دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۳۲۹

فیض کاشانی
دست از دلم بدار که تابم دگر نماند از بس سرشک ریختم آبم دگر نماند
تا چند و چند با دل خونین کنم عتاب گشتم خجل ز خویش عتابم دگر نماند
ای یار غمگسار دگر حال دل مپرس بستم زبان ز حرف جوابم دگر نماند
پندم دگر مده که نمانده است جای پند لب را به بند تاب خطابم دگر نماند
آسودگی نماند دگر در سرای تن بیزار گشتم از خود و خوابم دگر نماند
پایم فتاد از ره و دستم ز کار ماند پیری شتاب کرد و شتابم دگر نماند
دیریست درد میکشم از عیش روزگار در جام خوشدلی می نابم دگر نماند
در جست وجوی آب کرم بر و بحر را گشتم بسی بسر که سرابم دگر نماند
ای یار فیض برده ز باران صحبتم دامان بگش ز فیض سحابم دگر نماند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر بازتاب‌دهنده حالتی از فرسودگی عمیق، ناامیدی و خستگی مفرطِ روحی و جسمی است. شاعر در این قطعه، تصویر فردی را ترسیم می‌کند که تمامی منابع وجودی‌اش، از توان جسمانی گرفته تا امید و نیروی زندگی، در گذر زمان و رنج‌های مداوم به پایان رسیده است و اکنون تنها در پی سکوت و آرامشی است که دیگر یافت نمی‌شود.

فضا و اتمسفر حاکم بر این ابیات، سرشار از حسِ دریغ و پایان‌یافتگی است. شاعر دیگر نه در جستجوی پاسخ است و نه میل به گفتگو دارد؛ چرا که گویی زندگی، همچون سرابی که او عمری در پی‌اش دویده، تمام شده است. این ابیات، دردی‌نامه‌ای است از کسی که پیری و ناکامی‌ها، توانِ کلام و حرکت را از او ستانده و او را به مرحله‌ای از انزوا و تسلیم کشانده است.

معنای روان

دست از دلم بدار که تابم دگر نماند از بس سرشک ریختم آبم دگر نماند

دیگر از دلم دست بردار و مرا به حال خود رها کن، چرا که بیش از این توان و تاب تحمل ندارم. از بس گریه کردم و اشک ریختم، گویی تمام توان و شادابی وجودم به پایان رسیده و دیگر هیچ انرژی برای زندگی در من نمانده است.

نکته ادبی: استعاره از آب به معنای مایه حیات و سرزندگی است که در اثر گریه زیاد (سرشک) خشکیده است.

تا چند و چند با دل خونین کنم عتاب گشتم خجل ز خویش عتابم دگر نماند

تا کی و تا چه زمانی باید به خاطر این دلِ پر از خون و اندوه، خود را سرزنش کنم؟ دیگر از شدتِ سرزنشِ خود، شرمسار شده‌ام و دیگر حتی توانِ ملامت کردن نیز در وجودم باقی نمانده است.

نکته ادبی: تکرار واژه چند برای القای طولانی بودن زمان و خستگی مفرط به کار رفته است.

ای یار غمگسار دگر حال دل مپرس بستم زبان ز حرف جوابم دگر نماند

ای دوستِ غمخواری که در غم‌ها شریک بودی، دیگر از حال دلم نپرس؛ چرا که زبانم را بسته‌ام و دیگر توان و رمقی برای پاسخ دادن به پرسش‌های تو ندارم.

نکته ادبی: غمگسار ترکیبی از غم + گسار (گساردن به معنی زداینده) است و به معنای کسی است که غم را از بین می‌برد.

پندم دگر مده که نمانده است جای پند لب را به بند تاب خطابم دگر نماند

دیگر مرا نصیحت مکن، چون دیگر در وجودم جایی برای پذیرش پند باقی نمانده است. لب‌هایم را به نشانه سکوت بسته‌ام و دیگر توان و انگیزه‌ای برای گفتگو و مخاطب قرار دادن کسی ندارم.

نکته ادبی: لب به بند آوردن کنایه از سکوت مطلق و تسلیم در برابر سرنوشت است.

آسودگی نماند دگر در سرای تن بیزار گشتم از خود و خوابم دگر نماند

دیگر هیچ آرامشی در خانه جسمم باقی نمانده است؛ از خودم و وضعیتِ اکنون‌ام به تنگ آمده‌ام و دیگر حتی توانِ خوابیدن که پناهگاهِ خستگان است، ندارم.

نکته ادبی: سرای تن یک استعاره قدیمی و عرفانی است که جسم را همچون منزلی موقت برای روح در نظر می‌گیرد.

پایم فتاد از ره و دستم ز کار ماند پیری شتاب کرد و شتابم دگر نماند

پاهایم دیگر توان پیمودن راه را ندارند و دست‌هایم از کار افتاده‌اند. پیری به سرعت بر من تاخت و از پا درآمدم، به گونه‌ای که دیگر توانِ هیچ‌گونه شتاب و عجله‌ای در من نمانده است.

نکته ادبی: تضاد زیبایی میان شتابِ پیری (که سریع می‌آید) و ناتوانی شاعر از شتاب کردن شکل گرفته است.

دیریست درد میکشم از عیش روزگار در جام خوشدلی می نابم دگر نماند

مدت‌های طولانی است که از خوشی‌های این دنیا رنج می‌کشم و آسیب دیده‌ام؛ اکنون در جامِ دلم، دیگر هیچ باده‌ای از شادی و خوشدلی باقی نمانده است.

نکته ادبی: می ناب استعاره از شور، نشاط و خلوصِ لذت‌های زندگی است که تهی شده است.

در جست وجوی آب کرم بر و بحر را گشتم بسی بسر که سرابم دگر نماند

برای یافتنِ آبِ بخشش و مهربانی، زمین و دریا را جستجو کردم؛ آنقدر به دنبالش گشتم که دیگر حتی توانِ دیدنِ سراب را هم ندارم (یعنی حتی خیالاتِ امیدوارکننده هم از دست رفته‌اند).

نکته ادبی: آب کرم استعاره از فیض و خیرخواهی است که شاعر در جستجوی آن بوده و سراب نشان‌دهنده پوچی جستجو است.

ای یار فیض برده ز باران صحبتم دامان بگش ز فیض سحابم دگر نماند

ای دوستی که از بارانِ سخنان و هم‌نشینی من بهره بردی، اکنون دامنت را باز کن که دیگر بارانی از ابرِ وجودم نمی‌بارد و چیزی برای بخشیدن ندارم.

نکته ادبی: شاعر خود را به ابری تشبیه کرده که پیش‌تر باران‌زا بوده اما اکنون خشکیده است.

آرایه‌های ادبی

استعاره آبم نماند

اشاره به پایان یافتنِ مایه حیات و نیروی زندگی.

تشخیص پیری شتاب کرد

پیری به موجودی جاندار تشبیه شده که با سرعت به سمت شاعر یورش آورده است.

کنایه دست از دلم بدار

کنایه از رها کردن و دست کشیدن از اصرار بر چیزی.

تمثیل سرای تن

تمثیلِ جسم انسان به خانه‌ای که روح در آن مسکن دارد.

تضاد شتابِ پیری و ناتوانی شاعر

تقابل میان سرعتِ پیری و بی‌رمقیِ شاعر در حرکت.