دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۲۴۵

فیض کاشانی
با هیچکس این کش مکش آن یار ندارد جز با دل سر گشتهٔ ما کار ندارد
بر دوش من افکند فلک بار امانت زان چرخ زنان است که این بار ندارد
بیمارم و بیماریم از دست طبیب است دردا که طبیبم سر بیمار ندارد
گویند که رنج تو ز دیدار شود به این چشم ترم طاقت دیدار ندارد
غمخواری یار است علاج دل بیمار آن یار و لیکن دل غمخوار ندارد
سهلست اگر مهر تو آرایش جان کرد بگذر ز دلم این همه آزار ندارد
زاهد کندم سرزنش عشق که عار است عار است که از زهد کسی عار ندارد
از زهد گذر کن گرت اندیشه خار است کاین گلشن قدسی گل بی خار ندارد
غمخوار بود چارهٔ آن دل که غمینست بیچاره دل فیض که غمخوار ندارد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر، بازتابی از دردهای بی‌پایان عاشق در مواجهه با بی‌مهری و بی‌توجهی معشوق است. شاعر در فضایی آکنده از حسرت و گلایه، از بی‌پناهی دل در برابر ستم یار سخن می‌گوید و این رنج را به چنان درجه‌ای از عمق می‌رساند که حتی داروی شفابخش نیز دردی بر دردهای او می‌افزاید.

در لایه‌ای عمیق‌تر، شاعر به تقابل میان زهد ریایی و حقیقتِ هستی می‌پردازد. او معتقد است که جهان، گلستانی قدسی است که گل‌هایش بدون خار ممکن نیست؛ پس گریختن از درد عشق و پناه بردن به زهد خشک، نه تنها راه چاره نیست، بلکه خود نشانه‌ای از نادانی نسبت به ماهیتِ بلاخیزِ هستی است.

معنای روان

با هیچکس این کش مکش آن یار ندارد جز با دل سر گشتهٔ ما کار ندارد

این معشوق با هیچ‌کس چنین کشمکش و درگیریِ تنش‌زایی ندارد؛ گویی تمامِ توجه و عتابِ او تنها متوجه دلِ سرگشته و آواره‌ی من است.

نکته ادبی: کشمکش در اینجا استعاره از تعارضِ درونی و فشارِ روحی است که معشوق بر عاشق وارد می‌کند.

بر دوش من افکند فلک بار امانت زان چرخ زنان است که این بار ندارد

گردون، بارِ سنگینِ امانتِ الهی را بر دوشِ من نهاده است؛ شاید دلیلِ اینکه آسمان همواره در چرخش است، همین است که از این بارِ گرانِ عشق رهاست.

نکته ادبی: اشاره به آیه امانت در قرآن که بارِ تکلیفِ عشق بر عهده‌ی انسان قرار گرفت.

بیمارم و بیماریم از دست طبیب است دردا که طبیبم سر بیمار ندارد

من بیمارِ عشقم و دردم از دستِ طبیبی است که باید درمانم کند؛ افسوس که طبیبِ من هیچ توجهی به احوالِ بیمارِ خود ندارد.

نکته ادبی: استفاده از پارادوکس (تضاد) میان نقش طبیب و عملکردِ او که عاملِ بیماری است.

گویند که رنج تو ز دیدار شود به این چشم ترم طاقت دیدار ندارد

می‌گویند درمانِ رنجِ تو با دیدنِ معشوق ممکن می‌شود، اما دریغ که این چشمانِ اشک‌بارِ من، دیگر توانِ دیدنِ آن چهره را هم ندارد.

نکته ادبی: اشاره به ناتوانیِ عاشق در رسیدن به وصال، حتی اگر وصال درمانِ درد باشد.

غمخواری یار است علاج دل بیمار آن یار و لیکن دل غمخوار ندارد

علاجِ دلِ بیمار، همدردی و غم‌خواریِ یار است؛ اما آن معشوقِ من، خود فاقدِ دلی است که بتواند با دیگری همدردی کند.

نکته ادبی: واژه غم‌خوار در اینجا به معنای کسی است که در غم شریک می‌شود.

سهلست اگر مهر تو آرایش جان کرد بگذر ز دلم این همه آزار ندارد

اگر عشقِ تو مایه‌ی آراستنِ جانم باشد، بسیار خوب است؛ اما از دلم بگذر و دست از آزارِ آن بردار، چرا که این دل بیش از این تابِ رنج ندارد.

نکته ادبی: سهل‌انگاریِ عاشق در برابر زیباییِ معشوق، مشروط بر دوری از آزارِ اوست.

زاهد کندم سرزنش عشق که عار است عار است که از زهد کسی عار ندارد

زاهد مرا به خاطرِ عشق سرزنش می‌کند و آن را ننگ می‌داند؛ در حالی که ننگِ اصلی، زهدِ خشک و بی‌بنیادی است که هیچ درکی از حقیقت ندارد.

نکته ادبی: طعنه به ریاکاریِ زاهدان با استفاده از واژه‌ی عار.

از زهد گذر کن گرت اندیشه خار است کاین گلشن قدسی گل بی خار ندارد

اگر از خارِ درد و رنجِ عشق می‌هراسی، از زهد دست بردار؛ زیرا این گلستانِ مقدسِ هستی، بدون خار امکانِ شکوفایی ندارد.

نکته ادبی: استعاره از گلشنِ قدسی برای جهان که در آن لذت و درد در هم تنیده‌اند.

غمخوار بود چارهٔ آن دل که غمینست بیچاره دل فیض که غمخوار ندارد

همدردی و غم‌خواری، درمانِ دلی است که اندوهگین است؛ چه بیچاره است دلِ «فیض» که کسی را برای همدردی با خود نمی‌یابد.

نکته ادبی: تخلص شاعر (فیض) در بیت پایانی برای تأکید بر تنهاییِ خود.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) طبیب و بیمار

قرار گرفتنِ طبیب و بیمار در کنار هم برای نشان دادنِ عدمِ تناسب و کارکردِ معکوسِ معشوق.

استعاره گلشنِ قدسی

تمثیلی از جهانِ هستی که گل‌هایش (لذات) با خارهایش (آلام) همراه است.

تلمیح بار امانت

اشاره به آیه ۷۲ سوره احزاب درباره امانتی که آسمان‌ها از پذیرش آن سرباز زدند.

تخلص فیض

آوردن نام تخلص شاعر در بیت آخر برای انتسابِ اثر به خود و بیانِ حالِ شخصی.