دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۳۱۳

فیض کاشانی
عشق از دل گذشت تا جان شد جان هم از عشق تا که جانان شد
کارم از کار عشق سامان یافت دردم از درد عشق درمان شد
ره بایمان خود نمی بردم کفر زلف تو راه ایمان شد
هرکه چشم تو دید مست افتاد و آنکه روی تو دید حیران شد
هر کجا بود خاطر جمعی در غم زلف تو پریشان شد
از وصال تو فیض بهره نیافت عمر او جمله صرف هجران شد
روز عمرش بغصه و غم رفت شب او هم بآه و افغان شد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این مجموعه اشعار، سیر تحول درونی عاشق را در گذر از مراحل عشق ترسیم می‌کند که در آن، عشق از حدّ احساساتِ قلبی به اعماقِ جان نفوذ کرده و به یگانگی با معشوق می‌انجامد. شاعر در این فضایِ تغزلی، از تضادهایی چون کفرِ زلف و ایمانِ حقیقی سخن می‌گوید و تأکید می‌کند که چگونه سرگردانی و حیرتِ عاشق در برابر زیباییِ معشوق، زمینه‌سازِ کمال و معرفتِ اوست.

در بخش پایانی، شاعر به تراژدیِ هجران می‌پردازد و بیان می‌کند که چگونه عمری که به دور از وصال معشوق سپری شود، جز با حسرت، اندوه و پریشانیِ شب و روز، حاصل دیگری نخواهد داشت.

معنای روان

عشق از دل گذشت تا جان شد جان هم از عشق تا که جانان شد

عشق، مرتبه قلب را پشت سر گذاشت و به ساحت جان رسید و جان نیز با پشتوانه عشق، به مقام جانان و محبوب حقیقی ارتقا یافت.

نکته ادبی: جانان ترکیبی از جان + الف و نونِ نسبت است که به معنای محبوب و صاحبِ جان به کار رفته است.

کارم از کار عشق سامان یافت دردم از درد عشق درمان شد

زندگی آشفته‌ام با ورود به مسیر عشق سامان گرفت و همان دردی که از عشق داشتم، خود به درمان و مرهم دردهایم بدل شد.

نکته ادبی: آرایه تضاد میان درد و درمان به کار رفته است.

ره بایمان خود نمی بردم کفر زلف تو راه ایمان شد

من راهی به سوی ایمان حقیقی نداشتم، اما سیاهی و پیچ‌وخم زلف تو، که در ظاهر کفرآمیز است، برای من راهی به سوی ایمان گشود.

نکته ادبی: تضاد میان کفر و ایمان در اینجا به معنایِ عرفانیِ راه یافتن به حقیقت از طریقِ زیباییِ ظاهری است.

هرکه چشم تو دید مست افتاد و آنکه روی تو دید حیران شد

هرکس چشمِ جادویی تو را دید، مستِ عشق گشت و هرکس رویِ زیبای تو را نگریست، از حیرت و شگفتیِ کمالِ جمالت مات و مبهوت شد.

نکته ادبی: مست و حیران از صفاتِ اصلیِ عاشق در ادبیات کلاسیک هستند که نشان‌دهنده از دست دادنِ اختیار در برابر زیبایی معشوق است.

هر کجا بود خاطر جمعی در غم زلف تو پریشان شد

هر کجا که خاطر آسوده‌ای وجود داشت، با یادآوریِ غمِ زلفِ پرپیچ‌وخم تو، آن آرامش به پریشانی و تلاطم بدل گشت.

نکته ادبی: زلف به عنوان نمادِ پریشانی و آشفتگی در مقابلِ خاطرِ جمع (آرامش) قرار گرفته است.

از وصال تو فیض بهره نیافت عمر او جمله صرف هجران شد

کسی که از وصال و دیدار تو بهره‌ای نبرد، عمرش بیهوده گذشت و تمام لحظات زندگی‌اش به تلخیِ دوری از تو سپری شد.

نکته ادبی: فیض بهره‌یافتن کنایه از رسیدن به کمال در سایه توجه معشوق است.

روز عمرش بغصه و غم رفت شب او هم بآه و افغان شد

روزهای زندگی‌اش با اندوه و غم سپری شد و شب‌هایش نیز به آه و ناله و زاری در فراق تو گذشت.

نکته ادبی: آه و افغان در پایان روز و شب، نشان‌دهنده بی‌قراری مداوم عاشق در تمامی اوقات است.

آرایه‌های ادبی

پارادوکس (تناقض) کفر زلف تو راه ایمان شد

شاعر زیباییِ ظاهری معشوق (زلف) را که گاهی عامل دوری از دین دانسته می‌شد، در اینجا وسیله رسیدن به ایمان واقعی قرار داده است.

تضاد دردم از درد عشق درمان شد

استفاده از تضاد میان درد و درمان برای بیانِ خاصیتِ تسکین‌دهندگیِ عشق، حتی با وجودِ سختی‌هایش.

استعاره زلف پریشان

زلف به عنوان نمادی برای ایجادِ پریشانی در ذهن و روح عاشق به کار رفته است.