دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۲۶۹

فیض کاشانی
ای مسلمانان مرا عشق جوانی پیر کرد پای دل را کافری در زلف خود زنجیر کرد
نی غلط، گردد جوان از عشق بازی اهل دل غم که باشد تا تواند عاشقانرا پیر کرد
نی غلط هم نیست سوزد مغز را در استخوان هم جوان هم پیر را از جان شیرین سیر کرد
از بنی آدم چه میخواهند این قوم پری یا رب این بیداد خوبان را که بر ما چیر کرد
تا دچار من شده است ابرو کمانی در کمین بهر قصد جان من مژگان خود را تیر کرد
ای عزیزان با دل من نازنینانرا چه کار در شمار چیستم تا بایدم تسخیر کرد
نی غلط کردم که اینان نیز چون من سخره اند پادشه عشق است معشوقی کجا تقصیر کرد
روز اول پای دل را فیض میبایست بست کار چون از دست شد کی میتوان تدبیر کرد
بودنی چون بایدش بودن پشیمانی چه سود رو نماید آخرآن کاول قضا تقدیر کرد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر بازنماییِ کشاکشِ درونیِ انسانی است که در چنبره‌ی عشق گرفتار آمده و از سویی در پیِ یافتنِ مقصر برای رنج‌های خویش و از سوی دیگر، در جستجوی درکِ ماهیتِ غاییِ این نیروست. شاعر در آغاز، معشوق را مسببِ پیری و فرسودگیِ جان می‌داند، اما در میانه با واکاویِ حقیقت، درمی‌یابد که معشوق نیز خود در برابرِ «پادشاهِ عشق»، سرسپرده‌ای بیش نیست.

در نهایت، نگاهِ شاعر از گلایه به سوی نوعی تسلیمِ عارفانه و جبری حرکت می‌کند؛ آنجا که می‌پذیرد هرآنچه از ابتدا در تقدیرِ او نگاشته شده، ناگزیر به وقوع خواهد پیوست و پشیمانی، راهی برای تغییرِ سرنوشتِ محتوم نیست.

معنای روان

ای مسلمانان مرا عشق جوانی پیر کرد پای دل را کافری در زلف خود زنجیر کرد

عشق، جوانیِ مرا به پیری بدل کرد و پایِ دلِ مرا با زنجیرِ زلفِ خویش، اسیر و دربندِ خود ساخت.

نکته ادبی: واژه‌ی «کافری» در اینجا کنایه از معشوقی است که به جای وفاداری، با عاشقان سرِ ناسازگاری دارد.

نی غلط، گردد جوان از عشق بازی اهل دل غم که باشد تا تواند عاشقانرا پیر کرد

البته، حرفم اشتباه بود؛ عشقِ حقیقی مایه نشاط و جوانی است، اما غم و اندوهِ ناشی از آن است که آدمی را پیر و فرسوده می‌کند.

نکته ادبی: استفاده از عبارت «نی غلط» نشان‌دهنده‌ی تصحیحِ فکریِ شاعر در لحظه‌ی سرایش است.

نی غلط هم نیست سوزد مغز را در استخوان هم جوان هم پیر را از جان شیرین سیر کرد

نه، این حرف هم کاملاً درست نیست؛ عشق مغز و استخوانِ عاشق را می‌سوزاند و هم جوان و هم پیر را از زندگیِ شیرین بیزار می‌کند.

نکته ادبی: «جانِ شیرین» استعاره از لذتِ هستی و زندگی است.

از بنی آدم چه میخواهند این قوم پری یا رب این بیداد خوبان را که بر ما چیر کرد

این گروهِ پری‌چهره و زیبا از بنی‌آدم چه می‌خواهند؟ خدایا، چه کسی این ستمگری را به آنان آموخت و آن‌ها را بر ما مسلط کرد؟

نکته ادبی: «قومِ پری» کنایه از معشوقانی است که زیباییِ فرازمینی و در عین حال سنگدلی دارند.

تا دچار من شده است ابرو کمانی در کمین بهر قصد جان من مژگان خود را تیر کرد

از وقتی که این معشوقِ ابروکمان در کمینِ من نشسته، برای کشتنِ من، مژگانِ خویش را همچون تیر در چله‌ی کمانِ ابرو قرار داده است.

نکته ادبی: تصویرسازیِ تیر و کمان با استفاده از اجزای صورتِ معشوق، از مضامینِ رایج در ادبیاتِ غنایی است.

ای عزیزان با دل من نازنینانرا چه کار در شمار چیستم تا بایدم تسخیر کرد

ای عزیزان! این زیبارویان با دلِ من چه کاری دارند؟ من که جایگاهی ندارم که شایسته‌ی این باشد که آن‌ها بخواهند مرا تسخیر کنند.

نکته ادبی: تواضع و فروتنیِ عاشق در برابرِ مقامِ رفیعِ معشوق.

نی غلط کردم که اینان نیز چون من سخره اند پادشه عشق است معشوقی کجا تقصیر کرد

اشتباه کردم که به آن‌ها خرده گرفتم؛ آن‌ها نیز مانند من، اسیر و سرسپرده‌ی عشق هستند. عشق خود پادشاهی است که آنان را فرمان می‌دهد، پس گناهی بر آنان نیست.

نکته ادبی: «سخره» به معنای مسخر، مطیع و کسی است که به اجبار کاری را انجام می‌دهد.

روز اول پای دل را فیض میبایست بست کار چون از دست شد کی میتوان تدبیر کرد

روزِ نخست باید جلویِ پایِ دل را می‌گرفتم و آن را افسار می‌زدم؛ حالا که کار از کار گذشته، پشیمانی چه فایده‌ای دارد؟

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثلِ «کار از کار گذشتن» و تأکید بر لزومِ خویشتنداری در آغازِ راه.

بودنی چون بایدش بودن پشیمانی چه سود رو نماید آخرآن کاول قضا تقدیر کرد

وقتی چیزی مقدر شده که اتفاق بیفتد، پشیمانی سودی ندارد؛ آنچه در ازل به عنوانِ قضا و قدر نوشته شده، عاقبت آشکار خواهد شد.

نکته ادبی: «قضا» و «تقدیر» مفاهیمِ کلیدیِ جبرگرایی در متونِ کهن هستند.

آرایه‌های ادبی

استعاره زنجیر در زلف

زلف به زنجیر تشبیه شده که عاشق را دربند می‌کند.

مراعات نظیر ابرو، کمین، مژگان، تیر

واژگانِ مرتبط با تیراندازی و جنگ برای توصیفِ چهره‌ی معشوق.

تضاد جوان و پیر

تقابل میانِ خامی و پختگی که در هر دو حال، اسیرِ عشق هستند.

تشخیص پادشه عشق

عشق به عنوانِ پادشاهی قدرتمند شخصیت‌پردازی شده که همه را مسخرِ خویش می‌کند.