دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۲۷۶

فیض کاشانی
گر یار بما رخ ننماید چه توان کرد ز آنروی نقاب ار نگشاید چه توان کرد
پنهان ز نظرها اگر آید بتماشا در دیده دل از ما بزداید چه توان کرد
آن حسن و جمالی که نگنجد بعبارت این دیده مرآنرا چو نشاید چه توان کرد
در دیدهٔ عشاق چه خورشید عیانست گر در نظر غیر نیاید چه توان کرد
چون روی نماید دل و دین را برباید یک لحظه ولیکن چه نیاید چه توان کرد
آید بر این خسته دمی چون بعیادت عمرم اگر آندم بسر آید چه توان کرد
ای فیض گرت یار نخواهد چه توان گفت ور خواهد و رخ می ننماید چه توان کرد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این مجموعه ابیات، روایتگر وضعیتِ عاشقِ درمانده‌ای است که در برابر اراده و مشیتِ معشوق، هیچ چاره‌ای جز تسلیم ندارد. فضای کلی شعر، آمیخته با نوعی حیرت و فروتنیِ عارفانه است که در آن، عاشق به جایِ اعتراض یا شکایت، به ناتوانیِ خود در برابرِ زیباییِ بی‌پایانِ محبوب اقرار می‌کند.

درونمایه اصلی این ابیات، تبیینِ جایگاهِ رفیعِ معشوق و ضعفِ ذاتیِ عاشق است. شاعر در این قطعه به این حقیقت اشاره دارد که چه دیدار رخ دهد و چه در پسِ پرده‌ی غیبت باقی بماند، در هر دو حال، اختیار از کفِ عاشق ربوده شده و او محکوم به پذیرشِ مقدراتِ عشق است.

معنای روان

گر یار بما رخ ننماید چه توان کرد ز آنروی نقاب ار نگشاید چه توان کرد

اگر یار چهره‌اش را به ما نشان ندهد، چه چاره‌ای داریم؟ اگر او نقاب از جمالِ خویش برندارد، ما چه کاری از دستمان برمی‌آید؟

نکته ادبی: تکرارِ پرسشِ «چه توان کرد» در این بیت و ابیاتِ دیگر، نشان‌دهنده‌ی تأکید بر عجز و انفعالِ مطلقِ عاشق است.

پنهان ز نظرها اگر آید بتماشا در دیده دل از ما بزداید چه توان کرد

اگر یار به صورت پنهانی به تماشای حالِ ما بیاید و با نگاهِ خود، وجود و تعلقاتِ ما را از بین ببرد، چه کاری می‌توان کرد؟

نکته ادبی: «بزداید» در اینجا به معنای پاک کردن یا زدودنِ خودخواهی و تعلقات از پیشِ چشمِ دل است که نتیجه‌اش فنایِ عاشق است.

آن حسن و جمالی که نگنجد بعبارت این دیده مرآنرا چو نشاید چه توان کرد

آن زیبایی و جمالی که در قالبِ واژه‌ها و کلمات جای نمی‌گیرد، اگر این چشمانِ ضعیفِ ما توانِ دیدنِ آن را نداشته باشد، چه کاری از دستمان برمی‌آید؟

نکته ادبی: اشاره به ناتوانیِ زبان و ادراکِ بشری در توصیفِ کمالِ مطلق و زیباییِ الهی است.

در دیدهٔ عشاق چه خورشید عیانست گر در نظر غیر نیاید چه توان کرد

در نگاهِ عاشقان، محبوب همچون خورشید تابان، آشکار است؛ اگر دیگران او را نمی‌بینند، ما چه کاری می‌توانیم انجام دهیم؟

نکته ادبی: تضادِ معنایی میانِ «عشاق» (اهلِ بصیرت) و «غیر» (محرومان از دیدار) محورِ اصلیِ این بیت است.

چون روی نماید دل و دین را برباید یک لحظه ولیکن چه نیاید چه توان کرد

هرگاه یار جلوه‌گری کند، دل و ایمانِ ما را با خود می‌برد؛ اما اگر لحظه‌ای خود را نشان ندهد، در آن دوری چه می‌توان کرد؟

نکته ادبی: «چه نیاید» در این بیت استعاره از عدمِ حضور یا عدمِ تجلیِ یار است.

آید بر این خسته دمی چون بعیادت عمرم اگر آندم بسر آید چه توان کرد

اگر یار لحظه‌ای برای دیدار و عیادتِ این عاشقِ خسته و بیمار بیاید، حتی اگر در همان لحظه جانم را از دست بدهم، چه جای گله است؟

نکته ادبی: شاعر مرگ در لحظه‌ی وصال را به معنایِ پایانِ رنج و رسیدن به مقصدِ نهایی می‌داند.

ای فیض گرت یار نخواهد چه توان گفت ور خواهد و رخ می ننماید چه توان کرد

ای فیض، اگر یار تو را نخواهد، دیگر چه سخنی می‌ماند که بگویی؟ و اگر هم بخواهد اما رخ نشان ندهد، در برابرِ خواستِ او چه کاری از دستت ساخته است؟

نکته ادبی: «فیض» تخلصِ شاعر است که در بیتِ پایانی برای جمع‌بندیِ نهاییِ احوالاتِ عاشقانه به کار رفته است.

آرایه‌های ادبی

استعاره خورشید

تشبیه محبوب به خورشید برای نشان دادنِ درخشندگی و آشکار بودنِ او برای اهلِ دل.

تضاد عشاق و غیر

مقابل هم قرار دادنِ چشمانِ عاشق که بینا است و چشمانِ دیگران که از دیدنِ جمالِ یار محروم‌اند.

ایهام نقاب

اشاره همزمان به نقابِ ظاهری بر چهره و حجاب‌هایِ معنوی میانِ انسان و حقیقت.