دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۲۴۸

فیض کاشانی
چه عیش آنرا که سودائی ندارد سر شوریده در پائی ندارد
چه لذت یابد از عمر آنکه در سر خیال سرو بالائی ندارد
چه حظ از زندگی دارد که در دل جمال ماه سیمائی ندارد
ز چشم بیفروغش بهرهٔ نیست که در روئی تماشائی ندارد
تنش بیجان دلش خالی ز معنی است که در سر عشق زیبائی ندارد
کسی کو عشق و مأوایش نباشد بعالم هیچ مأوائی ندارد
برون باید فکند آن سینه از دل که در سر شور و غوغائی ندارد
کسی کو را بکوی عشق ره نیست بزندانست صحرائی ندارد
چو فیض آنکس که با عشق آشنا شد دلش دیگر تمنائی ندارد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این مجموعه ابیات، ستایش‌نامه‌ای است بر اکسیر عشق که هستیِ آدمی را از بطالت و پوچی می‌رهاند. شاعر با نگاهی عمیق، زندگیِ تهی از شور و اشتیاق را به کالبدی بی‌روح تشبیه می‌کند که راه به جایی نمی‌برد و از حقیقتِ هستی بی‌بهره است.

در نگاه شاعر، تنها راه رسیدن به آزادی و آرامشِ جان، درگیر شدن در دریای بی‌کرانِ عشق و پناه بردن به آستانِ یار است؛ چرا که بدونِ این شوریدگی، جهان چیزی جز زندانی تنگ برای انسان نیست.

معنای روان

چه عیش آنرا که سودائی ندارد سر شوریده در پائی ندارد

کسی که در دلش سودای عشق و شوری برای رسیدن به محبوب ندارد، چگونه می‌تواند طعم خوشبختی و عیش را بچشد و به آرامش برسد؟

نکته ادبی: سودا در اینجا به معنای جنونِ عاشقانه و اشتیاقِ مفرط است، نه به معنای تجارت.

چه لذت یابد از عمر آنکه در سر خیال سرو بالائی ندارد

کسی که ذهن و اندیشه‌اش درگیر خیالِ قامتی بلند و زیبا نیست، از گذران عمر چه لذتی می‌برد؟

نکته ادبی: سرو در ادبیات کلاسیک نماد قامتِ موزون و بلندِ محبوب است.

چه حظ از زندگی دارد که در دل جمال ماه سیمائی ندارد

کسی که در دلش نقشِ چهره‌ای درخشان و زیبا ندارد، زندگی برای او هیچ حظ و بهره‌ای نخواهد داشت.

نکته ادبی: سیم‌سیما ترکیب وصفی است به معنای چهره‌ای به رنگ نقره (درخشان و زیبا).

ز چشم بیفروغش بهرهٔ نیست که در روئی تماشائی ندارد

چشمی که نور و فروغش را از تماشای رخسار محبوب نمی‌گیرد، عملاً بی‌فایده است و گویی تماشای زیبایی نصیبش نشده است.

نکته ادبی: بی‌فروغ در اینجا کنایه از بی‌بصیرتی و محرومیت از مشاهده زیبایی است.

تنش بیجان دلش خالی ز معنی است که در سر عشق زیبائی ندارد

کسی که قلبش از عشق و درکِ زیبایی تهی است، مانند بدنی است که جان ندارد و از هرگونه حقیقت و معنای درونی خالی است.

نکته ادبی: معنی در زبان عرفانی و کهن به معنای حقیقتِ باطنی و جوهره وجود است.

کسی کو عشق و مأوایش نباشد بعالم هیچ مأوائی ندارد

هر آن‌کس که عشق را پناهگاه و جایگاهِ امن خود قرار ندهد، در این جهانِ پهناور، هیچ مأوا و منزلگاهِ حقیقی ندارد.

نکته ادبی: مأوا در اینجا به معنای تکیه‌گاهِ روحی و مکانِ آرامش است.

برون باید فکند آن سینه از دل که در سر شور و غوغائی ندارد

سینه و قلبی که در آن هیاهوی عشق و اشتیاق برپا نیست، ارزشی ندارد و باید آن را از تن بیرون کرد.

نکته ادبی: غوغا در اینجا استعاره از آشفتگی و شورِ مبارکِ عاشقی است.

کسی کو را بکوی عشق ره نیست بزندانست صحرائی ندارد

کسی که راهی به کوی عشق پیدا نکرده، گویی در زندانی محصور است و هیچ بهره‌ای از وسعت و آزادیِ صحرایِ بی‌کرانِ عاشقی ندارد.

نکته ادبی: تضاد میان زندان و صحرا برای نشان دادنِ محدودیتِ بی‌عشقی و آزادیِ عاشقی به کار رفته است.

چو فیض آنکس که با عشق آشنا شد دلش دیگر تمنائی ندارد

وقتی کسی با حقیقتِ عشق آشنا شد، دلش به چنان درجه‌ای از کمال می‌رسد که دیگر هیچ تمنا و آرزوی مادی و دنیوی ندارد.

نکته ادبی: فیض در اینجا به معنای بهره‌مندی از رحمت و اشراقِ الهی در سایه عشق است.

آرایه‌های ادبی

استعاره سرو بالایی

تشبیه قامت بلند محبوب به درخت سرو که نماد زیبایی و کشیدگی است.

تضاد زندان و صحرا

مقابل هم قرار دادن این دو واژه برای نشان دادن تفاوتِ دنیای محدودِ عقل‌مدار و دنیای آزادِ عاشقانه.

کنایه سر شوریده در پایی ندارد

کنایه از بی‌قراری و عدمِ استقرارِ عاشق در مسیرِ عشق.

تشبیه تنش بی‌جان

تشبیه قلبِ خالی از عشق به تنِ بی‌جان (جسم بدونِ روح).