیاهو آنان را آفریده است.

نکته ادبی: اشاره به بی‌فایده بودنِ زندگیِ بی‌حاصل.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) قهر و لطف

تقابل میان سختی‌های امتحان و مهربانی‌های الهی برای نشان دادن دو سوی سکه هستی.

استعاره عجوزه

استعاره از دنیا که علیرغم پیر و مکار بودن، انسان‌های غافل را می‌فریبد.

کنایه حا و بای محبت

کنایه از اکتفا کردن به ظاهرِ کلمات و تئوری‌ها بدون درکِ عمق و حقیقتِ عشق.

تناقض (پارادوکس) از تیغ قهر زندگی جان گرفته اند

رسیدن به حیاتِ جاویدان از دلِ سختی‌ها و بلاها.