دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۲۴۹

فیض کاشانی
دلم هیهای او دارد سرم سودای او دارد نمک بادا فدای جان که جان غوغای او دارد
گهی در جعد مشگینی گرفتارم ببوی او گهی این آهوی جانم غم صحرای او دارد
گهی در دام هجرانم اسیر قید حرمانم گهی در قاف قربت دل سر عنقای او دارد
زمانی از گلی مستم که آرد بادی از بویش گهی از لالهٔ داغم که آن سودای او دارد
گه از زلف پریشانم بروی گاه حیرانم که آن سودای او دارد که آن سیمای او دارد
گهی محو قمر گردم که دارد داغ او بر روی گهی حیران خورشیدم رخ زیبای او دارد
بگلزار جهان گردم مگر بوئی از آن یابم فتم در پای سروی کو قد و بالای او دارد
بگردآن دلی گردم که دروی جای او باشد بقربان سری گردم که آن سودای او دارد
اگر در دیگ سر سودا پزد دل نیست از خامی سر سودای او دارد غم حلوای او دارد
شکر گفتند صفرا را زیان دارد غلط گفتند لبش شد داروی آن کو تب و صفرای او دارد
دل و جان گر فدای یار بی پروا کنم شاید گرش پروای دل نبود دلم پروای او دارد
نمیگیرد قراری دل تپد تاکی برین ساحل چه سازد فیض اینماهی غم دریای او دارد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجلی‌گاه شور و اشتیاق بی‌پایان جانِ عاشق برای پیوند با معشوق ازلی است. شاعر در جای‌جای این سروده، در جستجوی نشانه‌هایی از یار در هستی است و بی‌قراری خود را در تضاد میان فراق و وصال به تصویر می‌کشد.

فضای کلی حاکم بر شعر، فضایی عرفانی و عاشقانه است که در آن، عاشق با قلبی تپنده و روحی سرگردان، تمام جلوه‌های هستی را آیینهٔ تمام‌نمای جمال و کمال محبوب می‌بیند و هیچ آرامشی را جز در وصال او برنمی‌تابد.

معنای روان

دلم هیهای او دارد سرم سودای او دارد نمک بادا فدای جان که جان غوغای او دارد

دلم همواره در فریاد و ناله برای اوست و اندیشه‌ام تنها مشغول خیال و عشق اوست. بگذار که جان و هستی من در راه او فدا شود، چرا که جانم در غوغای عشق او می‌تپد.

نکته ادبی: هیهای به معنای فریاد و غوغا است که نشان‌دهنده شدت بی‌قراری است.

گهی در جعد مشگینی گرفتارم ببوی او گهی این آهوی جانم غم صحرای او دارد

گاهی در پیچ‌وخمِ زلف مشکینِ او گرفتار می‌شوم تا نشانی از بوی او بیابم و گاهی جانِ من که به آهویی رمیده می‌ماند، گرفتارِ بیابانِ هجرانِ اوست.

نکته ادبی: جعد به معنای موی پیچ‌خورده است و آهو نماد جانِ حساس و رمیده از فراق.

گهی در دام هجرانم اسیر قید حرمانم گهی در قاف قربت دل سر عنقای او دارد

زمانی در بندِ دوری و زندانِ محرومیت اسیرم و زمانی در قلهٔ بلندِ مقامِ قربِ الهی، دلم سودای وصالِ آن حقیقتِ یگانه (عنقا) را در سر دارد.

نکته ادبی: عنقا پرنده‌ای اساطیری و نماد حقیقتِ دست‌نیافتنی و بلندمرتبه است.

زمانی از گلی مستم که آرد بادی از بویش گهی از لالهٔ داغم که آن سودای او دارد

گاهی از بوی خوش گلی که نسیم از سوی او آورده، مست می‌شوم و گاهی از داغی که بر دل دارم، گویی به آن لاله شباهت می‌یابم که از سودای او نشان دارد.

نکته ادبی: لاله به دلیل سیاهیِ وسطِ گلبرگ، نماد داغِ عشق است.

گه از زلف پریشانم بروی گاه حیرانم که آن سودای او دارد که آن سیمای او دارد

گاهی از پریشانیِ زلفِ او آشفته‌ام و گاهی در حیرتِ رخسارِ او مانده‌ام، چرا که هر دو جلوه، نشان از عشق او و زیباییِ سیمای او دارند.

نکته ادبی: سودا در اینجا به معنای عشق و دغدغه است.

گهی محو قمر گردم که دارد داغ او بر روی گهی حیران خورشیدم رخ زیبای او دارد

گاهی چنان محوِ ماه می‌شوم که گویی نشانِ داغِ او را بر چهره دارد و گاهی از شکوهِ خورشید حیران می‌مانم که تجلی‌گرِ رخسار زیبای اوست.

نکته ادبی: استفاده از تضاد و تناسبِ ماه و خورشید برای توصیف جمال یار.

بگلزار جهان گردم مگر بوئی از آن یابم فتم در پای سروی کو قد و بالای او دارد

در گلستانِ جهان می‌گردم تا مگر رایحه‌ای از او بیابم؛ به همین خاطر، در پای هر سروِ آزادی می‌افتم که گویی قد و قامتِ او را تداعی می‌کند.

نکته ادبی: سرو نمادِ موزونیِ قد و استواری است.

بگردآن دلی گردم که دروی جای او باشد بقربان سری گردم که آن سودای او دارد

به گردِ آن دلی می‌گردم که جایگاهِ حضورِ اوست و جانم را فدای آن اندیشه‌ای می‌کنم که تنها سودایِ او را در سر دارد.

نکته ادبی: تکرار و تاکید بر فدا شدن در راه عشق.

اگر در دیگ سر سودا پزد دل نیست از خامی سر سودای او دارد غم حلوای او دارد

اگر دلم در آتشِ عشق می‌سوزد، از روی خامی و ناپختگی نیست؛ بلکه این دلِ من، هم سودای عشق او را دارد و هم شیرینیِ وصالِ او را می‌جوید.

نکته ادبی: حلوا استعاره از شیرینیِ وصال و پاداشِ عاشق است.

شکر گفتند صفرا را زیان دارد غلط گفتند لبش شد داروی آن کو تب و صفرای او دارد

گفته‌اند که شکر برای بیماریِ صفرا مضر است، اما اشتباه کردند؛ چرا که لب‌های شیرینِ یار، دارویِ شفابخشِ کسی است که گرفتارِ تبِ عشق و صفرایِ آن است.

نکته ادبی: اشاره به باور طبیِ کهن و واژگونیِ آن با نگاهِ عاشقانه.

دل و جان گر فدای یار بی پروا کنم شاید گرش پروای دل نبود دلم پروای او دارد

اگر جان و دلم را فدای آن یارِ بی‌پروا کنم، سزاوار است؛ حتی اگر او هیچ توجهی به دلِ من نداشته باشد، دلم همچنان مشتاق و نگرانِ اوست.

نکته ادبی: پروایی به معنای توجه و اعتنا است.

نمیگیرد قراری دل تپد تاکی برین ساحل چه سازد فیض اینماهی غم دریای او دارد

دلم در این ساحلِ دنیا قرار نمی‌گیرد و پیوسته می‌تپد؛ این ماهیِ جانِ من، که «فیض» نام دارد، چه می‌تواند بکند جز آنکه در غمِ دریایِ بی‌کرانِ او بسوزد.

نکته ادبی: ماهی استعاره از جانِ عاشق و دریا استعاره از هستیِ بی‌کرانِ معشوق است.

آرایه‌های ادبی

استعاره عنقا

نماد معشوقِ بلندمرتبه و دست‌نیافتنی

تضاد هجران و قرب

نمایش تلاطم روحی عاشق میان دوری و نزدیکی به یار

تشبیه آهوی جان

مانند کردنِ جانِ بی‌قرار به آهوی رمیده در صحرا

ایهام حلوا

اشاره به حلوایِ پخته شده در دیگ و کنایه از شیرینیِ وصالِ معشوق