دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۲۸۶

فیض کاشانی
ما سر کن فکانیم ما را که میشناسد از دیدها نهانیم ما را که میشناسد
هر چند بر زمینیم با خاک ره نشینیم برتر ز آسمانیم ما راکه میشناسد
ما همنشین ناریم از خلق بر کناریم هر چند در میانیم ما راکه میشناسد
ما جان جان جانیم از جسم بر کرانیم بیرون ازین جهانیم ما راکه میشناسد
از نام ما مگوئید وز ما نشان مجوئید بی نام و بی نشانیم ما راکه میشناسد
در هر جهت مپوئید و اندر مکان مجوئید بیرون ز هر مکانیم ما راکه میشناسد
ما را مکان نباشد ما را زمان نباشد برتر ازین و آنیم ما راکه میشناسد
ما عاقلان مستیم ما نیستان هستیم اقرار منکرانیم ما راکه میشناسد
کم گوی فیض اسرار در در صدف نگه دار ما بحر بیکرانیم ما را که میشناسد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، بازتابی از اندیشه‌های عمیق عرفانی است که در آن، شاعر از زبان 'انسان کامل' یا حقیقت مطلق، از جایگاه متعالی و دور از دسترس خود سخن می‌گوید. درون‌مایه اصلی شعر، بیان تمایز میان ساحت ظاهری و دنیوی با حقیقت پنهان و ملکوتی است که از قید زمان، مکان، جسم و نام رهاست.

شاعر با لحنی پرسشگرانه و در عین حال مقتدرانه، ناتوانی عقل جزئی‌نگر و دیدگان ظاهربین را در درک حقیقتِ هستیِ مطلق به چالش می‌کشد. در این فضا، حقیقتِ مورد نظر شاعر در عین حضورِ فراگیر، از نظرها پنهان است و تنها با چشمِ دل و شهود قابل دریافت است، نه با جست‌وجو در جهات مادی.

معنای روان

ما سر کن فکانیم ما را که میشناسد از دیدها نهانیم ما را که میشناسد

ما همان رازِ فرمانِ 'باش و موجود شو' (کُن فَکان) هستیم؛ چه کسی می‌تواند حقیقت ما را بشناسد؟ ما از دیدگانِ ظاهربین پنهان هستیم؛ چه کسی می‌تواند ما را بازشناسد؟

نکته ادبی: عبارت 'کُن فَکان' اشاره به آیه ۸۲ سوره یس دارد که بیانگر قدرتِ بی‌پایان الهی در خلقت است.

هر چند بر زمینیم با خاک ره نشینیم برتر ز آسمانیم ما راکه میشناسد

اگرچه به ظاهر بر روی زمین هستیم و با خاکِ راه هم‌نشینیم، اما در حقیقت از آسمان‌ها نیز برتریم؛ چه کسی می‌تواند ما را بشناسد؟

نکته ادبی: تضاد میان 'خاک‌نشینی' (نشانه‌ی تواضع و تواضع جسمانی) و 'برتر ز آسمان بودن' (نشانه‌ی تعالی روح).

ما همنشین ناریم از خلق بر کناریم هر چند در میانیم ما راکه میشناسد

ما همنشینِ آتشِ عشق هستیم و از مردمِ عادی دوری گزیده‌ایم، اگرچه در میان آنان حضور داریم؛ چه کسی می‌تواند ما را بشناسد؟

نکته ادبی: در اصطلاح عرفانی، 'نار' می‌تواند استعاره‌ای از تجلیات سوزانِ جمال و جلال حق باشد.

ما جان جان جانیم از جسم بر کرانیم بیرون ازین جهانیم ما راکه میشناسد

ما جانِ جانِ حقیقت هستیم، از قیدِ جسم آزادیم و بیرون از این جهانِ مادی قرار داریم؛ چه کسی می‌تواند ما را بشناسد؟

نکته ادبی: تکرار واژه 'جان' برای تأکید بر اصالت و عمق روح و دوری از کثرتِ جسمانی است.

از نام ما مگوئید وز ما نشان مجوئید بی نام و بی نشانیم ما راکه میشناسد

از نامِ ما سخن نگویید و به دنبال نشانه‌ای از ما نباشید، چرا که ما فراتر از نام و نشان هستیم؛ چه کسی می‌تواند ما را بشناسد؟

نکته ادبی: اشاره به مقام 'بی‌نشان' که در عرفان به معنای فراتر رفتن از قیودِ تعینات و اسامی دنیوی است.

در هر جهت مپوئید و اندر مکان مجوئید بیرون ز هر مکانیم ما راکه میشناسد

در هیچ جهتی به دنبال ما نگردید و در هیچ مکان خاصی جست‌وجویمان نکنید، زیرا ما بیرون از هر مکانی هستیم؛ چه کسی می‌تواند ما را بشناسد؟

نکته ادبی: فعل 'مپوئید' از ریشه پویدن به معنای جست‌وجو کردن و دویدن است که در متون کلاسیک رایج بوده است.

ما را مکان نباشد ما را زمان نباشد برتر ازین و آنیم ما راکه میشناسد

مکان و زمانی بر ما احاطه ندارد و ما فراتر از این و آن (عالمِ محدود) هستیم؛ چه کسی می‌تواند ما را بشناسد؟

نکته ادبی: اشاره به مقام 'لا مکان' و 'لا زمان' که در اندیشه‌های فلسفی و عرفانی، از ویژگی‌های تجردِ روح است.

ما عاقلان مستیم ما نیستان هستیم اقرار منکرانیم ما راکه میشناسد

ما خردمندانی هستیم که در مستیِ عشق به سر می‌بریم، ما همان نیستیِ هستی‌بخش هستیم و اقرارِ منکرانیم (حقیقتی که حتی منکران نیز در باطن آن را تصدیق می‌کنند)؛ چه کسی می‌تواند ما را بشناسد؟

نکته ادبی: تضاد در 'عاقلانِ مست' و 'نیستان هستیم' پارادوکس‌های عرفانی برای بیانِ حالتی است که عقلِ منطقی توانِ درک آن را ندارد.

کم گوی فیض اسرار در در صدف نگه دار ما بحر بیکرانیم ما را که میشناسد

ای فیض! کمتر از اسرار سخن بگو و این درّ (گوهرِ حقیقت) را در صدفِ وجودت پنهان نگه دار، چرا که ما دریایی بی‌کرانیم؛ چه کسی می‌تواند ما را بشناسد؟

نکته ادبی: 'فیض' تخلص شاعر (فیض کاشانی) است که در اینجا خودش را مخاطب قرار داده و بر رازداری تأکید می‌کند.

آرایه‌های ادبی

تناقض (پارادوکس) عاقلان مست

هم‌نشینی عقل و مستی که دو حالت متضادند برای توصیف مقام عارف.

استعاره بحر بیکران

تشبیه حقیقتِ متعالی به دریایی که انتهایی برای آن متصور نیست.

تمثیل صدف و در

تمثیلی برای پنهان کردن اسرار الهی در وجودِ سالک که مانند مرواریدی در صدف است.

تکرار ما را که میشناسد

تکرار این مصراع در پایان هر بیت برای ایجاد ضرب‌آهنگ و تأکید بر غربت و ناشناختگیِ حقیقتِ عرفانی.