دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۳۱۴

فیض کاشانی
شراب عشقم اندر کام جان شد ز جانم چشمهٔ حکمت روان شد
ز ترک کام کام دل گرفتم چو در دوزخ شدم دوزخ چنان شد
ز خواهش چون گذشتی در بهشتی مکرر من چنین کردم چنان شد
چو دل دید آنجهان بیزار شد زین ز حق آگه چو شد زان هم جهان شد
جهان شد زینجهان و از جهان دل فراز هر مکان و لامکان شد
بخدمت از بزرگان میتوان ربود بهمت از ملایک می توان شد
بنام دوست از خود میتوان رفت بیاد دوست بی خود می توان شد
بفکر عشقبازی دیر افتاد دریغا عمر فیض اکثر زیانشد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر دربردارنده مضامین والای عرفانی است و مسیر سلوک سالک را از مرحله توبه و چشم‌پوشی از خواهش‌های نفسانی تا رسیدن به مقام فنا و قرب الهی ترسیم می‌کند. شاعر با نگاهی حکیمانه، رهایی از قید و بندهای دنیوی را تنها راه دست‌یابی به معرفت و آرامش حقیقی می‌داند و بر این باور است که انسان با پیمودن این طریق، از محدودیت‌های مادی فراتر می‌رود.

درونمایه اصلی ابیات، تقابل میان «منِ نفسانی» و «منِ الهی» است. شاعر تأکید دارد که رنج‌ها و دوزخِ درونی حاصل از خواهش‌های نفسانی، با تکیه بر عشق و ذکر دوست، به بهشتِ معرفت بدل می‌شود و انسان می‌تواند با همت و خدمت، مقامی برتر از ملایک یابد.

معنای روان

شراب عشقم اندر کام جان شد ز جانم چشمهٔ حکمت روان شد

عشق خداوند در جان من جای گرفت و به دنبال آن، چشمه‌سار حکمت و دانایی از وجود من شروع به جوشیدن کرد.

نکته ادبی: ترکیب «کام جان» استعاره از نهاد و باطن انسان است. واژه «حکمت» در اینجا به معنای معرفت الهی است که حاصل تزکیه نفس است.

ز ترک کام کام دل گرفتم چو در دوزخ شدم دوزخ چنان شد

با ترک کردن خواهش‌های دل، به خواسته‌ی حقیقی و اصلی‌ام رسیدم؛ چرا که وقتی به رنجِ (دوزخِ) دوری از حق تن دادم، همان رنج برایم به بهشت و گشایش مبدل شد.

نکته ادبی: ایهامِ واژه «کام» در «ترکِ کام» (آرزو) و «کامِ دل» (مراد) دیده می‌شود. «دوزخ» نمادِ رنجِ ناشی از منیت است که با فنایِ آن، به گشایش می‌انجامد.

ز خواهش چون گذشتی در بهشتی مکرر من چنین کردم چنان شد

هرگاه از خواهش‌های نفسانی دست کشیدی، در بهشت خواهی بود. من بارها این حقیقت را تجربه کرده‌ام که رهایی از خواسته‌ها، بهشت را به همراه دارد.

نکته ادبی: تکرار «چنین کردم چنان شد» برای تأکید بر تجربه‌گرایی شاعر در مسیر سلوک و قطعیتِ این قانونِ معنوی است.

چو دل دید آنجهان بیزار شد زین ز حق آگه چو شد زان هم جهان شد

هنگامی که دل، جهانِ معنا را مشاهده کرد، از این جهان مادی بیزار شد و چون به حقیقتِ حق آگاه گشت، با آن یکی شد.

نکته ادبی: «آن جهان» اشاره به عالم ملکوت و معناست. «بیزار شد زین» کنایه از زهد و اعراض از دنیاست.

جهان شد زینجهان و از جهان دل فراز هر مکان و لامکان شد

دل از این جهانِ خاکی و حتی از عالمِ معنا رها شد و به مقامی دست یافت که فراتر از هر مکان و لامکانی است.

نکته ادبی: «مکان و لامکان» یکی از اصطلاحاتِ عرفانی برای توصیف ساحتِ بی‌کرانِ الهی و فرا‌زمانی و فرا‌مکانیِ ذاتِ حق است.

بخدمت از بزرگان میتوان ربود بهمت از ملایک می توان شد

با خدمت به خلق و بزرگانِ راه حق می‌توان به مقامات والا رسید و با همت بلند، می‌توان جایگاهی فراتر از فرشتگان یافت.

نکته ادبی: «ربودن» در اینجا به معنای دست یافتن و کسبِ سریعِ فضیلت است. برتریِ انسان بر ملایک، اشاره به مقام «خلیفة‌اللهی» دارد.

بنام دوست از خود میتوان رفت بیاد دوست بی خود می توان شد

به برکتِ نام دوست می‌توان از خودِ نفسانی رها شد و با یادِ او می‌توان به مقام بی‌خودی و فنا رسید.

نکته ادبی: «از خود رفتن» و «بی‌خود شدن» هر دو کنایه از فنای فی‌الله و رهایی از بندِ انانیت و خودبینی است.

بفکر عشقبازی دیر افتاد دریغا عمر فیض اکثر زیانشد

اما افسوس که برای اندیشیدن به راه و رسمِ عشق‌ورزی، دیر اقدام کردم؛ دریغ که بیشترِ عمرِ «فیض» در غفلت و زیان سپری شد.

نکته ادبی: «فیض» تخلص شاعر است. «دیر افتاد» کنایه از غفلت و از دست دادنِ فرصت‌های طلاییِ عمر برای سیر و سلوک است.

آرایه‌های ادبی

ایهام کام

در مصراع اول به معنای دهان و در مصراع دوم به معنای آرزو و مراد به کار رفته است.

تضاد (طباق) مکان و لامکان

تقابل میان بود و نبودِ مکان که بیانگرِ گستره‌یِ بی‌پایانِ مقامِ قربِ الهی است.

تناقض (پارادوکس) در دوزخ شدم دوزخ چنان شد

توصیفِ تبدیلِ رنجِ شدیدِ ناشی از مجاهده (دوزخ) به بهشتِ وصال.

کنایه از خود رفتن

کنایه از فنای نفس و رسیدن به مرتبه شهود و جذبه عرفانی.