دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۲۸۴

فیض کاشانی
بنما رخ و جان بستان یعنی بنمی ارزد یک جان چه بود صد جان یعنی بنمی ارزد
عشق تو خریدم من بر جانش گزیدم من عشق تو بجان ای جان یعنی بنمی ارزد
چون روی تو دیدم من از خویش بریدم من کردم دل و جان قربان یعنی بنمی ارزد
دل شد چو غمت را جا سر رفت درین سودا آن سود بدین خسران یعنی بنمی ارزد
دریای غم عشقت گر غرق سرشگم کرد آن بحر بدین طوفان یعنی بنمی ارزد
گر خانه کنم ویران گنجم دهد آن سلطان آن گنج بخان و مان یعنی بنمی ارزد
یکبوسه از آن بستان و ندر عوضش جان ده والله که بود ارزان یعنی بنمی ارزد
خون گرچه بسی خوردم عشق تو بسر بردم فیض این بنگر با آن یعنی بنمی ارزد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده‌ها نمایانگرِ اوجِ تسلیم و ارادتِ عاشق در برابر معشوقی است که ارزش وجودی او فراتر از هر دارایی مادی یا معنوی است. شاعر با تکرارِ مصرعِ «یعنی بنمی‌ارزد»، به زبانی کنایه‌آمیز بیان می‌کند که هر آنچه او برای رسیدن به محبوب نثار می‌کند، در برابرِ عظمت و شکوهِ معشوق، بسیار ناچیز است و در واقع کالا و بهایی که عاشق می‌پردازد (جان و دل)، ارزشِ برابر با آن پاداش (وصال یا جلوه‌ی یار) را ندارد.

فضا و اتمسفرِ این ابیات، سرشار از شوریدگی و حیرانی است. شاعر در جایگاهِ عاشقی است که از «من»ِ خود دست شسته و در دریایِ بی‌کرانِ عشق غرق شده است. او با استفاده از مفاهیمی چون سود و زیان، معامله‌ای میانِ عاشق و معشوق ترسیم می‌کند که در آن، عاشق همیشه بازنده است، اما این باختن برای او عینِ پیروزی و سرمستی است؛ چرا که دریافتِ اندکی از عنایتِ معشوق، از کلِ هستیِ او ارزشمندتر است.

معنای روان

بنما رخ و جان بستان یعنی بنمی ارزد یک جان چه بود صد جان یعنی بنمی ارزد

روی خود را به من نشان ده و جانم را بگیر، چرا که این جان در برابر دیدن چهره‌ات بهایی ناچیز دارد. یک جان که چیزی نیست، حتی صد جان هم در برابر دیدنِ روی تو بی‌ارزش است.

نکته ادبی: در اینجا «جان» استعاره از هستی و تمام دارایی عاشق است. عبارت «یعنی بنمی‌ارزد» با نگاهی طنزآلود به ارزانیِ جان در برابر جمال یار اشاره دارد.

عشق تو خریدم من بر جانش گزیدم من عشق تو بجان ای جان یعنی بنمی ارزد

عشق تو را خریدم و بر جانِ خود ترجیح دادم؛ اما با این حال، عشق تو در برابرِ گرفتنِ جانِ من، باز هم بسیار گران‌بهاست و جانم در برابر آن ارزشی ندارد.

نکته ادبی: خطابِ «ای جان» در مصرع دوم، هم می‌تواند خطاب به معشوق (ای جانِ من) باشد و هم می‌تواند به جانِ فیزیکی خود اشاره داشته باشد که در برابر عشق حقیر است.

چون روی تو دیدم من از خویش بریدم من کردم دل و جان قربان یعنی بنمی ارزد

زمانی که چهره‌ی زیبای تو را دیدم، از دلبستگی به خویشتن دست کشیدم و تمام دل و جانم را فدای تو کردم، اما این قربانی باز هم در برابرِ تو ناچیز است.

نکته ادبی: «از خویش بریدن» کنایه از نفیِ خودخواهی و رسیدن به مرحله‌ی فنای فی‌المعشوق است.

دل شد چو غمت را جا سر رفت درین سودا آن سود بدین خسران یعنی بنمی ارزد

وقتی دلم جایگاهِ غمِ تو شد و در این راه جانم را باختم، آن سودی که از عشق تو نصیبم شد، آن‌قدر بزرگ است که این خسران و از دست دادنِ جان در برابرش بی‌ارزش است.

نکته ادبی: تضاد میان «سود» و «خسران» برای نشان دادنِ برتری معنویِ عشق بر مادیاتِ حیات به کار رفته است.

دریای غم عشقت گر غرق سرشگم کرد آن بحر بدین طوفان یعنی بنمی ارزد

اگر دریای غمِ عشق تو مرا در طوفانِ اشک‌هایم غرق کرد، باز هم آن اقیانوسِ عظیمِ عشق، در برابرِ این طوفانِ کوچکِ وجودِ من، چیزی نیست و این فدا شدن ارزش چندانی ندارد.

نکته ادبی: تکرارِ مفاهیمِ «دریا» و «طوفان» برای بزرگ‌نماییِ عظمتِ عشق در مقایسه با رنجِ اندکِ عاشق به کار رفته است.

گر خانه کنم ویران گنجم دهد آن سلطان آن گنج بخان و مان یعنی بنمی ارزد

اگر هستی و خانه‌ام را ویران کنم و آن سلطانِ (معشوق)، گنجِ وصل را به من بدهد، آن گنج در برابرِ ارزشِ خانمانِ من ناچیز است (چرا که گنجِ وصل برتر از هر دارایی مادی است).

نکته ادبی: «سلطان» استعاره از معشوق است که در اوج قدرت و جلالت قرار دارد و توانِ بخششِ گنج‌های معنوی را دارد.

یکبوسه از آن بستان و ندر عوضش جان ده والله که بود ارزان یعنی بنمی ارزد

اگر یک بوسه از آن باغِ (صورتِ) تو بگیرم و در عوضش جان بدهم، به خدا سوگند که این معامله بسیار ارزان است؛ یعنی جانِ من در برابر یک بوسه‌ی تو هیچ ارزشی ندارد.

نکته ادبی: «بستان» استعاره از چهره‌ی باطراوت و زیبای معشوق است. شاعر با اغراق، جان را در برابر بوسه، کالایی ارزان می‌پندارد.

خون گرچه بسی خوردم عشق تو بسر بردم فیض این بنگر با آن یعنی بنمی ارزد

اگرچه خونِ دلِ بسیاری خوردم و عشق تو را به سرانجام رساندم، اما نگاه کن که فیض و بهره‌ای که از عشق تو بردم، در برابرِ تمامِ آن رنج‌ها باز هم ارزشمندتر است (یا برعکس: آن رنج‌ها در برابر این فیض، ناچیزند).

نکته ادبی: «خون خوردن» کنایه از رنج کشیدن و صبر کردن است. در اینجا کلمه‌ی «فیض» به معنای بهره‌ی معنوی و لطفِ الهی/عاشقانه است.

آرایه‌های ادبی

اغراق (مبالغه) صد جان چه بود...

شاعر با بی ارزش شمردنِ صدها جان در برابرِ یک نگاهِ معشوق، بر اوجِ شدتِ ارادتِ خود تأکید می‌کند.

کنایه از خویش بریدن

به معنای دست کشیدن از خودپرستی و خویشتن‌خواهی است که مرحله‌ای از سیر و سلوک عاشقانه است.

استعاره بستان

استعاره از چهره‌ی زیبا و باطراوتِ معشوق که منشأ لذت و شادابی عاشق است.

تناقض‌نمایی (پارادوکس) یعنی بنمی‌ارزد

شاعر می‌گوید جانش را می‌دهد، اما بعد می‌گوید این جان ارزشی ندارد؛ این یعنی قیمتِ عشق از جانِ عاشق بسیار فراتر است و این داد و ستد از نظر او نامتوازن است.