دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۳۱۸

فیض کاشانی
چو مهر دوست بر دل تافت این ویرانه روشن شد سراسر مشعلی شد دل تمام خانه روشن شد
کنون روز من از دل دل از مهرش روشنی دارد ز نور شبچراغ عشق این کاشانه روشن شد
شبی پروانهٔ جانم بگرد شمع او گردید ز عشق شمع آتش خو دل پروانه روشن شد
بجامم ریخت ساقی در سحر گه تا شدم بیدار شرابی کز صفای آن دل دیوانه روشن شد
کشیدم جام گردید از فروغ می روانم صاف صفا بیرون تراوید از رخم میخانه روشن شد
گذشتم بر در بتخانه دلهای سیه دیدم ز توحید آیتی خواندم بت و بتخانه روشن شد
حدیث فیض دلهای سپهرا میکند روشن دل زهاد را دیدم کزین افسانه روشن شد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر در ستایش تحول روحی و تأثیر شگفت‌انگیزِ نورِ حقیقت و محبت بر وجودِ آدمی سروده شده است. شاعر با استفاده از تمثیلاتِ کلاسیکِ عرفانی، فضایِ گذار از تیرگیِ غفلت به سوی روشناییِ معرفت را ترسیم می‌کند و نشان می‌دهد که چگونه قلبِ انسان، زمانی که از تعلقاتِ مادی رها شده و با عشقِ الهی پیوند می‌خورد، به کانونِ تجلیِ انوارِ غیبی بدل می‌شود.

درونمایه اصلی شعر، «روشنگریِ درونی» است؛ از ویرانه‌ای که با مهرِ دوست آباد می‌شود تا بتخانه‌ای که با آوایِ توحید به نورِ حقیقت مزین می‌گردد. شاعر با زبانی نمادین بیان می‌کند که این نور، نه تنها بر دلِ عارفان، بلکه بر قلوبِ زاهدان و حتی در میخانه‌هایِ سلوک نیز می‌تابد و تمامیِ هستی را در پرتوِ حقیقت، یگانه و روشن می‌سازد.

معنای روان

چو مهر دوست بر دل تافت این ویرانه روشن شد سراسر مشعلی شد دل تمام خانه روشن شد

هنگامی که مهر و محبتِ دوست بر جان و دلم تابیدن گرفت، این دلِ ویران و متروکِ من پر از نور شد؛ قلبم سراسر چون مشعلی فروزان گشت و تمامِ وجودم غرق در روشنایی گردید.

نکته ادبی: استعاره «ویرانه» برای قلبِ تهی از حقیقت و «مشعل» برای نورِ هدایت.

کنون روز من از دل دل از مهرش روشنی دارد ز نور شبچراغ عشق این کاشانه روشن شد

اکنون روزگارِ من به واسطه روشناییِ دلم روشن است و دلم نیز از پرتوِ مهرِ آن محبوب نور می‌گیرد؛ این خانه وجودم به واسطه نورِ چراغِ عشق، به تمامی روشن شده است.

نکته ادبی: ترکیبِ «شب‌چراغ عشق» اشاره به نوری دارد که در تاریکیِ شبِ جهل می‌تابد.

شبی پروانهٔ جانم بگرد شمع او گردید ز عشق شمع آتش خو دل پروانه روشن شد

شبی جانِ من که همانند پروانه‌ای مشتاق است، گردِ شمعِ وجودِ معشوق چرخید؛ از گرمایِ عشقِ آن شمعِ آتش‌خو، دلِ پروانه نیز گرم و روشن گشت.

نکته ادبی: صفتِ «آتش‌خو» برای شمع، کنایه از تجلیِ سوزاننده و در عینِ حال روشنگرِ محبوب است.

بجامم ریخت ساقی در سحر گه تا شدم بیدار شرابی کز صفای آن دل دیوانه روشن شد

ساقی در هنگامِ سحرگاه، در جامِ من شرابی ریخت که سبب بیداری و هوشیاری‌ام شد؛ همان شرابی که به سببِ زلالی و صفایِ آن، دلِ آشفته و دیوانه‌ام به آرامش و نور رسید.

نکته ادبی: «شراب» در اینجا نمادِ آگاهی و معرفتِ الهی است که پیرِ راه به سالک می‌نوشاند.

کشیدم جام گردید از فروغ می روانم صاف صفا بیرون تراوید از رخم میخانه روشن شد

جام را نوشیدم و به واسطه درخششِ آن شراب، جان و روانم صیقلی و پاک شد؛ این صفا و پاکی از چهره‌ام نمایان گشت و آن میخانه، که محلِ تجلیِ محبوب است، روشن شد.

نکته ادبی: عبارت «بیرون تراوید» به معنای ظهورِ کیفیتِ درونی در ظاهر است.

گذشتم بر در بتخانه دلهای سیه دیدم ز توحید آیتی خواندم بت و بتخانه روشن شد

به درِ بتخانه‌ای گذر کردم و قلب‌های سیاه و آلوده به غفلت را دیدم؛ وقتی آیه و نشانه‌ای از توحید و یکتاپرستی خواندم، بت‌ها و آن بتخانه نیز از فروغِ حقیقت روشن گشت.

نکته ادبی: «بتخانه» نمادِ تعلقاتِ دنیوی است که با ذکرِ توحید، ماهیتِ آن‌ها نزدِ عارف دگرگون می‌شود.

حدیث فیض دلهای سپهرا میکند روشن دل زهاد را دیدم کزین افسانه روشن شد

حکایتِ فیض و لطفِ الهی، قلب‌های آسمانی و بلندمرتبه را روشن می‌گرداند؛ من قلبِ زاهدان و پارساپیشگان را دیدم که به واسطه شنیدنِ این داستانِ معرفت، نورانی و روشن شده‌اند.

نکته ادبی: «سپهرا» می‌تواند اشاره به جایگاهِ متعالی یا آسمانیِ دل‌های عارفان باشد.

آرایه‌های ادبی

استعاره ویرانه

تشبیه قلبِ خالی از عشق به مکانی متروک و ویران.

تشخیص روشن شدنِ بتخانه

جان‌بخشی به اشیاء به معنایِ تغییرِ نگرشِ عارف نسبت به مظاهرِ شرک و تبدیل آن به توحید.

تضاد دلهای سیاه و روشنایی

تقابل میانِ تاریکیِ غفلت و نورِ معرفت برای تأکید بر تحولِ درونی.