دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۲۴۴

فیض کاشانی
گفتم مگر ز رویت زاهد خبر ندارد گفتا که تاب خورشید هر بی بصر ندارد
گفتم بکوی عشقت پایم بگل فرو شد گفتا که کوچه عشق راهی بدر ندارد
گفتم سرای دل را ره کو و در کدام است گفتا بدل رهی نیست این خانه در ندارد
گفتم تو گوی خوبی از دلبران ربودی گفتا که مادر دهر چون من پسر ندارد
گفتم که بر فلک هست خورشید و ماه تابان گفتا که همچو روئی شمس و قمر ندارد
گفتم رهی بکویت بنمای اهل دل را گفتا که راه عشقست راهی دگر ندارد
گفتم که از غم تو تا چند زار نالم گفتا که در دل ما زاری اثر ندارد
گفتم که فیض در عشق از خویش بیخبر شد گفتا کسیست عاشق کز خود خبر ندارد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده در قالب مناظره‌ای میان عاشق و معشوق شکل گرفته است که به بررسی دشواری‌ها و پارادوکس‌های مسیر عشق می‌پردازد. شاعر در این ابیات، معشوق را موجودی برتر و دست‌نیافتنی ترسیم می‌کند که در برابر ناله‌ها و پرسش‌های عاشق، پاسخی جز تأکید بر استغنا و بی‌نظیر بودن خود ندارد.

پیام مرکزی شعر، مفهوم فنا و از خود بی‌خود شدن در راه عشق است. در این مسیر، عقل و منطقِ زمینی کارگر نیست و ورود به حریم دل، نیازمند گذشتن از «خویشتن» است. در نهایت، عشق به عنوان راهی بی‌بازگشت و منحصر‌به‌فرد توصیف می‌شود که تنها با چشم‌بستن بر خود و واقعیت‌های دنیوی، قابل درک است.

معنای روان

گفتم مگر ز رویت زاهد خبر ندارد گفتا که تاب خورشید هر بی بصر ندارد

به معشوق گفتم: گویی زاهد از زیبایی تو بی‌خبر است؟ پاسخ داد: کسی که بصیرت ندارد، تاب تحمل درخشش خورشید را ندارد.

نکته ادبی: «بی‌بصر» کنایه از کسی است که درک معنوی و چشم باطن ندارد. تقابل نور خورشید و ناتوانیِ چشمِ نابینا در اینجا استعاره‌ای از مواجهه معرفت با جهل است.

گفتم بکوی عشقت پایم بگل فرو شد گفتا که کوچه عشق راهی بدر ندارد

گفتم که در راه رسیدن به تو، پایم در گلِ مشکلات گیر کرده است. پاسخ داد که راه عشق بن‌بست است و هیچ راه بازگشتی ندارد.

نکته ادبی: «به‌گل‌فروشدن» کنایه از گرفتاری و درماندگی است. «راهی بدر ندارد» نمادِ یک‌سویه‌بودن و بی‌بازگشت‌بودن مسیر عشق است.

گفتم سرای دل را ره کو و در کدام است گفتا بدل رهی نیست این خانه در ندارد

پرسیدم که راهِ رسیدن به حریمِ دل کجاست و درِ آن کدام است؟ پاسخ داد که دل راهی برای ورودِ همگان ندارد و این خانه، در و پیکری ندارد.

نکته ادبی: اشاره به غیبی و باطنی بودنِ حریمِ دل دارد که با ابزارهای دنیوی قابل دستیابی نیست.

گفتم تو گوی خوبی از دلبران ربودی گفتا که مادر دهر چون من پسر ندارد

گفتم که تو گویِ سبقت در زیبایی را از همگان ربوده‌ای. پاسخ داد که زمانه هرگز فرزندی چون من به خود ندیده است.

نکته ادبی: «گوی خوبی ربودن» کنایه از برتری در زیبایی است که ریشه در ورزش چوگان دارد. «مادر دهر» استعاره از روزگار و گذشت زمان است.

گفتم که بر فلک هست خورشید و ماه تابان گفتا که همچو روئی شمس و قمر ندارد

گفتم که خورشید و ماهِ تابان در آسمان وجود دارند. پاسخ داد که روشناییِ آن‌ها در برابر چهره‌ی من، هیچ‌جلوه‌ای ندارد.

نکته ادبی: استفاده از شمس و قمر برای توصیف چهره معشوق، از کهن‌ترین مضامین در ادبیات فارسی است که در اینجا با اغراقِ حداکثری همراه شده است.

گفتم رهی بکویت بنمای اهل دل را گفتا که راه عشقست راهی دگر ندارد

از او خواستم که راه رسیدن به حریمِ خود را به اهل‌دل نشان دهد. پاسخ داد که این راه، همان مسیرِ عشق است که هیچ راهِ دومی برای آن وجود ندارد.

نکته ادبی: «اهل دل» به معنای عارفان و عاشقان حقیقی است. «راهی دگر ندارد» بر انحصارگراییِ مسیر عشق تأکید دارد.

گفتم که از غم تو تا چند زار نالم گفتا که در دل ما زاری اثر ندارد

پرسیدم که تا کی باید از غمِ دوری تو زاری کنم؟ پاسخ داد که ناله و فریاد در درگاهِ ما هیچ تأثیری ندارد.

نکته ادبی: بیانگرِ استغنا و بی‌نیازی معشوقِ عرفانی که از عجز و ناله عاشق تأثیری نمی‌پذیرد.

گفتم که فیض در عشق از خویش بیخبر شد گفتا کسیست عاشق کز خود خبر ندارد

گفتم که «فیض» در عشق، از خود بی‌خبر گشته است. پاسخ داد که عاشق واقعی کسی است که هیچ نشانی از خود و هویتِ خود نداشته باشد.

نکته ادبی: «بی‌خبرشدن از خویش» به مفهوم عرفانی «فنا» اشاره دارد؛ مرحله‌ای که عاشق خود را در معشوق گم می‌کند.

آرایه‌های ادبی

مناظره (سوال و جواب) کل متن

شکل‌گیری تمام ابیات در قالب پرسش عاشق و پاسخ معشوق برای بیان دیالکتیکِ رابطه.

اغراق (مبالغه) مادر دهر چون من پسر ندارد

ادعای بی‌همتا بودن معشوق در طول تاریخ که نشان‌دهنده غرورِ جمالِ اوست.

پارادوکس (متناقض‌نما) این خانه در ندارد

توصیف دل به عنوان حریمی که با وجودِ دعوت، راهِ دسترسیِ عادی ندارد و غیرقابل نفوذ است.