دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۲۷۹

فیض کاشانی
یاد آن روز که از زلف گره وا می کرد دو جهان بستهٔ آن جعد چلیپا می کرد
نظری سوی من خسته نهان می افکند نگه حسرتم از دور تماشا می کرد
تیر مژگان بدم میزد و جانم به دعا تبر دیگر بهمان لحظه تمنا می کرد
هر چه می دید در اینملک بغارت می داد هر چه می دید درین بادیه یغما می کرد
آتشی در دل و جان زان رخ تابان می زد علم فتنه بپا زان قد رعنا می کرد
خویش را جمع و پریشانی دلها میخواست گاه بر زلف گره میزد و گه وا می کرد
گاه بر مملکت عقل شبیخون میزد گاه تاراج دل و دین بعلالا می کرد
گاه جان و تنم او ز آتش حسرت میسوخت از ره دیده گهم غرقهٔ دریا می کرد
گاه با من ز سر لطف دمی وا میشد گه بزعم دل من قهر بر اعدا می کرد
غمزه و قهر و عتاب و گله و عشوه و ناز بهر صید دلم اسباب مهیا می کرد
آتشی بود چو رخساره بمی می افروخت آفتی بود چو قصد صف دلها می کرد
دل دیوانه گهی کعبه و گه بتگده بود گاه میبست در فیض و گهی وا می کرد
عاقبت فیض چو تن داد درین بحر محیط یافت آن گوهر معنی که تمنا می کرد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تصویرگرِ شوریدگیِ عاشقی است که در کشاکشِ رفتارهای متغیرِ معشوق، میانِ آتشِ اشتیاق و خاکسترِ حسرت، جان‌به‌لب شده است. شاعر با بهره‌گیری از مضامینِ کلاسیکِ غنایی، تقابلِ میانِ ویرانگریِ معشوق و تسلیمِ عاشق را به تصویر می‌کشد؛ معشوقی که با هر جلوه‌گری، عقل و دینِ عاشق را به یغما می‌برد و او را در برزخی میانِ کفر و ایمان رها می‌کند.

در سطحی عمیق‌تر، این ابیات تمثیلی از سلوکِ عرفانی است. دل که گاه در بت‌کده‌ی نفس و گاه در کعبه‌ی جان جای دارد، سرانجام با تسلیمِ وجود به دریای بیکرانِ عشق، به ساحلِ آرامش و کشفِ حقیقت (گوهر معنی) می‌رسد و به یگانگی با محبوب دست می‌یابد.

معنای روان

یاد آن روز که از زلف گره وا می کرد دو جهان بستهٔ آن جعد چلیپا می کرد

به یاد آن روزگاری هستم که معشوق گره‌های زلفش را باز می‌کرد؛ گویی تمامِ هستی و هر دو عالم، اسیرِ آن پیچ‌وتاب‌های شکن‌دار و دلفریبِ زلفِ او بودند.

نکته ادبی: «جعد چلیپا» استعاره از زلفی است که به دلیل پیچ‌وتاب بسیار، همچون چلیپا (صلیب) کج‌ومعوج و درهم‌تنیده است و نمادی برای زیباییِ مسحورکننده است.

نظری سوی من خسته نهان می افکند نگه حسرتم از دور تماشا می کرد

یار به صورت پنهانی نگاهی به منِ رنجور می‌انداخت و من نیز از دوردست، با حسرت و اندوه، محو تماشای او بودم.

نکته ادبی: «نظری نهان افکندن» کنایه از نگاه‌های زیرچشمی و پرمعنایی است که میان عاشق و معشوق رد و بدل می‌شود.

تیر مژگان بدم میزد و جانم به دعا تبر دیگر بهمان لحظه تمنا می کرد

معشوق با مژگانش همچون تیر بر پیکر من زخم می‌زد و جانِ من در همان حال که مجروح بود، آرزوی زخمی دیگر از جانب او را داشت.

نکته ادبی: اشاره به پارادوکسِ عشق؛ عاشق نه‌تنها از جراحتِ معشوق نمی‌گریزد، بلکه تشنه‌ی ادامه‌ی آن است.

هر چه می دید در اینملک بغارت می داد هر چه می دید درین بادیه یغما می کرد

او هر چه را در این قلمرو (دلِ من) می‌دید، به یغما می‌برد؛ هر چه در این بیابانِ قلبِ من بود، بی‌رحمانه تاراج می‌کرد.

نکته ادبی: تکرار واژه‌های «بغارت» و «یغما» تأکیدی بر چیرگیِ مطلقِ عشق بر وجودِ عاشق است.

آتشی در دل و جان زان رخ تابان می زد علم فتنه بپا زان قد رعنا می کرد

آن چهره‌ی درخشان، آتشی در دل و جانم می‌افروخت و آن قامتِ موزون و رعنایش، پرچمِ آشوب و فتنه‌انگیزی را در عالم برافراشته بود.

نکته ادبی: «قد رعنا» ترکیبی وصفی است که به زیباییِ خیره‌کننده و کشیدگیِ قامتِ یار اشاره دارد.

خویش را جمع و پریشانی دلها میخواست گاه بر زلف گره میزد و گه وا می کرد

او می‌خواست که خود در آرامش و جمع‌بودگی باشد اما دل‌های دیگران را پریشان کند؛ از این رو گاهی زلف را می‌بست و گاهی آن را باز می‌کرد.

نکته ادبی: اشاره به بازیِ معشوق با گیسوان که هم جنبه‌ی زیبایی‌شناسی دارد و هم ابزاری برای اغوای عاشق است.

گاه بر مملکت عقل شبیخون میزد گاه تاراج دل و دین بعلالا می کرد

گاه بر منطق و خردِ من شبیخون می‌زد و گاهی با شیوه‌های والایِ دلبری، ایمان و دلم را یک‌جا به تاراج می‌برد.

نکته ادبی: «مملکت عقل» استعاره از قوه‌ی تعقل انسان است که در برابر عشقِ جانکاه سقوط می‌کند.

گاه جان و تنم او ز آتش حسرت میسوخت از ره دیده گهم غرقهٔ دریا می کرد

گاهی مرا در آتشِ حسرت و دوری می‌سوزاند و گاه از راهِ چشمانم، مرا در دریایی از اشک غرق می‌کرد.

نکته ادبی: استفاده از تضادِ «آتش» و «دریا» (اشک) برای نشان دادن شدت رنج عاشق.

گاه با من ز سر لطف دمی وا میشد گه بزعم دل من قهر بر اعدا می کرد

گاه از سرِ مهربانی دمی با من هم‌سخن می‌شد و گاهی برای خشنودیِ دلِ من، ظاهراً بر دشمنانِ من خشم می‌گرفت.

نکته ادبی: «وا شدن» در اینجا به معنای گشاده‌رویی و مهربانی است.

غمزه و قهر و عتاب و گله و عشوه و ناز بهر صید دلم اسباب مهیا می کرد

تمامِ ابزارهای دلبری از قبیل غمزه، قهر، عتاب، گله، عشوه و ناز را به کار می‌گرفت تا دلم را به بندِ عشق بکشد.

نکته ادبی: فهرستی از عناصرِ سنتیِ زیبایی‌شناسیِ عاشقانه که ابزارِ صیدِ دل محسوب می‌شوند.

آتشی بود چو رخساره بمی می افروخت آفتی بود چو قصد صف دلها می کرد

چهره‌اش همچون آتشی بود که شراب را در جام می‌جوشاند و ذاتش چون بلایی بود که قصدِ تاراجِ صف‌های دل‌های عاشق را داشت.

نکته ادبی: «آتش» و «آفت» دو روی سکه‌ی جمالِ یار هستند که هم جان‌بخش و هم ویرانگرند.

دل دیوانه گهی کعبه و گه بتگده بود گاه میبست در فیض و گهی وا می کرد

دلِ دیوانه‌ی من گاه کعبه‌ی ایمان و گاه بتکده‌ی کفر بود؛ گاه درهای رحمت و فیض بر آن بسته و گاهی باز می‌شد.

نکته ادبی: اشاره به تلونِ حالاتِ روحیِ عارف که گاه در بندِ کثرت (بتکده) و گاه در پیِ وحدت (کعبه) است.

عاقبت فیض چو تن داد درین بحر محیط یافت آن گوهر معنی که تمنا می کرد

سرانجام «فیض» وقتی در این دریای بی‌کرانِ عشق غرق شد و تن به قضا داد، آن گوهرِ حقیقت را که همواره در پی‌اش بود، به دست آورد.

نکته ادبی: «بحر محیط» استعاره از عشقِ الهی است که همه‌چیز را در بر می‌گیرد. «فیض» تخلص شاعر است.

آرایه‌های ادبی

استعاره بحر محیط

اشاره به عشق الهی که هستی را در بر گرفته است.

تضاد آتش و دریا

تقابل میان سوزِ اشتیاق و اشکِ فراوان که حالاتِ درونیِ عاشق را نشان می‌دهد.

تناقض (پارادوکس) تبر دیگر تمنا می‌کرد

عاشق با اینکه از زخمِ یار دردمند است، مشتاقِ زخمی دوباره است تا پیوندش با یار حفظ شود.

ایهام بتکده

نمادِ کفر و دلبستگی‌های دنیوی در برابر کعبه که نمادِ ایمان است.

کنایه علم فتنه بپا کردن

کنایه از ایجاد آشوب و دلربایی‌های فتنه‌انگیز.