دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۳۲۸

فیض کاشانی
زود از درم در آی که تابم دگر نماند می در پیاله کن که شرابم دگر نماند
تا با خودم حجاب خودم از خودم بگیر رفتم چو از میانه حجابم دگر نماند
عقلست پرده نظر اهل معرفت عقل از سرم چو رفت نقاب دگر نماند
دور از تو با خیال تو میداشتم خطاب دیدم چو آن جمال خطابم دگر نماند
چندی پی سراب بتان گام میزدم بنمودی آب و روی سرابم دگر نماند
تا بود در برم جگر از دیده می چکید در فرقتت گداخت سحابم دگر نماند
از دل زدود صیقل غم زنگ معصیت کردم حساب خویش حسابم دگر نماند
تا بسته ام امید به تبدیل سیئات گشتم همه ثواب عقابم دگر نماند
لوح معارف است ضمیر منیر من زان ذوق درس و شوق کتابم دگر نماند
طی شد زمان نماند مکان سعی فیض را ساعت رسید رنج شتابم دگر نماند
تا چند بار تن دهدم زحمت روان صد شکر حاجت خورو خوابم دگر نماند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، بیانگر سیر و سلوک عارفانه سالکی است که از وابستگی‌های دنیوی و منیتِ خویش فاصله گرفته و در پی وصال حق، تمامی حجاب‌ها را از میان برمی‌دارد. فضا، فضایِ رهایی از قیدوبندهای عقل جزئی و عادات جسمانی است؛ جایی که عاشق به مرحله‌ای از فنا رسیده که دیگر نه دردی از فراق دارد و نه دغدغه‌ای برای آینده، بلکه تنها در لحظه حضور، غرق در تماشای جمال یار است.

شاعر در این مسیرِ تحول، از مفاهیمی چون گذر از گناه و ثواب، تعالی از زمان و مکان و بی‌نیازی از اسباب ظاهری سخن می‌گوید. او با زبانی رمزآلود و عرفانی، نشان می‌دهد که چگونه پس از شست‌وشوی دل در چشمه‌ی غمِ عشق، وجود آدمی به آیینه‌ای صیقلی تبدیل می‌شود که دیگر نیازی به تعلیم و تعلم ظاهری ندارد و تمامیِ کشمکش‌های درونی به سکوت و آرامشی ابدی بدل گشته است.

معنای روان

زود از درم در آی که تابم دگر نماند می در پیاله کن که شرابم دگر نماند

به سرعت به دیدارم بیا که دیگر در پیکر من، تاب و توانی برای انتظار نمانده است. پیاله را از شراب عشق پر کن که دیگر در وجودم از شور و سرمستی چیزی باقی نمانده است.

نکته ادبی: می در اینجا استعاره از عشق و فیض الهی است که جانِ عاشق را سرشار می‌کند.

تا با خودم حجاب خودم از خودم بگیر رفتم چو از میانه حجابم دگر نماند

حجاب و پرده‌ی منیت را از میان من و خودت بردار؛ هنگامی که از خود (خویشتنِ خویش) رها شدم، دیگر هیچ حجابی میان ما فاصله نمی‌اندازد.

نکته ادبی: حجاب در اینجا اشاره به خودپرستی دارد که مانع دیدن حقیقت است.

عقلست پرده نظر اهل معرفت عقل از سرم چو رفت نقاب دگر نماند

عقل جزئی، پرده‌ای بر دیده اهل معرفت است؛ هنگامی که این عقل و محاسبات منطقی از سرم رفت، دیگر هیچ نقاب و مانعی برای دیدن حقیقت نماند.

نکته ادبی: عقل در متون عرفانی اغلب در برابر عشق قرار می‌گیرد و به عنوان مانع شهود شناخته می‌شود.

دور از تو با خیال تو میداشتم خطاب دیدم چو آن جمال خطابم دگر نماند

زمانی که از تو دور بودم، با خیال تو سخن می‌گفتم؛ اما وقتی جمال حقیقی تو را دیدم، دیگر نیازی به آن تصورات و سخن گفتن‌های خیالی نماند.

نکته ادبی: خطاب به معنای گفتگو و کلام است که در برابر رؤیت و مشاهده قرار گرفته.

چندی پی سراب بتان گام میزدم بنمودی آب و روی سرابم دگر نماند

مدتی در پی سرابِ بتان و زیبایی‌های دنیوی قدم برمی‌داشتم؛ تو حقیقت را (مانند آب) نشانم دادی و دیگر آن سراب و فریب برایم باقی نماند.

نکته ادبی: سراب در اینجا استعاره از لذت‌های ناپایدار و بتان نماد دلبستگی‌های مادی است.

تا بود در برم جگر از دیده می چکید در فرقتت گداخت سحابم دگر نماند

تا زمانی که جان در بدنم بود، از دیدگانم خون جگر می‌چکید؛ در هجران تو، آن ابرِ اشکِ من گداخت و دیگر چیزی (از رنج فراق) نماند.

نکته ادبی: سحاب (ابر) استعاره از چشمِ گریان است که در پی فراقِ یار، منشأ اشک بود.

از دل زدود صیقل غم زنگ معصیت کردم حساب خویش حسابم دگر نماند

غمِ عشق، زنگار گناه را از دل پاک کرد؛ به محاسبه اعمال خود پرداختم و دیگر حساب و کتابی (نگرانی از عواقب) برایم باقی نماند.

نکته ادبی: صیقل دادنِ دل در عرفان به معنای پاکسازی باطن از آلودگی‌های نفسانی است.

تا بسته ام امید به تبدیل سیئات گشتم همه ثواب عقابم دگر نماند

از وقتی به تبدیل سیئات به حسنات امید بستم، تمام وجودم سرشار از ثواب شد و دیگر ترس از مجازات (عقاب) برایم نماند.

نکته ادبی: اشاره به آیه قرآن کریم درباره تبدیل گناهان مؤمنان به نیکی‌ها توسط خداوند.

لوح معارف است ضمیر منیر من زان ذوق درس و شوق کتابم دگر نماند

جانِ روشن و ضمیر من به لوحِ معرفت تبدیل شده است؛ از بس که ذوقِ دریافتِ حقایق دارم، دیگر نیازی به خواندن کتاب‌های ظاهری ندارم.

نکته ادبی: لوح معارف نمادی از قلبِ پاک شده‌ای است که حقایق را بی واسطه دریافت می‌کند.

طی شد زمان نماند مکان سعی فیض را ساعت رسید رنج شتابم دگر نماند

زمان و مکانِ سعی و تلاش برای رسیدن به فیض سپری شد؛ آن لحظه‌ی موعود رسید و دیگر نیازی به شتاب و دوندگی برای من نماند.

نکته ادبی: نفی زمان و مکان نشان‌دهنده رسیدن به مقام فنا و حضور مطلق است.

تا چند بار تن دهدم زحمت روان صد شکر حاجت خورو خوابم دگر نماند

تا کی این بدنِ خاکی باید بارِ سنگینِ روحِ مرا به دوش بکشد؟ صد شکر که دیگر نیازی به خوردن و خوابیدن ندارم (از قید تن رها شدم).

نکته ادبی: اشاره به بی‌نیازیِ روحِ متعالی از مادیات و نیازهای جسمانی.

آرایه‌های ادبی

استعاره شراب

اشاره به عشق و فیض الهی که سالک را مست و بی‌خود می‌کند.

تناقض (پارادوکس) حجابِ خودم از خودم

اشاره به این حقیقت که خودِ انسان، بزرگترین مانعِ شناختِ خویش و خداوند است.

استعاره سحاب

تشبیه چشمِ گریان به ابر که منشأ ریزشِ اشک (باران) است.

کنایه زنگ معصیت

کنایه از آلودگی‌های روحی که قلب را تیره می‌کند و با غمِ عشق پاک می‌شود.